سایههای مافیا
سایههای مافیا
پارت : ۲۱
با شنیدن خبر آتشسوزی، همه از جایشان بلند شدند.
جونگ کوک حتی یک لحظه هم معطل نکرد.
کلید ماشینش را برداشت و به سمت خروجی رفت.
جیمین و تهیونگ هم پشت سرش حرکت کردند.
میره با نگرانی به دنبال آنها دوید.
چند دقیقه بعد...
کاروان ماشینهای مشکی مقابل خانه قدیمی توقف کرد.
شعلههای آتش از پنجرهها بیرون میزد.
ماشینهای آتشنشانی هنوز نرسیده بودند.
همه جا پر از دود شده بود.
میره با دیدن خانه، اشک در چشمانش جمع شد.
سالها بود به آنجا برنگشته بود.
تمام خاطرات کودکیاش داخل همان خانه جا مانده بود.
حالا فقط شعلههای آتش را میدید.
احساس میکرد دوباره همه چیز را از دست داده است.
جونگ کوک دستش را جلوی میره گرفت.
«تو اینجا بمون.»
اما میره با نگرانی گفت:
«اگه مدارک اون تو باشه چی؟»
جونگ کوک نگاه مطمئنی به او انداخت.
«من پیداشون میکنم.»
بدون معطلی وارد ساختمان شد.
تهیونگ و جیمین هم همراهش رفتند.
دود غلیظ نفس کشیدن را سخت کرده بود.
چوبهای سقف یکییکی فرو میریختند.
زمان به سرعت میگذشت.
میره از بیرون با اضطراب به خانه نگاه میکرد.
سوهی کنارش ایستاده بود.
آرا دستش را گرفته بود.
هر سه فقط دعا میکردند.
هیچکس حرفی نمیزد.
داخل خانه...
جونگ کوک با چراغقوه اطراف را جستوجو میکرد.
همه چیز سوخته و ویران شده بود.
اما یک قاب عکس روی دیوار توجهش را جلب کرد.
قابی که برخلاف بقیه سالم مانده بود.
جیمین قاب را پایین آورد.
پشت آن یک گاوصندوق کوچک مخفی شده بود.
تهیونگ سریع رمز را امتحان کرد.
اما باز نشد.
زمان هر لحظه کمتر میشد.
جونگ کوک به قاب عکس خیره شد.
در تصویر، میره کنار پدرش ایستاده بود.
نگاهش روی تاریخ پایین عکس افتاد.
همان تاریخ را بهعنوان رمز وارد کرد.
صدای باز شدن قفل بلند شد.
داخل گاوصندوق...
یک دفترچه چرمی قدیمی دیده میشد.
کنارش یک فلش مموری و یک نامه قرار داشت.
جونگ کوک همه را داخل کیف گذاشت.
همان لحظه بخشی از سقف فرو ریخت.
تهیونگ فریاد زد:
«باید بریم!»
هر سه با سرعت به سمت خروجی دویدند.
شعلهها تمام راهرو را گرفته بودند.
اما بالاخره خودشان را بیرون رساندند.
میره با دیدن جونگ کوک به سمتش دوید.
بیاختیار بازویش را گرفت.
«حالت خوبه؟ زخمی نشدی؟»
جونگ کوک برای لحظهای فقط به دستهای او نگاه کرد.
میره سریع دستش را عقب کشید.
جونگ کوک لبخند خیلی محوی زد.
همان سؤال ساده...
بعد از سالها برایش ارزش زیادی داشت.
میره متوجه نگاهش شد.
اما چیزی نگفت.
چند متر دورتر...
جیمین نامه را باز کرد.
دستخط متعلق به پدر میره بود.
همه دور او جمع شدند.
سکوت سنگینی برقرار شد.
داخل نامه نوشته شده بود:
«اگر این نامه به دست دخترم رسیده...
یعنی من دیگر زنده نیستم.
میره...
هیچوقت جونگ کوک را مقصر ندان.»
اشک از چشمان میره سرازیر شد.
دستهایش میلرزید.
سالها خودش را با این باور زندگی داده بود
که جونگ کوک همه چیز را از او پنهان کرده است.
نامه ادامه داشت:
«او تنها کسی بود
که برای نجات تو با من همکاری کرد.
اگر روزی حقیقت را فهمیدی...
ازش فرار نکن.»
جونگ کوک آرام سرش را پایین انداخت.
هیچوقت انتظار نداشت این راز،
به این شکل فاش شود.
میره فقط به نامه خیره مانده بود.
قلبش برای اولین بار بعد از سالها نرم شده بود.
اما همان لحظه...
صدای شلیک گلوله سکوت شب را شکست.
گلوله از کنار پای میره عبور کرد.
همه به سمت صدا برگشتند.
کیم دوهان روی پشتبام ساختمان روبهرو ایستاده بود و با لبخندی سرد به آنها نگاه میکرد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۱
با شنیدن خبر آتشسوزی، همه از جایشان بلند شدند.
جونگ کوک حتی یک لحظه هم معطل نکرد.
کلید ماشینش را برداشت و به سمت خروجی رفت.
جیمین و تهیونگ هم پشت سرش حرکت کردند.
میره با نگرانی به دنبال آنها دوید.
چند دقیقه بعد...
کاروان ماشینهای مشکی مقابل خانه قدیمی توقف کرد.
شعلههای آتش از پنجرهها بیرون میزد.
ماشینهای آتشنشانی هنوز نرسیده بودند.
همه جا پر از دود شده بود.
میره با دیدن خانه، اشک در چشمانش جمع شد.
سالها بود به آنجا برنگشته بود.
تمام خاطرات کودکیاش داخل همان خانه جا مانده بود.
حالا فقط شعلههای آتش را میدید.
احساس میکرد دوباره همه چیز را از دست داده است.
جونگ کوک دستش را جلوی میره گرفت.
«تو اینجا بمون.»
اما میره با نگرانی گفت:
«اگه مدارک اون تو باشه چی؟»
جونگ کوک نگاه مطمئنی به او انداخت.
«من پیداشون میکنم.»
بدون معطلی وارد ساختمان شد.
تهیونگ و جیمین هم همراهش رفتند.
دود غلیظ نفس کشیدن را سخت کرده بود.
چوبهای سقف یکییکی فرو میریختند.
زمان به سرعت میگذشت.
میره از بیرون با اضطراب به خانه نگاه میکرد.
سوهی کنارش ایستاده بود.
آرا دستش را گرفته بود.
هر سه فقط دعا میکردند.
هیچکس حرفی نمیزد.
داخل خانه...
جونگ کوک با چراغقوه اطراف را جستوجو میکرد.
همه چیز سوخته و ویران شده بود.
اما یک قاب عکس روی دیوار توجهش را جلب کرد.
قابی که برخلاف بقیه سالم مانده بود.
جیمین قاب را پایین آورد.
پشت آن یک گاوصندوق کوچک مخفی شده بود.
تهیونگ سریع رمز را امتحان کرد.
اما باز نشد.
زمان هر لحظه کمتر میشد.
جونگ کوک به قاب عکس خیره شد.
در تصویر، میره کنار پدرش ایستاده بود.
نگاهش روی تاریخ پایین عکس افتاد.
همان تاریخ را بهعنوان رمز وارد کرد.
صدای باز شدن قفل بلند شد.
داخل گاوصندوق...
یک دفترچه چرمی قدیمی دیده میشد.
کنارش یک فلش مموری و یک نامه قرار داشت.
جونگ کوک همه را داخل کیف گذاشت.
همان لحظه بخشی از سقف فرو ریخت.
تهیونگ فریاد زد:
«باید بریم!»
هر سه با سرعت به سمت خروجی دویدند.
شعلهها تمام راهرو را گرفته بودند.
اما بالاخره خودشان را بیرون رساندند.
میره با دیدن جونگ کوک به سمتش دوید.
بیاختیار بازویش را گرفت.
«حالت خوبه؟ زخمی نشدی؟»
جونگ کوک برای لحظهای فقط به دستهای او نگاه کرد.
میره سریع دستش را عقب کشید.
جونگ کوک لبخند خیلی محوی زد.
همان سؤال ساده...
بعد از سالها برایش ارزش زیادی داشت.
میره متوجه نگاهش شد.
اما چیزی نگفت.
چند متر دورتر...
جیمین نامه را باز کرد.
دستخط متعلق به پدر میره بود.
همه دور او جمع شدند.
سکوت سنگینی برقرار شد.
داخل نامه نوشته شده بود:
«اگر این نامه به دست دخترم رسیده...
یعنی من دیگر زنده نیستم.
میره...
هیچوقت جونگ کوک را مقصر ندان.»
اشک از چشمان میره سرازیر شد.
دستهایش میلرزید.
سالها خودش را با این باور زندگی داده بود
که جونگ کوک همه چیز را از او پنهان کرده است.
نامه ادامه داشت:
«او تنها کسی بود
که برای نجات تو با من همکاری کرد.
اگر روزی حقیقت را فهمیدی...
ازش فرار نکن.»
جونگ کوک آرام سرش را پایین انداخت.
هیچوقت انتظار نداشت این راز،
به این شکل فاش شود.
میره فقط به نامه خیره مانده بود.
قلبش برای اولین بار بعد از سالها نرم شده بود.
اما همان لحظه...
صدای شلیک گلوله سکوت شب را شکست.
گلوله از کنار پای میره عبور کرد.
همه به سمت صدا برگشتند.
کیم دوهان روی پشتبام ساختمان روبهرو ایستاده بود و با لبخندی سرد به آنها نگاه میکرد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱۳.۵k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط