{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم

پارت پنجم

اما وقتی شایا در ضیافت شام، لبخند زد و گفت:

– هنوز هم گاهی بهت فکر می‌کنم، جونگکوک...
و پادشاه فقط با سکوت سر تکان داد، در دل ات چیزی سنگین شد.

او که تا آن روز به احساسات خودش شک داشت، آن شب با چشمانی که برای اولین‌بار گیج شده بودند، از ضیافت خارج شد.
نه به‌خاطر شایا، بلکه به‌خاطر خودش.
چرا اصلاً برایش مهم بود که نگاه پادشاه به چه کسی است؟

در همان شب، جونگکوک به دنبال او آمد.
در ایوان خلوت قصر، ات تنها ایستاده بود، با دستانی که به نرده‌ها چنگ زده بودند.

جونگکوک آرام گفت:

– نمی‌خوای از من بپرسی که شایا کیه؟

ات بدون اینکه برگردد، گفت:

– مهم نیست. قبل از من، اون زندگی‌ت بوده.

– اما تو الآن زندگی منی.

ات برگشت.
چشمانش گیج بود.
دردناک.

– زندگی‌ت من نیستم، جونگکوک. من هنوز مثل یه اسیر توی این قصرم. شاید احترام می‌ذارید، شاید آزادم گذاشتید... اما انتخابم نبود.

پادشاه جلوتر آمد.

– و اگر امروز ازت بخوام که آزاد باشی؟ اگر بگم، می‌تونی بری، همین الان، بدون تهدید، بدون پیامد؟
می‌ری؟

ات سکوت کرد.
نگاهش به چشمان جونگکوک دوخته شد.
برای چند لحظه، زمان ایستاد.

اما او فقط گفت:

– نمی‌دونم.

و آن شب، برای اولین‌بار، جونگکوک دستش را گرفت.
نه با قدرت‌.
نه با مالکیت.
بلکه با ترس.
مثل کسی که بخواد بپرسه "میشه دیگه تنهام نذاری؟"

ات، دستش را نکشید. ولی هم‌چنان ساکت بود.


---

در روزهای بعد، همه‌چیز تغییر نکرد، اما حال و هوای رابطه‌شان عوض شده بود.

ات هنوز عاشق نشده بود.
اما دیگر از بودنش در قصر فرار نمی‌کرد.
دیگر در سکوت غذا نمی‌خورد.
حتی یک شب، وقتی جونگکوک دیر آمد، گفت:

– فکر کردم دیگه نمیای.

جونگکوک با تعجب نگاهش کرد، و همان لحظه فهمید:

یخِ ملکه، فقط یک ترک کوچک برداشته... اما از همان ترک، نور وارد شده است.


---


🕊

پاییز آرام و طلایی بر قصر پادشاهی سایه انداخته بود.
درختان باغ سلطنتی برگ‌های زرد و نارنجی‌شان را به باد می‌سپردند، و هوای خنک، شب‌ها پنجره‌های بزرگ قصر را می‌لرزاند.

ات دیگر آن دختر خاموش سه ماه پیش نبود. او حالا به زبان قصر آشنا بود
سیاست را می‌فهمید، و گاهی در جلسات سلطنتی حرف می‌زد.

اما با وجود همه‌ی این‌ها، چیزی درونش هنوز زخمی بود ، زخمی از شبی که میان تهدید و وظیفه، "همسر پادشاه" شد.

یک شب، ات نامه‌ای دریافت کرد.
با مهر روستا.
دستانش لرزید.
بازش کرد.
در نامه نوشته شده بود:

«خانواده‌ات تحت نظر هستند. گروهی ناشناس از مسیر جنگلی وارد روستا شده‌اند و در خانه‌تان توقف کرده‌اند. می‌گویند برای تحقیق آمده‌اند، اما...»

ادامه دارد .....
دیدگاه ها (۰)

پارت ششم ( اخر )دل ات فرو ریخت. احساس خفگی کرد. خاطره‌ی آن ش...

تکپارتی جیمینعنوان داستان: "پژواک قلب‌ها"✧سئول، پاییز.دختری ...

پارت چهارم سکوتی طولانی میانشان افتاد. ات خواست چیزی بگوید، ...

پارت سوم پدر و مادر ات، تا صبح گریه کردند. ات اما ساکت بود.ص...

PART ۳ 🛐 آتش و یخهانا ماهها در عمارتش زندگی کرد. اتاقی بزرگ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ کوک  : سلام جوجه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط