{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همان چند ثانیه ای که چشمانش را دیدم مغزم را اشباع از انبوه ...

129^

همان چند ثانیه ای که چشمانش را دیدم ، مغزم را اشباع از انبوه اطلاعات گمشده کرد . او ، مهر من بود .
همه چیز از ابتدا ، از همان بیست و ششم سپتامبر چهار سالِ پیش برایم مرور شد :
سیما که گفت :« مینا جون ، ایشون هم داداشمه .» و من دلم برای چشمانش رفت .
شبی که در تراس خانه ی پدریشان سیگار تعارفش کردم و چون مرا رد کرد زخم زبانش زدم .
کتاب قاشق های زنگ زده ای که دستم دید و گفت آن را خوانده ، فهمید من نویسنده هستم و من هم ذوق مرگ شدم.
دیانایی که خواهر شیری و رضایی اش بود و من خیال میکردم دوست دختر یا زنش باشد ، مثل سگ چند روزی زار میزدم .
اسباب کشی با او به یک خانه کوچک بدون حیاط ولی پر از خاطره .
تک تک کتابهایی که بوسیدم و به او دادم .
تک تک صفحات دفتر که برای او نوشتم ، برای مهر وجودم .
چت با میکا درباره ی او .
رفتن به شمال برای تعطیلات نوروزی و درگیری با امیرِ خدابیامرز ، اویی که در حمایت از امیر ایستاد و منی که برای چشمانش مردم .
آریایی که عکسش را کنار دریا برایم گرفت و آورد . و این عکس سالها برایم همدمی کرد .
رفتن به پیست اسب سواری و شنیدن راز دلش که دلیر از آن خبر داشت ، ساسان به دنبال او بود .
تولدش ، و امیری که خونش را برای کادو روی دستانش به جا گذاشته بود.
سیما که مدام چپ میرفت و راست میرفت ، از این دختر و آن دختر میگفت و مدام در فکر زن گرفتن برادرش بود ، و منی که قبل از عاشقی خودم را مردستیز و ترشیده نشان داده بودم ، هرگز قرار نبود در لیست خواستگاری سیما برای اخوی گرامی اش قرار بگیرم .
اولین باری که به خانه ام آمد تا یخچال بی صاحبم را درست کند ، ذوقم برای بوسیدن جای لبانش روی استکان چای . و دستمالی که جا ماند چون من امضای سازمان ساسان روی جنازه ها ، یعنی شلیک دو گلوله به سینه و یکی به سر ، را بی دلیل به زبان آوردم .
برگشتن برای یادگاری مادرش ، و مصادف شدن با حضور مدیسا . مدیسا مرا از راز او یعنی افشای جنایات دایی با خبر کرد و او ، کارد آشپزخانه را بیخ گوشم گذاشت ، چون فکر میکرد با ساسان دسیسه کرده ام .
اولین تماسم با او ، و پچ پچ آرام دوستت دارم کنار شمعدانی های توی بالکن .
دیدن آریسته و بعد مواجه ی او با خواهر جنس جلب اش ، میکا ؛ دعوایشان در خانه ی من و آقای خورشیدی که با لهجه فرانسوی و سیلی محکم در گوش آریسته ، او را آرام کرد .
برگشتنم به دوبوک برای فراموش کردنش ، کشیدن زهرماری در بار و همراهی یک پیرسگ غریبه ، با توهم اینکه اوست . خیانت و شکاندن قولم ، قول بر این عهد که تا آخر عمر تنم فقط پذیرای حضور او باشد .
دیدن زخم بالای لبش ، کبودی گوشه چشمش ، روی شقیقه اش و هر بار بهانه آوردن و پیچاندن ؛ درصورتی که حالا دلیل تمامش را میدانم .
بی اعتماد بودن او نسبت به من ، نشان دادن جای زخم هایم در اثر کتک های ساسان و راضی کردنش برای اینکه مرا ترد نکند . راه افتادن خون ماهانه روی نیمکت نمناک و سرد ، گرفتن ژاکت نازنینش .
نمایشگاه سیما که در آتش سوخت و من به او گفتم :« کار میکا و ویکتوره .»
عروسی سیما و تیپ دلبرانه ی برادرش ، من که هیچ ، دختر های فامیل آریا و سیما هم در کف اش مانده بودند ! و سانازی که میخواست در رویا های کودکانه اش زنِ جوجو بشود .
راضی کردنش برای خفت کردن میکا ، رفتن به پاریس و گرفتن زهره چشم از میکایی که بعدا افسون به من گفت ، با چک کردن دوربین های مدار بسته ما را شناخته بود و فهمیده بود که همه چیز را میدانیم ، از ترس پلیس خودش را کشته بود .
ویکتور که برگشت کار ناتمامش را تمام کند و مهری که من را برای اولین بار در آغوش کشید و کلت اش مرا نجات داد .
کلوچه خرمایی ، خوش ب حال زنت ، لوبیا پلو خوردن زیر نور کم ، تولد گرفتن برای من ، اجاره کردن خانه پری سادات ، مهین دخت ، هیمان ، نویسنده مورد علاقه ، مینای وجود ، موی شرابی ، زاییدن سیما ، حنا ، شیوا ، گریه های شبانه روزی بخاطر عاشق بودنش ، سکته کردن مهین دخت ، غیب شدن او ، دزدیده شدنم توسط ساسان و ...
همه را به یاد آوردم ، آن هم فقط در چند ثانیه ، تمام چهار سال اخیر برایم مرور شد .
گمشده ام او بود . مغزم او را گم کرده بود و حالا با دیدن چشمانش ، تمامِ او که تمامِ من بود را به یاد آوردم .

_ مینا ، هجده می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۲۷)

128^آخ جان ! دفتر ! تشکر فراوان از آتریسای نازنین که دفتر و ...

127^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم (آخرین برگ) ^روی برگه...

85^موهایم را با باقی مانده ی رنگی که برای عروسی سیما خریده ب...

78^ترجمه ی علت ته سیگار تمام شد . امروز یک نسخه دستی از آن گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط