{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستبند بافتنی Pآخر

💮دستبند بافتنی💮 🪐P1(آخر)🪐


اون شب، هیچ خوابی نبود. 
فقط لمس، نگاه، نفس. 
جونگ‌کوک پیشونیش رو به پیشونی ا.ت چسبوند، چشم‌هاش بسته، نفس‌هاش آروم. 
گفت: 
"می‌خوام امشب فقط با تو باشم. بدون حرف، بدون فکر، فقط توی آغوشت."
ا.ت دست‌هاش رو دورش حلقه کرد، و اون آروم خودش رو توی آغوشش جا داد. 
بدنش گرم بود، قلبش تند می‌زد، ولی توی آغوش ر
ا.ت آروم شد. 
انگار همه‌ی خستگی‌های دنیا توی اون لحظه ازش جدا شد.
جونگ‌کوک زمزمه کرد: 
"اگه فردا دنیا تموم بشه، من خوشحالم که امشب تو رو داشتم."
ا.ت گفت: 
"تا وقتی توی قلبم باشی، هیچ‌چیزی تموم نمی‌شه."
---
صبح، نور خورشید از لای پرده‌ها افتاد روی صورت جونگ‌کوک. 
چشم‌هاش رو باز کرد، ا.ت رو دید، لبخند زد، و گفت: 
"صبح بخیر، عشق من."
و اون دستبند بنفش، هنوز روی مچش بود. 
یه تکه از قلب ا.ت ، یه عهد، یه امید، یه عشق بی‌قید و شرط.

💜پایان💜
دیدگاه ها (۰)

بی تی اس

تهیونگگگگ

💮دستبند بافتنی💮 🪐P1🪐شب بود.  بارون تازه بند اومده...

جونگکوکککک

"سرنوشت " فصل ۲ p,33....خانم : درموردت باهام صحبت کرد ... ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط