{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سری اوراق الحاقی به دفتر برگ دهم

126^

سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم^

مدیسا و آتریسا آمدند و نگذاشتند زیاد به کله ی پوکم فشار بیاورم . پانسمان هایم را عوض کردند و کمی غذا و دارو به خوردم دادند . در این دو روز ، پایم را از تخت بیرون نگذاشته بودم ، حتی برای قضای حاجت هم برایم لگن می آوردند ! مچ پایم شکسته بود و روی تن جای سالم نداشتم . یا سوختگی بود و یا زخم ، همگی عفونت کرده بودند و توان تحمل سنگینی نازک ترین لباس ها را هم نداشتم . نمیتوانستم راه بروم ولی میخواستم محوطه را بگردم .
دوست داشتم بدانم کجا هستم و چه اتفاقاتی افتاده .
مدیسا لقمه دهانم می گذاشت . زور زورکی پسش زدم و با هزار جان کندن ، به او حالی کردم که برایم کمی توضیح بدهد .
سرم را با محبت مثل کودکی نوازش کرد و گفت :« داستانش خیلی مفصله مینا جان . ما الان توی حاشیه اشتوتگارت هستیم . بجز من و آتریسا ، سوسن و شوهرش کیارش هم فعلا اینجا هستند ، البته اونها طبقه ی بالا اند و حدس بزن چیه ! بچه شون هم کنارشونه !»
سوسن و کیارش را بطور محوی به خاطر می آوردم . کودک خردسالشان را ساسان از آنها گرفته بود و از ترس کم شدن یک تار مو از سر این بچه ، از انها بیگاری میکشید .
متوجه سوالی که در سر داشتم شد و جوابش داد :« آتریسا و بچه ی اونها رو ، آقا به ما برگردوند . برای همینه که ما الان اینجاییم . ما میخوایم لطف آقا رو جبران کنیم . اون به ما بچه هامون رو برگردوند و ما تا ابد تحت فرمانشیم . این بار دیگه اجباری در کار نیست ، ما آزادانه انتخاب میکنیم که اون اربابمون باشه . »
نگاهی به چشمان مشتاق من کرد و با لبخندی پر علاقه ادامه داد :« من دیگه از نوکری برای ظالم خسته شده بودم . دیگه نمیخواستم بیش از این توی جرم های ساسان شریک باشم . خدا ، انگار راز دلم رو فهمیده بود و یک شب ارباب اومد سراغم و گفت درصورتیکه قول بدم از سازمان محمودی ها جدا بشم ، دخترم رو از زیر سنگ هم که شده پیدا میکنه و بهم برمیگردونه . آتریسا رو طبق قولش از مرکز کمک های داوطلبانه ی یک شهر دیگه پیدا کرد و کمکش کرد از اونجا خارج بشه . چون میدونی که ، هیچ داوطلب بودنی در کار نبود . ساسان دختر من رو به اونها داده بود تا بعد از اتمام مهلت قرار داد ، اون رو بکشن و اعضای بدنش رو استفاده کنند . درواقع ساسان خانواده های ما رو توی سلول زندانی نمیکرده بلکه اونها رو به سازمان های مجرم و قانون شکنی مثل خودش میداده ! مثلا برای آتریسای من ، ظاهرا کار رایگان برای بیمارستان و عدم حق خروج از اونجا بوده ولی در باطن یک قرار داد ده ساله بوده که چند ماه دیگه تموم میشده ! من خودم این رو نمیدونستم اما انگار آقا از این موضوع خبر داشته ! فکرش رو بکن اگر آقا آتریسا رو فراری نمیداد ، اون الان دیگه زنده نبود.»
آتریسا که در حال گوش دادن روده درازی های مادرش بود ، سر برای تایید تکون داد و گفت :« بچه ی سوسن رو هم به یه روستا تبعید کرده بودند. این بچه بیچاره اونجا تحویل یک خانواده اجاق کور داده شده بود و ازش حسابی کار میکشیدند . اگه آقا نبود که افشین ، بچه ی شش ساله ی سوسن رو نجات بده ، این بچه زیر کتک های اون زوج ظالم و فشار سخت کاری میمرده ، البته اگر هم جون سالم بدر میبرد مهلت قراردادش تموم میشد و برای فروش اعضای بدنش می کشتنش !»
مدیسا گفت :« برای خیلی ها دیگه دیر شده . مثلا یکی از نگهبان ها دخترش دست ساسان بوده و وقتی آقا برای پیدا کردنش اقدام میکنه ، متوجه میشه که سالهاست مهلت قرارداد کار اون دختر توی کارخونه کاغذ سازی تموم شده ، و سر به نیستش کردند . باباش حتی خبر نداشت و به امید زنده موندن دخترش براشون کار میکرد . هنوز هم با اینکه آقا بهش گفته که دخترش مرده ، حرف آقا رو قبول نمیکنه و توی سازمان مونده . مینا ، اعتماد به این مار هفت خط عمر همه آدمای توی سازمان رو تباه میکنه .»
این تفاسیر مرا مشتاق تر میکرد تا ارباب جدید مدیسا را ببینم و بدانم کیست که چنین لطف بزرگی در حق آنها کرده و چرا ؟! چرا او اینکار ها را کرده بود ؟

_ مینا ، هفده می
دیدگاه ها (۱۲)

127^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم (آخرین برگ) ^روی برگه...

128^آخ جان ! دفتر ! تشکر فراوان از آتریسای نازنین که دفتر و ...

125^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ نهم^خوابم نمیبُرد . منتظر...

124^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ هشتم ^یک خواب بسیار عجیب ...

بدترین اتفاق میدونی چیه...؟ اینه که "دفترچه خاطراتت رو توی ب...

122^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ ششم ^با اینکه حتی ماجرای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط