{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم ( اخر )

پارت ششم ( اخر )

دل ات فرو ریخت.
احساس خفگی کرد.
خاطره‌ی آن شب که سربازان آمدند و گفتند:

"اگر نری، خانواده‌ت تاوان می‌دن..."
دوباره زنده شد. این‌بار اما، پادشاه در کنارش بود.

او بلافاصله خودش را به تالار فرماندهی رساند. با چشمانی آتش گرفته، فریاد زد:

– تو گفتی تهدیدی در کار نیست! گفتی آزادم، گفتی دیگه خانواده‌م در خطر نیستن!

جونگکوک، که از چیزی بی‌خبر بود، با تعجب جلو آمد:

– من هیچ دستوری ندادم... بهت قول داده بودم.

– پس کی؟ کی این بازی رو دوباره شروع کرده؟

چند ساعت بعد، مشخص شد که یکی از فرماندهان قدیمی، به‌طور مستقل اقدام کرده. از وفاداران افراطی به تاج، که باور داشت «ات» شایسته‌ی مقام ملکه نیست و باید برود.

جونگکوک، همان شب، آن فرمانده را دستگیر کرد. در مقابل تمام درباریان گفت:

– اگر حتی پادشاهی من باعث ترس یک بی‌گناه شود، این تاج ارزشش را ندارد.

و به ات رو کرد:

– تو اگر بمانی، این‌بار با آزادی می‌مانی.
– و اگر بروی، من نه اعتراض می‌کنم، نه دنبال‌ات می‌آیم.
– فقط بگو… حالا انتخابت چیست؟

ات سکوت کرد.
چند لحظه نفس نمی‌کشید.
انگار مغزش فریاد می‌زد، اما دهانش بسته بود.

سپس آرام گفت:

– من ازت متنفر بودم...

جونگکوک پلک نزد.
فقط گوش کرد.

– به‌خاطر اینکه با قدرتت منو مجبور کردی. به‌خاطر اینکه نذاشتی خودم انتخاب کنم.

اشک توی چشم‌هایش جمع شد، اما نگذاشت بریزد.

– ولی امروز... امروز دیگه متنفر نیستم.

– چون می‌دونم می‌تونم برم... ولی نمی‌خوام.

سکوت. نفس‌ها در تالار حبس شده بودند.

– این‌بار...

ات با صدایی لرزان گفت:

– این‌بار خودم می‌خوام بمونم.

جونگکوک جلو آمد.
نه با شوق.
نه با هیجان.
آرام، با چشمانی خیس.
دست او را گرفت.
و برای اولین‌بار، ات هم دستش را فشرد.

نه به اجبار، نه از ترس.

بلکه از انتخاب.


---



ماه‌ها گذشت.

ات دیگر فقط ملکه نبود، بلکه شریک قدرت بود.
در جلسات در کنار جونگکوک می‌نشست، به مردم کمک می‌کرد، قوانین را انسانی‌تر کرد.

و هر صبح، در تنور کوچکی که در پشت باغ قصر ساخته بود، هنوز نان می‌پخت.
نه برای پول، بلکه برای یادآوری ریشه‌اش.

جونگکوک همیشه می‌گفت:

– اینجا قصر توئه، چون تو با نون آوردیش، نه با شمشیر.

و مردم، هر وقت بوی نان تازه را در هوای قصر حس می‌کردند، می‌دانستند که ملکه‌شان، هنوز همان دختری‌ست که با آرد و خاک شروع کرد، اما حالا با تاجی که خودش انتخاب کرده، حکومت می‌کند.

پایان
دیدگاه ها (۲۳)

تکپارتی جیمینعنوان داستان: "پژواک قلب‌ها"✧سئول، پاییز.دختری ...

چند پارتی جیمین پارت اول عنوان: سایه‌ی ماه✨مهتاب آرام روی ش...

پارت پنجماما وقتی شایا در ضیافت شام، لبخند زد و گفت:– هنوز ه...

پارت چهارم سکوتی طولانی میانشان افتاد. ات خواست چیزی بگوید، ...

من دیگر متعلق به او هستم

سناریویه چیز مشت از پیج قبلیم اوردم 😍ات مظلوم و با التماس : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط