پارت
#پارت۱
مقدمه: مثل وقتی که عاشقت شدم
باران می بارد،
فکر کنم
دوباره یکی
عاشقت شده...
پایم را از روی پدال چرخ برداشتم. لباس را از زیرش بیرون کشیدم و نگاهی انداختم. واسه سرما خوب است! پوشیدمش و جلو آیینه ایستادم .میشوداز زیر پوشید البته اگر آستین مانتو مدرسه ام بالا نرود!
چرخ خیاطی را سر جایش گذاشتم .اتاقم را کمی جمع و جور کردم و روی تخت شل و وا رفته دراز کشیدم.مدتی به دیوار رو به رویم نگاه کردم. منتظر یک اتفاق جدید بودم...یک اتفاق خوب، هیجانانگیز. دلم میخواهد هر چه زودتر هوا سرد شود ،باران ببارد و از خانه تنهایی بزنم بیرون. زیر نعمت خدا قدم بزنم و بوی خاک و باران آمیخته شده را استشمام کنم. به کافه بروم و شیرکاکائو بخورم و حالت تهوع ناشی از شیرکاکائو را تا خانه تحمل کنم . سپس به سرویس بهداشتی بروم و کمی بالابیاورم تا مامان نگرانم شود! دوستم داشتن از جانب مامان را دوست دارم.
فردا صبحش صدای بابا بود که بیدارم کرد
_ملیکا...ملیکا...عسل بابا؟
من دیگر دختربچه هشت ساله نیستم . شانزده سالم است! نمیدانم کی میخواهد دست از اینگونه صدا کردنم بکشد!
_بیدارم بابا
_بیداری؟ پاشو ساعت یه ربع به هفته
_باشه
_پاشو خواب نمونی
و از اتاقم بیرون رفت. سرجایم نشستم و صورتم را مالیدم .لباس فرمم را پوشیدم.
کیف آرشیوم را برداشتم و از در بیرون رفتم و آرام در را بستم تا مامان از خواب بیدار نشود.
لباسی که با آن پارچه زخیم دوخته بودم را به خانم داوری نشان دادم. لباس را زیر و رو کرد و تمام دوخت هارا نگاه کرد
داوری:چه پارچه زخیمی.
نگفت خوب است! بد است! کج است! اگر خوب است پس چرا نگفت حتما بد است .. الان ایرادم را میگیرد.
ادامه داد: تونستی بدوزی؟
در دلم گفتم : نه پس اینی که دست شماست تیکه های بریده شده پارچس با چسب رازی بهم چسبوندنش
گفتم :بله
_هیچوقت اینکارو نکن پارچه با این زخامت یه چرخ قوی میخواد. وگرنه این پارچه چرخو خراب میکنه.
_پس اگه ندوزم چیکار کنم؟ چند تا لباس و کت هم برای بابام میخوام بدوزم.
_ندوز
_بله؟!
_ندوز . یکی بخر بهتر از اینه که یک میلیون تومن خسارت ببینید
_بخاطر خسارتش نمیگم میخوام برای خودم تمرینی باشه تا یاد بگیرم.
_پس باید یه چرخ خوب بخری
با گفتن یک بله حرفمان را تمام کردم. دیگر چیزی نمانده بود تا بگویم .پشت میزش ایستاد و توجه همه هنرجویان را به خودش جلب کرد.
با تمام حواسم به درس هایش گوش دادم با اینکه تمام اینها را از قبل بلد بودم. ساعاتی میگذشت و ما همچنان در کلاس دوخت بودیم!
خستگی مهمانم جانم شده بود . لحظه شماری میکردم تا زنگ خانه هرچه زودتر از خود صدا در بیاورد. ساعت خیلی دیر میچرخد مخصوصا زمانی که در کلاسم!
مقدمه: مثل وقتی که عاشقت شدم
باران می بارد،
فکر کنم
دوباره یکی
عاشقت شده...
پایم را از روی پدال چرخ برداشتم. لباس را از زیرش بیرون کشیدم و نگاهی انداختم. واسه سرما خوب است! پوشیدمش و جلو آیینه ایستادم .میشوداز زیر پوشید البته اگر آستین مانتو مدرسه ام بالا نرود!
چرخ خیاطی را سر جایش گذاشتم .اتاقم را کمی جمع و جور کردم و روی تخت شل و وا رفته دراز کشیدم.مدتی به دیوار رو به رویم نگاه کردم. منتظر یک اتفاق جدید بودم...یک اتفاق خوب، هیجانانگیز. دلم میخواهد هر چه زودتر هوا سرد شود ،باران ببارد و از خانه تنهایی بزنم بیرون. زیر نعمت خدا قدم بزنم و بوی خاک و باران آمیخته شده را استشمام کنم. به کافه بروم و شیرکاکائو بخورم و حالت تهوع ناشی از شیرکاکائو را تا خانه تحمل کنم . سپس به سرویس بهداشتی بروم و کمی بالابیاورم تا مامان نگرانم شود! دوستم داشتن از جانب مامان را دوست دارم.
فردا صبحش صدای بابا بود که بیدارم کرد
_ملیکا...ملیکا...عسل بابا؟
من دیگر دختربچه هشت ساله نیستم . شانزده سالم است! نمیدانم کی میخواهد دست از اینگونه صدا کردنم بکشد!
_بیدارم بابا
_بیداری؟ پاشو ساعت یه ربع به هفته
_باشه
_پاشو خواب نمونی
و از اتاقم بیرون رفت. سرجایم نشستم و صورتم را مالیدم .لباس فرمم را پوشیدم.
کیف آرشیوم را برداشتم و از در بیرون رفتم و آرام در را بستم تا مامان از خواب بیدار نشود.
لباسی که با آن پارچه زخیم دوخته بودم را به خانم داوری نشان دادم. لباس را زیر و رو کرد و تمام دوخت هارا نگاه کرد
داوری:چه پارچه زخیمی.
نگفت خوب است! بد است! کج است! اگر خوب است پس چرا نگفت حتما بد است .. الان ایرادم را میگیرد.
ادامه داد: تونستی بدوزی؟
در دلم گفتم : نه پس اینی که دست شماست تیکه های بریده شده پارچس با چسب رازی بهم چسبوندنش
گفتم :بله
_هیچوقت اینکارو نکن پارچه با این زخامت یه چرخ قوی میخواد. وگرنه این پارچه چرخو خراب میکنه.
_پس اگه ندوزم چیکار کنم؟ چند تا لباس و کت هم برای بابام میخوام بدوزم.
_ندوز
_بله؟!
_ندوز . یکی بخر بهتر از اینه که یک میلیون تومن خسارت ببینید
_بخاطر خسارتش نمیگم میخوام برای خودم تمرینی باشه تا یاد بگیرم.
_پس باید یه چرخ خوب بخری
با گفتن یک بله حرفمان را تمام کردم. دیگر چیزی نمانده بود تا بگویم .پشت میزش ایستاد و توجه همه هنرجویان را به خودش جلب کرد.
با تمام حواسم به درس هایش گوش دادم با اینکه تمام اینها را از قبل بلد بودم. ساعاتی میگذشت و ما همچنان در کلاس دوخت بودیم!
خستگی مهمانم جانم شده بود . لحظه شماری میکردم تا زنگ خانه هرچه زودتر از خود صدا در بیاورد. ساعت خیلی دیر میچرخد مخصوصا زمانی که در کلاسم!
- ۲.۸k
- ۱۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط