ساعت حوالی سه صبح بود
꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂
𝙥𝙖𝙧𝙩⁸²
ساعت حوالی سه صبح بود...
روی صندلی که تو سالن استخر بود نشسته بودم.. فقط صدای اب تو این سالن اکوا میشد...
نفس هام سبک شده بود..
ذهنم خالی تر از همیشه...
یه جور ارامش خاصی الان توی رگ هام بود..
همچی تموم شده بود..
دشمنم.. هدفم.
توی سکوت و افکارم غرق شده بودم..
اما یهو در با ضربه ای محکم باز شد.
صدای قدم هاش قبل از خودش وارد میشد..
نگاهش خشمگین بود...
دشتش یه برگه بود... انقدر از اعصبانیت اون رو توی مشتش فشار داده بود که چروک شده بود..
با قدم های محکم اومد جلو..
اروم از روی صندلی بلند شدم روبه روش قرار گرفتم..
جونگکوک: این چیه؟ ها؟!! چیکار داری میکنی لعنتی؟!!!
مستقیم توی چشماش زل زدم و..
ا/ت: اون.. نامه استعفاست...
تموم شد جونگکوک.. کار من. زندگی من.. اون جنگ لعنتی..
دشمنم مرد! حالا دیگه چیزی برای جنگیدن ندارم.. جونگکوک من... نمیخوام دیگه وبال گردنت باشم. نمیخوام.. نمیخواث تو نجاتم بدی و در اخر خورد تحقیرم کنی!!
چشماش اروم شده بود.. اون چشماش مشکی خوشگلش الان اروم بودن...
تو چشمام زل زده بود عمیق نگاه میکرد..
اروم اومد سمتم.. با هر قدم یک قدم عقب میرفتم..
با هر قدمش صدای تپش قلبم بیشتر میشد..
عقب میرفتم... تا جایی که لبه استخر رو زیر پام حس کردم..
توس صورتم خم شد.. نفسای گرمش به صورتم میخورد..
جونگکوک: چرا فکر میکین انقدر بی احساسم که فقط برای حفظ الفا اومدم و نجاتت دادم؟
قدم اخر رو برداشت... من عقب رفتم و پام سر خورد..
اما قبل از اینکه بیوفتم توی اب با دستاش دور کمرم رو گرفت.. یقه پیرهنش رو سفت چسبیدم که طولی نکشید هردو افتادیم توی اب...
..................................................................................
𝙥𝙖𝙧𝙩⁸²
ساعت حوالی سه صبح بود...
روی صندلی که تو سالن استخر بود نشسته بودم.. فقط صدای اب تو این سالن اکوا میشد...
نفس هام سبک شده بود..
ذهنم خالی تر از همیشه...
یه جور ارامش خاصی الان توی رگ هام بود..
همچی تموم شده بود..
دشمنم.. هدفم.
توی سکوت و افکارم غرق شده بودم..
اما یهو در با ضربه ای محکم باز شد.
صدای قدم هاش قبل از خودش وارد میشد..
نگاهش خشمگین بود...
دشتش یه برگه بود... انقدر از اعصبانیت اون رو توی مشتش فشار داده بود که چروک شده بود..
با قدم های محکم اومد جلو..
اروم از روی صندلی بلند شدم روبه روش قرار گرفتم..
جونگکوک: این چیه؟ ها؟!! چیکار داری میکنی لعنتی؟!!!
مستقیم توی چشماش زل زدم و..
ا/ت: اون.. نامه استعفاست...
تموم شد جونگکوک.. کار من. زندگی من.. اون جنگ لعنتی..
دشمنم مرد! حالا دیگه چیزی برای جنگیدن ندارم.. جونگکوک من... نمیخوام دیگه وبال گردنت باشم. نمیخوام.. نمیخواث تو نجاتم بدی و در اخر خورد تحقیرم کنی!!
چشماش اروم شده بود.. اون چشماش مشکی خوشگلش الان اروم بودن...
تو چشمام زل زده بود عمیق نگاه میکرد..
اروم اومد سمتم.. با هر قدم یک قدم عقب میرفتم..
با هر قدمش صدای تپش قلبم بیشتر میشد..
عقب میرفتم... تا جایی که لبه استخر رو زیر پام حس کردم..
توس صورتم خم شد.. نفسای گرمش به صورتم میخورد..
جونگکوک: چرا فکر میکین انقدر بی احساسم که فقط برای حفظ الفا اومدم و نجاتت دادم؟
قدم اخر رو برداشت... من عقب رفتم و پام سر خورد..
اما قبل از اینکه بیوفتم توی اب با دستاش دور کمرم رو گرفت.. یقه پیرهنش رو سفت چسبیدم که طولی نکشید هردو افتادیم توی اب...
..................................................................................
- ۳.۰k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط