{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم سناریو های کوتاه ✨

پارت دوم سناریو های کوتاه ✨

ناکاهارا چویا:
شب دیر وقت بود و داشتی پرونده یه مرگ مشکوک اعضای رده پایین مافیا رو چک میکردی...
عینک رو زدی و یه نگاه دقیق تر به کاغذ انداختی..
تقریبا به غیر از نگهبان های مسلح و موری سان کس دیگه ای توی مافیا نمونده بود..
از روزی که به مافیا ملحق شدی میدونستی کارت قرار نیست راحت باشه و حالا به عنوان یه مدیر اجرایی ، حق نداشتی کم کاری کنی..
بلند شدی و رفتی به سمت کشو های توی کمد تا دنبال یه سری مدرک دیگه بگردی..
اطراف کم نور بود و سکوت همه جا رو پر کرده بود
پرونده رو پیدا کردی... و نگاهی بهش انداختی..
همین طور که بلند شدی داشتی پرونده رو میخوندی که یهو یه نفر پرونده رو از دستت گرفت!
«نصفه شبه و تو هنوز مثل یه روح داری این ور و اون ور میری! من حوصله ندارم فردا غرغر های موری سان رو به خاطر مرخصی تو تحمل کنم!»
طبق معمول چویا بود... هر وقتی دلش میخواست وارد دفتر کارت میشد بدون اینکه در بزنه یا همچین چیزی ، اکثر اوقات هم عصبی بود و داشت سر بقیه اعضا داد میزد.. و خب بالاخره چون رده اون از تو بالا تر بود نمیدونستی اعتراضی بکنی..
«فکر نمیکنی این وقت شب باید حداقل در می زدی و وارد اتاق یه همکارِ خانمت مثل من میشدی چویا!؟»
ابرویی بالا انداخت : «من به دلیل نیاز ندارم که در بزنم و وارد اتاق کار زیر دستم بشم»
با عصبانیت گفتی: «اولا من زیر دست تو نیستم! دوم اینکه الان نصفه شبه و من میتونستم هرکاری توی این اتاق بکنم و تو حق نداری همین طوری بیایی داخل!»
اخماش تو هم رفت و گفت : «دقیقا منظورت از هرکاری چی بود؟»
متوجه سوتی که دادی شدی.. و سعی کردی خودتو جمع و جور کنی : «م-منظور خاصی نداشتم...یعنی...عاام...میتونستم منظورم--»
محکم به عقب هلت داد و باعث شد بخوری به میزت وعینکت بیوفته روی زمین..
یه دستش رو دور گردنت حلقه کرد.. نه اونقدر که بهت احساس خفگی دست بده ، اونقدری که متوجه بشی در حال حاضر اونِ که کنترل رو در دست داره..
دست دیگه اش رو گذاشت روی شونه ات و محکم فشارش داد تا نتونی تکون بخوری
«مدیر اجرایی مافیای بندر ا/ت ، این ساعت شب چه غلطی می‌تونست توی اتاقش بکنه!؟»
نگاهش کردی.. انتظار نداشتی همچین واکنش تندی نشون بده..
«چویا.. چرا داری این طوری میکنی؟!»
«چون که من حتی از فکر اینکه یه مرد دیگه این موقع شب توی اتاقت باشه متنفرم!»
عصبانی شدی : «به تو چه ربطی داره آخه که من چیکار کنم--»
دستش دور گردنت محکم تر شد و لباشو محکم کوبید روی لب هات.. دستش که روی شونه ات بود رو برداشت و ران پات رو گرفت و بلندش کرد و مجبورت کرد دور کمرش حلقه کنی..
نفست از این کارش به شدت گرفته بود ولی اون حاضر نبود ازت جدا بشه و اتفاقا محکم لبت رو گاز گرفت و باعث شد مزه خون رو توی دهنت مزه کنی..
با تمام توانی که برات مونده بود به عقب هلش دادی.. تقریبا داشتی خفه می‌شدی..
نفس نفس می زدی ولی اون حتی خم به ابرو نیاورده بود..
«معنی این کارت چی بود چویا!»
«اینکه بار دیگه ، تصور اینکه توی این ساعت شب ، توی اتاق تنها باشی و بهانه های مسخره توی ذهنت بچرخونی دیگه به سرت نزنه»
تو یه حرکت ناگهانی از روی زمین بلندت کرد و محکم تورو انداخت روی شونه ات ، درست مثل یه گونی سیب زمینی..
هیچ ملایمتی در کارش نبود... شکمت از ضربه درد میکرد و هی پشت سر هم به پشت مشت می‌زدی
«منو بزار زمین!!!»
«الان دیر وقته. امروز زیادی کار کردی.. اگه انقدر کار دوست داری فردا خودم بهت کلی پرونده میدم که انجامش بدی ولی الان باید استراحت کنی»
آروم گرفتی... کاملا سرخ شده بودی..
«ا-الان...کجا داریم میریم...چویا؟»
«میریم خونه من»
همون طور که داشت به سمت پارکینگ مافیا حرکت می‌کرد گفت..
«نگران نباش... من کاری باهات نمیکنم...خودت هم می‌دونی من اونقدر عوضی نیستم که همچین کارایی رو بکنم»
سرت رو تکون دادی
«من فقط...بعضی وقت ها... دوست دارم دور و اطرافم باشی.. همین»
گونه هاش گل انداخته بود ، میتونستی اینو ببینی..
لبخند کوچولویی زدی.. واقعا این رفتار ، متعلق به ناکاهارا چویا ، اولین مدیر اجرایی مافیای بندر بود..؟
دیدگاه ها (۲)

سناریو کوتاه ✨پارت اول:کارکتر های بانگو به عنوان کسی که شما ...

خب خب خب!! می‌خوام کارکترم رو بهتون معرفی کنم.. همونی که قول...

*سناریو*پارت ۲موضوع:اگر بچه دار بشن*ا/پ کوچولو درست شبیه باب...

تک پارتی (وقتی خون آشامه و ...)#لینو #استری_کیدز خودت رو توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط