{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخ جان دفتر تشکر فراوان از آتریسای نازنین که دفتر و خودنویس ...

128^

آخ جان ! دفتر ! تشکر فراوان از آتریسای نازنین که دفتر و خودنویس خرید .(یک قلب کج و کوله . نقاشی مینا افتضاح است)
برگه ها را اول دفتر گذاشتم . به مدیسا گفتم برگه هایی که در دوران اسارت پر کرده بوده ام را هم بیاورد تا کنارشان به ترتیب بگذارم . گفت می آورد ولی من حس میکنم دارد از زیرش در می رود ! مثلا میخواهد من یک سری چیز ها را به یاد نیاورم ولی تمام حافظه ی من دیشب برگشت .
خیلی خب حالا بگذارید درباره ی دیشب بنویسم .
تا شب خودم را با سیگار خفه کردم . هرگز فکر نمیکردم سیگار کشیدن هم روزی آرزویم شود . شب هنگام که وقت خفتن رسید همه رفتند و من از ذوق در پوستم نمی گنجیدم . منتظر بودم بیاید و بپرم ماسک لامصبش را در بیاورم !
به زور خودم را بیدار نگه داشته بودم که سر و کله اش پیدا شد . مثل کودکی که برای اولین بار به سینما میرود و پاپ کورن به بغل ، روی صندلی های سرخ مینشیند به انتظار جادوی پرده ی بزرگ ، برای نشستنش لبه ی تختم ذوق و شوق داشتم .
نشست . منتظر بودم که با اولین لمس وانمود کنم بیدار شده ام و مچش را بگیرم .
همین که سر انگشتان و زمختی دست کش سیاهِ بدون انگشتش را حس کردم ، بدنم را تکانی دادم و نفس عمیقی کشیدم که مثلا بیدار شدم . هاها ! من از تو باهوش ترم . همیشه خانم ها باهوش ترند !
میتوانستم دستپاچگی اش را احساس کنم . زل زده بودم به ماسک ضد گازش و منتظر واکنشی بودم . وقتی دیدم هاج و واج مانده و احتمالا به فرار فکر میکند ، نیم خیز شدم و بازویش را چسبیدم که یعنی مرا به آغوش بگیر .
هر لمس او آشنا بود . خیلی آشنا . انگار لبه ی پرتگاه شناختنش بودم . دستانش را که به دورم حلقه کرد آهسته از درد « آخ» گفتم . این ساسان مادر عمومی کاری کرد آغوش به کامم زهر شود . محکم بغلش کردم و دست به سرم کشید . چقدر نوازش کردنش آشنا بود . چقدر آغوشش آشنا تر از همه وجوه آشنایش بود . چرا او را به یاد نمی آوردم ؟!
بی تاب و رنجیده از این خنگی ، دستم را سمت بندهای ماسکش بردم . بس بود . باید او را میدیدم .
دستم را گرفت . ملتمسانه گفتم :« می،خوا،م بب،ینمت .»
سر تکان داد . گفتم :« تو، کی، هس،تی ؟ من باید، بد،و، ...نم ...» دیگر زبانم یاری نمیداد . حتی یک کلمه . میخواستم بگویم من باید بدانم چرا بدنم انقدر نسبت به یک غریبه واکنش های احساسی نشان میدهد اما حتی توانایی ادای یک هجا را هم نداشتم .
سراپای وجودم تمنای دیدارش شده بود . کمی گریه لازم بود تا راضی شود ، پس اشکهایم جاری شدند .
مرا روی تخت خواباند . داشت میرفت . گریه کنان دستم را سمتش دراز کردم . بی صدا لبهایم بهم خوردند :« لطفا . لطفا .»
نزدیک در ایستاد . نور بیرون راهرو خیلی خیلی کم بود . دست پست سرش برد . صدای باز شدن یک یک بند ها را میشنیدم . ماسکش را برداشت ، بعد کلاه گیسش را ، بعد کلاه لاستیکی نازکی را از سرش باز کرد و موهایش تا نزدیک شانه هایش پایین ریخت . چند ثانیه ای چهره مبهوتم را نگریست و رفت . بدن خشک و فلجم را از تخت پایین انداختم تا سینه خیز ، درحالی که نامش را مثل ماهی هجی میکردم ، به دنبالش بروم .

_ مینا ، هجده می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۲۲)

129^همان چند ثانیه ای که چشمانش را دیدم ، مغزم را اشباع از ا...

127^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم (آخرین برگ) ^روی برگه...

126^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم^مدیسا و آتریسا آمدند ...

چندپارتی درخواستی

چندپارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط