پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
ظهر...
ات با کلی ذوق مشغول آشپزی بود.
پیشبند بسته بود و موهایش را بالا جمع کرده بود.
کوک به کابینت تکیه داده بود و بیسروصدا نگاهش میکرد.
ات بدون اینکه برگردد گفت:
ات: میدونم داری نگام میکنی.
کوک: از کجا؟
ات: حس ششم.
کوک خیلی کوتاه خندید.
کوک: حس ششمت ضعیفه.
ات برگشت.
ات: یعنی نگام نمیکردی؟
کوک: داشتم میدیدم آشپزخونه رو منفجر نکنی.
ات با حرص قاشق چوبی را به سمتش گرفت.
ات: هی!
کوک همانطور که دستهایش داخل جیبش بود، گفت:
کوک: شوخی کردم.
ات چشمهایش گرد شد.
ات: وای...
دوباره شوخی کردی!
کوک شانهای بالا انداخت.
کوک: عادت نکن.
ات خندید.
ات: دیر گفتی.
...
چند دقیقه بعد...
ات قابلمه را روی میز گذاشت.
ات: بفرمایید آقای اخمو.
غذای مخصوص سرآشپز ات.
کوک نشست.
یک قاشق برداشت.
ات با ذوق به او خیره شده بود.
ات: خب؟
کوک یک لقمه خورد.
چند ثانیه چیزی نگفت.
ات بیقرار شد.
ات: حرف بزن دیگه.
خوبه؟
کوک کاملاً جدی گفت:
کوک: ...
ات نفسش را حبس کرد.
کوک دوباره یک لقمه خورد.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: قابل خوردنه.
ات اخم کرد.
ات: فقط قابل خوردنه؟!
کوک دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
گوشهی لبش بالا رفت.
کوک: خوبه.
ات با لبخند پیروزمندانه گفت:
ات: میدونستم!
کوک سرش را تکان داد.
کوک: ولی یکم شور شده.
ات سریع قاشق برداشت و مزه کرد.
چشمهایش گرد شد.
ات: وای راست میگی!
بعد هر دو همزمان خندیدند.
ات با خنده گفت:
ات: وای... این اولین باره که میبینم درست و حسابی میخندی.
کوک لیوان آبش را برداشت.
کوک: فقط جلوی تو.
ات برای لحظهای ساکت شد.
لبخندش آرامتر شد.
ات: یعنی... بقیه هیچوقت نمیبیننت اینجوری؟
کوک خیلی ساده جواب داد.
کوک: نه.
ات: چرا؟
کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
کوک: چون لازم نیست.
ات بدون اینکه خودش متوجه باشد، گونههایش کمی سرخ شد.
موضوع را عوض کرد.
ات: خب...
حالا که غذام خوب بود...
جایزهم چیه؟
کوک چند لحظه فکر کرد.
بعد از روی میز یک تکه شکلات برداشت و جلوی ات گذاشت.
کوک: جایزه.
ات چند ثانیه به شکلات نگاه کرد.
بعد زد زیر خنده.
ات: جدی؟!
این جایزهست؟
کوک کاملاً خونسرد گفت:
کوک: شکلات گرونه.
ات خندهاش بیشتر شد.
ات: تو واقعاً غیرقابل پیشبینیای.
کوک این بار با لبخند خیلی کمرنگی گفت:
کوک: میدونم.
...
چند ساعت بعد، عصر شد و هر دو تصمیم گرفتند برای قدم زدن به باغ بروند؛ بدون هیچ عجلهای، فقط برای لذت بردن از هوای خنک و کنار هم بودن...
ظهر...
ات با کلی ذوق مشغول آشپزی بود.
پیشبند بسته بود و موهایش را بالا جمع کرده بود.
کوک به کابینت تکیه داده بود و بیسروصدا نگاهش میکرد.
ات بدون اینکه برگردد گفت:
ات: میدونم داری نگام میکنی.
کوک: از کجا؟
ات: حس ششم.
کوک خیلی کوتاه خندید.
کوک: حس ششمت ضعیفه.
ات برگشت.
ات: یعنی نگام نمیکردی؟
کوک: داشتم میدیدم آشپزخونه رو منفجر نکنی.
ات با حرص قاشق چوبی را به سمتش گرفت.
ات: هی!
کوک همانطور که دستهایش داخل جیبش بود، گفت:
کوک: شوخی کردم.
ات چشمهایش گرد شد.
ات: وای...
دوباره شوخی کردی!
کوک شانهای بالا انداخت.
کوک: عادت نکن.
ات خندید.
ات: دیر گفتی.
...
چند دقیقه بعد...
ات قابلمه را روی میز گذاشت.
ات: بفرمایید آقای اخمو.
غذای مخصوص سرآشپز ات.
کوک نشست.
یک قاشق برداشت.
ات با ذوق به او خیره شده بود.
ات: خب؟
کوک یک لقمه خورد.
چند ثانیه چیزی نگفت.
ات بیقرار شد.
ات: حرف بزن دیگه.
خوبه؟
کوک کاملاً جدی گفت:
کوک: ...
ات نفسش را حبس کرد.
کوک دوباره یک لقمه خورد.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: قابل خوردنه.
ات اخم کرد.
ات: فقط قابل خوردنه؟!
کوک دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
گوشهی لبش بالا رفت.
کوک: خوبه.
ات با لبخند پیروزمندانه گفت:
ات: میدونستم!
کوک سرش را تکان داد.
کوک: ولی یکم شور شده.
ات سریع قاشق برداشت و مزه کرد.
چشمهایش گرد شد.
ات: وای راست میگی!
بعد هر دو همزمان خندیدند.
ات با خنده گفت:
ات: وای... این اولین باره که میبینم درست و حسابی میخندی.
کوک لیوان آبش را برداشت.
کوک: فقط جلوی تو.
ات برای لحظهای ساکت شد.
لبخندش آرامتر شد.
ات: یعنی... بقیه هیچوقت نمیبیننت اینجوری؟
کوک خیلی ساده جواب داد.
کوک: نه.
ات: چرا؟
کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
کوک: چون لازم نیست.
ات بدون اینکه خودش متوجه باشد، گونههایش کمی سرخ شد.
موضوع را عوض کرد.
ات: خب...
حالا که غذام خوب بود...
جایزهم چیه؟
کوک چند لحظه فکر کرد.
بعد از روی میز یک تکه شکلات برداشت و جلوی ات گذاشت.
کوک: جایزه.
ات چند ثانیه به شکلات نگاه کرد.
بعد زد زیر خنده.
ات: جدی؟!
این جایزهست؟
کوک کاملاً خونسرد گفت:
کوک: شکلات گرونه.
ات خندهاش بیشتر شد.
ات: تو واقعاً غیرقابل پیشبینیای.
کوک این بار با لبخند خیلی کمرنگی گفت:
کوک: میدونم.
...
چند ساعت بعد، عصر شد و هر دو تصمیم گرفتند برای قدم زدن به باغ بروند؛ بدون هیچ عجلهای، فقط برای لذت بردن از هوای خنک و کنار هم بودن...
- ۲۲۲
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط