{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمامِ فکر هایم را کرده ام ،

تمامِ فکر هایم را کرده ام ،

بهترین راه همین است...

که یک شب زلزله ای بیاید ،

قاره ی من را به قاره ی تو نزدیک کند...

همان شب ،

من تنها جاده ی مانده تا رسیدن را بدوم....

و بدوم...

و بدوم...

صبح تو را کنارِ خانه جنگلی کوچکی ببینم ،

که بی قرارِ آمدنِ من ایستاده ای...

با سرِ انگشتان زنانه ات ،

موهایِ سیاهم را پشتِ گوشم بزنی...

و با مهربانی بپرسی ،

صبحانه نانِ محلی می خوری با پنیر و گردوی تازه؟؟
دیدگاه ها (۷)

مرد باشی...تنها باشی...دلتنگ باشی...آواره ی کوچه و خیابان با...

و شب از مرگِ من گذشته است...از آخرین نامه...از خداحافظ...از ...

خداجان حرفهایم را توی نیم ساعت باید برایتان بنویسم...خودتان ...

خدایا........ مگر نمیبینی...... هر شب....... نبودنم...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_18باران از غروب شروع شده بود ، ...

(تک پارتی)رمان فیک نامجون | فانتزی | «ماه پشت پنجره»هیچ‌کس ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط