آخر ای دوست نخواهی پرسید

آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید

سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید

جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید

آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید

دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید


فریدون مشیری
دیدگاه ها (۲)

شعر من را میخری؟ای دوست ارزان میدهمتازه یک تخفیف ویژه بهر خو...

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ستکه آنچه در سر من نیست، ترس رس...

کاش دلها نقش باران را به دریا می کشید طرحی از مهر و وفا را ه...

ای دور ترین دور ترین دورترین یارباید بنویسم غزلی از غم بسیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط