{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم

پارت چهارم

سکوتی طولانی میانشان افتاد. ات خواست چیزی بگوید، اما عقب نشست.

جونگکوک، برخاست، سری تکان داد، و رفت.

در آن شب، ات برای اولین‌بار دید که حتی پادشاه هم، ممکن است نداند چگونه عاشق شود.


در روزهای بعد، ات بیشتر با قصر آشنا شد. نه برای لذت بردن از آن، بلکه برای زنده ماندن. او خندیدن را فراموش نکرد، اما لبخند را فقط با مادر و پدرش در ذهن داشت.

هر شب، جونگکوک می‌آمد.
نه برای مطالبه، نه برای مالکیت، بلکه فقط برای بودن.

گاه یک جمله می‌گفت.
گاه فقط می‌نشست.

و یک شب، زیر نور ماه، روی تراس بلند قصر، گفت:

– من هنوز ازت می‌ترسم. چون تو تنها کسی بودی که منو رد کردی.

ات همان‌طور که به افق نگاه می‌کرد، آرام گفت:

– چون من، تنها کسی بودم که نمی‌خواستمت. و هنوز هم...

لحظه‌ای مکث کرد.

– هنوز هم مطمئن نیستم که اینجا جاییه که باید باشم.

جونگکوک چیزی نگفت.
برای اولین‌بار، فهمید با تهدید نمی‌شود دل کسی را به‌دست آورد.


---

🕊

سه ماه از حضور ات در قصر گذشته بود.

در این مدت، نام او به‌عنوان «ملکه‌ی خاموش» در میان درباریان پیچیده بود.
او برخلاف همسران پیشین شاه که همیشه تشنه‌ی نمایش و قدرت بودند، حتی از زرق‌وبرق تاج هم بیزار بود.

صبح‌ها، بدون لباس سلطنتی، با جامه‌ای ساده، در باغ قدم می‌زد.
گاهی با خدمتکاران صحبت می‌کرد
گاهی با کودکان قصر نان می‌پخت.
گویی دلش را به هیچ بخشی از شکوه این دنیای جدید نسپرده بود.


جونگکوک اما، تغییری آرام کرده بود.
در جلسات سلطنتی، تندخو نبود.
مشورت می‌گرفت.
حتی گاهی رأی مخالف را می‌پذیرفت.
مشاوران قدیمی زیر لب می‌گفتند:

– این دختر، بدون حرف، پادشاه را نرم کرده...

ولی قلب ات، هنوز یخ‌زده بود.
نه از نفرت، بلکه از ترس.
ترس از این‌که اگر اجازه دهد دوستش داشته باشد، دیگر نتواند از خودش محافظت کند.


---


روزی، درباریان اعلام کردند که هیئتی از پادشاهی همسایه برای مذاکره به قصر می‌آید.

در رأس آن هیئت، پرنسس شایا، دختری باهوش و زیبا از خاندان سلطنتی کشور مجاور بود و مهم‌تر از همه:
خواستگار سابق جونگکوک.

وقتی پرنسس وارد قصر شد، همه متوجه نگاه صمیمی و خاطره‌دار او به پادشاه شدند.
آن‌قدر راحت صحبت می‌کرد، که حتی مادر پادشاه هم با لبخند گفت:

– زمان جوانی‌شان، این دو را برای هم می‌خواستیم...

ات حرفی نزد، فقط گوش داد.

اما وقتی شایا در ضیافت شام، لبخند زد و گفت:

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒یونا دیگر از یونگی نمی‌ترسید.با او ح...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐بعد از آن شب بارانی، قرار نبود...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐صبح، نور خورشید از میان پرده‌...

جنگل نفرین شده پارت ۲۸

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط