سرنوشت
"سرنوشت"
فصل ۲
p,37
.
.
.
جیهوپ : ت..تو چیکار کردییی؟؟
.
.
جونگ سو : بااش دعوا کردم و بعد بوشیدمش مشکلش کجاست ؟ ( با چشمای گرد نگاهش کرد )
.
.
جیهوپ : وای خدای من دارم روانی میشم ..
.
.
صدای زنگ در اومد .... تهیونگ بود ... با موهایی شلخته و نینی توی بغلش شبیه ی پدر خیلی مسعولیت پذیر شده بود ....
.
.
جیهوپ : وای خدای مننن تهیونگ تو بچه دارییی؟؟
.
.
همین کلمه لازم بود تا کل جمع منفجر بشه از خنده ...
.
.
جیهوپ هاج و واج داشت بهشون نگاه میکرد ....
.
.
ته : اره .... بچه ی منو ا/ت ....
.
.
جیهوپ که چشماش تا اخرین درجه درشت شده بود باز هم گیج نگاهشون میکرد ....
.
.
ا/ت : شوخی میکنه بابااا بچه ی جیمین و جولیا عهه( خنده )
.
.
جیهوپ : محض رضای خدا نمیگین من فاکینگ سکته ی قبلی میکنم !
.
.
جونگ سو با تعجب پرسید ...
.
.
جونگ سو : فاکینگ چیه ؟
.
.
تهیونگ دستش رو بالا برد و یکی توی سر جیهوپ زد ....
.
.
و بعد نینی رو برد توی اتاق و روی تخت دو نفره گذاشت ... میخاست توی اون جو نینی بخاطر صدا خوابش بهم نخوره ...
.
.
..................
.
.
جونگ کوک همونجوری که داشت برای جونگ سو سیبی پوست میگرفت گفت ...
.
.
کوک : پس الان باید برای آشتی کردن با خانم زیبا ببوسمش نه ؟
.
.
جونگ سو : اره نگاه کن اینجوری ....
.
.
جونگ سو دو طرف لپ ا/ت رو گرفت و توی ی ثانه لبشو بوسید ....
.
.
همه ماتشون برده بود ....چاقو از دست جونگ کوک اوفتاد .... دخترک با چشمای گیج به جونگ کوک نگاه کرد ...
.
.
اون خوب میدونست که جونگ کوک چیزی به نام بچه یا بزرگ نمیشناسه .... پس مردد به چشمای کوک نگاه کرد ...
.
.
ا/ت : ..ک..وک .. اون فقط بچه_
.
.
کوک : تووو. الااانننن چههههه غغغغغلطییییی کردیییییی تولههه( داد )
.
.
با دادی که زد جونگ سو توی بغل ا/ت لرزید ...
.
.
تهیونگ : هی کوک اروم باش اون فقط ی بچس ...
.
.
کوک: برام فرقی ندارهه اون به چیزایی که برچسب من روش بوده دست درازی کردههه ...
.
.
صدای گریه ی جونگ سو بلند شد ....
.
.
جونگ سو : ... ببشخید .... ببشخید ... فقط میخاستم به ...هققق.... عمو کوک نشون بدم چجوری باید ...هق .... باید ..هق. با /ت ... آشتی کنه ...
.
.
صدای ا/ت آروم بود ... ولی ترسناک ..
.
.
ا/ت : همین ... الان .. میشینین .. سر ... جاتون ... و .... دیگه ... صداتونو... بالا نمیبرید .... جناب ... جئون ...
.
.
جونگ کوک نشست روی صندلی و با صدای بلند و رسا نیشخندی زد ..... جناب جئون رو زیر لب زنزمه کرد ....
.
.
........
.
.
دخترک و پسر کوچولو روی تاب نشسته بودن ...
.
.
ا/ت : میدونی ... نباید هیچ وقت بدون اجازه ی کسی ... لباشو ببوسی .. میدوتی که چقدر مهمه .... و شاید اون فرد دوس نداشته باشه ....... حالا جدا از اینا ... باید بدونی که من خیلی عمو کوک رو دوست دارم .... خیلی ... و ... خب عمو کوکت هم زیاده روی کرد ... بالاخره تو فقط میخاستی کمکش کنی ...
.
.
جونگ سو : ... ( بینیشو بالا میکشه ) ...
.
.
هنوز زنده ام ...
فصل ۲
p,37
.
.
.
جیهوپ : ت..تو چیکار کردییی؟؟
.
.
جونگ سو : بااش دعوا کردم و بعد بوشیدمش مشکلش کجاست ؟ ( با چشمای گرد نگاهش کرد )
.
.
جیهوپ : وای خدای من دارم روانی میشم ..
.
.
صدای زنگ در اومد .... تهیونگ بود ... با موهایی شلخته و نینی توی بغلش شبیه ی پدر خیلی مسعولیت پذیر شده بود ....
.
.
جیهوپ : وای خدای مننن تهیونگ تو بچه دارییی؟؟
.
.
همین کلمه لازم بود تا کل جمع منفجر بشه از خنده ...
.
.
جیهوپ هاج و واج داشت بهشون نگاه میکرد ....
.
.
ته : اره .... بچه ی منو ا/ت ....
.
.
جیهوپ که چشماش تا اخرین درجه درشت شده بود باز هم گیج نگاهشون میکرد ....
.
.
ا/ت : شوخی میکنه بابااا بچه ی جیمین و جولیا عهه( خنده )
.
.
جیهوپ : محض رضای خدا نمیگین من فاکینگ سکته ی قبلی میکنم !
.
.
جونگ سو با تعجب پرسید ...
.
.
جونگ سو : فاکینگ چیه ؟
.
.
تهیونگ دستش رو بالا برد و یکی توی سر جیهوپ زد ....
.
.
و بعد نینی رو برد توی اتاق و روی تخت دو نفره گذاشت ... میخاست توی اون جو نینی بخاطر صدا خوابش بهم نخوره ...
.
.
..................
.
.
جونگ کوک همونجوری که داشت برای جونگ سو سیبی پوست میگرفت گفت ...
.
.
کوک : پس الان باید برای آشتی کردن با خانم زیبا ببوسمش نه ؟
.
.
جونگ سو : اره نگاه کن اینجوری ....
.
.
جونگ سو دو طرف لپ ا/ت رو گرفت و توی ی ثانه لبشو بوسید ....
.
.
همه ماتشون برده بود ....چاقو از دست جونگ کوک اوفتاد .... دخترک با چشمای گیج به جونگ کوک نگاه کرد ...
.
.
اون خوب میدونست که جونگ کوک چیزی به نام بچه یا بزرگ نمیشناسه .... پس مردد به چشمای کوک نگاه کرد ...
.
.
ا/ت : ..ک..وک .. اون فقط بچه_
.
.
کوک : تووو. الااانننن چههههه غغغغغلطییییی کردیییییی تولههه( داد )
.
.
با دادی که زد جونگ سو توی بغل ا/ت لرزید ...
.
.
تهیونگ : هی کوک اروم باش اون فقط ی بچس ...
.
.
کوک: برام فرقی ندارهه اون به چیزایی که برچسب من روش بوده دست درازی کردههه ...
.
.
صدای گریه ی جونگ سو بلند شد ....
.
.
جونگ سو : ... ببشخید .... ببشخید ... فقط میخاستم به ...هققق.... عمو کوک نشون بدم چجوری باید ...هق .... باید ..هق. با /ت ... آشتی کنه ...
.
.
صدای ا/ت آروم بود ... ولی ترسناک ..
.
.
ا/ت : همین ... الان .. میشینین .. سر ... جاتون ... و .... دیگه ... صداتونو... بالا نمیبرید .... جناب ... جئون ...
.
.
جونگ کوک نشست روی صندلی و با صدای بلند و رسا نیشخندی زد ..... جناب جئون رو زیر لب زنزمه کرد ....
.
.
........
.
.
دخترک و پسر کوچولو روی تاب نشسته بودن ...
.
.
ا/ت : میدونی ... نباید هیچ وقت بدون اجازه ی کسی ... لباشو ببوسی .. میدوتی که چقدر مهمه .... و شاید اون فرد دوس نداشته باشه ....... حالا جدا از اینا ... باید بدونی که من خیلی عمو کوک رو دوست دارم .... خیلی ... و ... خب عمو کوکت هم زیاده روی کرد ... بالاخره تو فقط میخاستی کمکش کنی ...
.
.
جونگ سو : ... ( بینیشو بالا میکشه ) ...
.
.
هنوز زنده ام ...
- ۱۹.۸k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط