(تک پارتی)
(تک پارتی)
رمان فیک نامجون | فانتزی | «ماه پشت پنجره»
هیچکس باور نمیکرد که افسانهها واقعی باشند.
هیچکس جز تو.
از وقتی بچه بودی، هر شب صدایی را از پشت پنجره اتاقت میشنیدی؛ صدایی که اسمت را آرام صدا میزد. اما هر بار که پرده را کنار میزدی، فقط نور ماه بود و سکوت.
تا آن شب.
شبِ هجدهمین سال تولدت، وقتی ماه به رنگ نقرهای عجیبی درآمده بود، همان صدا دوباره آمد.
«بالاخره بیدار شدی...»
با ترس برگشتی.
مردی کنار پنجره ایستاده بود؛ موهای تیره، چشمانی آرام و نگاهی که انگار هزاران سال راز در خودش پنهان کرده بود.
«تو کی هستی؟ چطور وارد شدی؟»
لبخند کوچکی زد.
«من نامجونم. نگهبان آخرین دروازهی بین دنیای انسانها و قلمرو سایهها.»
فکر کردی خواب میبینی.
اما وقتی دستش را بالا آورد، شعلهای آبیرنگ روی کف دستش شکل گرفت؛ شعلهای که نه میسوخت و نه خاموش میشد.
«تو... یکی از اونایی؟»
نامجون نگاهش را پایین انداخت.
«و تو هم یکی از مایی.»
نفست حبس شد.
سالها فکر میکردی عجیب بودن تو فقط یک اتفاق است؛ اینکه چرا میتوانستی خوابهای دیگران را ببینی، چرا حیوانات همیشه به سمتت میآمدند و چرا گاهی صدای چیزهایی را میشنیدی که وجود نداشتند.
اما حالا فهمیدی همهی آنها نشانه بودهاند.
نامجون یک گردنبند قدیمی را به تو داد.
«این متعلق به خانوادهی توست. سالها پیش، قدرتت رو پنهان کردند تا کسی پیدات نکنه.»
«چرا حالا برگشتی؟»
برای اولین بار، آرامش چهرهاش از بین رفت.
«چون دشمنان قلمرو سایهها فهمیدن وارث آخرین جادوگر برگشته.»
قبل از اینکه چیزی بگویی، تمام چراغهای اتاق خاموش شدند.
صدایی از تاریکی آمد:
«پیدات کردیم...»
نامجون فوراً جلوی تو ایستاد.
«پشت سر من بمون.»
«ولی من نمیخوام همیشه کسی ازم محافظت کنه.»
نگاهی به تو انداخت؛ نگاهی که انگار انتظار شنیدن همین جمله را داشت.
«پس ثابت کن چرا تو انتخاب شدی.»
دستت را روی گردنبند گذاشتی. ناگهان نور سفیدی تمام اتاق را پر کرد و علامتی روی دستت ظاهر شد.
برای اولین بار، نامجون لبخند زد.
«میدونستم اشتباه نکردم.»
«در چی؟»
آرام جواب داد:
«در اینکه فکر کنم کسی که دنیا رو نجات میده، فقط یک قهرمان نیست... شاید کسی باشه که قلب من رو هم نجات بده.»
و همان لحظه، دروازهای میان دو جهان باز شد.
اما این بار، تو دیگر از ناشناختهها نمیترسیدی.
چون کنار کسی ایستاده بودی که هزاران سال منتظر آمدنت بود.
پایان.
رمان فیک نامجون | فانتزی | «ماه پشت پنجره»
هیچکس باور نمیکرد که افسانهها واقعی باشند.
هیچکس جز تو.
از وقتی بچه بودی، هر شب صدایی را از پشت پنجره اتاقت میشنیدی؛ صدایی که اسمت را آرام صدا میزد. اما هر بار که پرده را کنار میزدی، فقط نور ماه بود و سکوت.
تا آن شب.
شبِ هجدهمین سال تولدت، وقتی ماه به رنگ نقرهای عجیبی درآمده بود، همان صدا دوباره آمد.
«بالاخره بیدار شدی...»
با ترس برگشتی.
مردی کنار پنجره ایستاده بود؛ موهای تیره، چشمانی آرام و نگاهی که انگار هزاران سال راز در خودش پنهان کرده بود.
«تو کی هستی؟ چطور وارد شدی؟»
لبخند کوچکی زد.
«من نامجونم. نگهبان آخرین دروازهی بین دنیای انسانها و قلمرو سایهها.»
فکر کردی خواب میبینی.
اما وقتی دستش را بالا آورد، شعلهای آبیرنگ روی کف دستش شکل گرفت؛ شعلهای که نه میسوخت و نه خاموش میشد.
«تو... یکی از اونایی؟»
نامجون نگاهش را پایین انداخت.
«و تو هم یکی از مایی.»
نفست حبس شد.
سالها فکر میکردی عجیب بودن تو فقط یک اتفاق است؛ اینکه چرا میتوانستی خوابهای دیگران را ببینی، چرا حیوانات همیشه به سمتت میآمدند و چرا گاهی صدای چیزهایی را میشنیدی که وجود نداشتند.
اما حالا فهمیدی همهی آنها نشانه بودهاند.
نامجون یک گردنبند قدیمی را به تو داد.
«این متعلق به خانوادهی توست. سالها پیش، قدرتت رو پنهان کردند تا کسی پیدات نکنه.»
«چرا حالا برگشتی؟»
برای اولین بار، آرامش چهرهاش از بین رفت.
«چون دشمنان قلمرو سایهها فهمیدن وارث آخرین جادوگر برگشته.»
قبل از اینکه چیزی بگویی، تمام چراغهای اتاق خاموش شدند.
صدایی از تاریکی آمد:
«پیدات کردیم...»
نامجون فوراً جلوی تو ایستاد.
«پشت سر من بمون.»
«ولی من نمیخوام همیشه کسی ازم محافظت کنه.»
نگاهی به تو انداخت؛ نگاهی که انگار انتظار شنیدن همین جمله را داشت.
«پس ثابت کن چرا تو انتخاب شدی.»
دستت را روی گردنبند گذاشتی. ناگهان نور سفیدی تمام اتاق را پر کرد و علامتی روی دستت ظاهر شد.
برای اولین بار، نامجون لبخند زد.
«میدونستم اشتباه نکردم.»
«در چی؟»
آرام جواب داد:
«در اینکه فکر کنم کسی که دنیا رو نجات میده، فقط یک قهرمان نیست... شاید کسی باشه که قلب من رو هم نجات بده.»
و همان لحظه، دروازهای میان دو جهان باز شد.
اما این بار، تو دیگر از ناشناختهها نمیترسیدی.
چون کنار کسی ایستاده بودی که هزاران سال منتظر آمدنت بود.
پایان.
- ۲۴۲
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط