Love and hate
Love and hate
پارت۱۱
ا.ت و سانا بعد از خرید به خونه برگشتن که متوجه چند تا ماشین توی حیاط خونه و صدا هایی از داخل شدند صدا هایی که میدونستند متعلق به اعضا نیست که رفتند داخل و با سه زن و مرد رو به رو شدم
ا.ت:سلام
نامجون:برگشتید
ا.ت: بله... معرفی نمی کنید
نامجون:اها...اینها پدر مادر تهیونگ هستند و پدر مادر جیمین و اینها هم پدر مادر من هستند
ا.ت:اه...ببخشید بخاطر بی ادبی ام من ا.ت هستم مین ا.ت
سانا:(از پشت کمر ا.ت کنار اومد)سلام من هم از دیدنتون خوشبختم و ببخشید بخاطر بی ادبی ام من سانا هستم کانگ سانا
{ویو ا.ت}
وقتی خودمون رو معرفی کردیم توی چشمای مامان تهیونگ یه برقی دیدم بهش لبخند زدم که اون هم بهم لبخند زد و اومد نزدیکم که توی چشماش کمی بغض معلوم بود که لایه ای از اشک چشماش رو پوشوند و اومد نزدیکتر و من رو به آغوشش دعوت کرد که شبنم های اشک رو روی شونم حس کردم و به خودم اومدم و منم بغلش کردم و سعی کردم با نوازش کردن کمرش آرومش کنم و موفق شدم که از بغلم در اومد و نگاهم کرد سرم رو پایین انداختم
و گفتم
ا.ت:ممنون
م.ت:برای چی
ا.ت:برای اینکه دوباره تونستم حس کنم مامانم رو بغل کردم
م.ت:راستش با دیدنت یاد مامانت می افتم درست مثل اون خوشگلی
ا.ت:مرسی ولی به خوشگلی شما که نمیرسم حالا میفهمم چرا تهیونگ اینقدر خوشگله حتماً به شما رفته
م.ت:مرسی..اوه لباست ام کثیف شد
ا.ت:اشکالی نداره
جیهوپ:بسه دیگه انقدر گریه نکنید
ا.ت:اوه..خیلی خب باشه هیونگ من برم اینا رو بزارم بیام(اشاره به خرید ها)
سانا:منم میزارم تو اتاقم میام
{ویو سانا}
راستش وقتی اون خانم که فکر مامان تهیونگ بود ا.ت رو بغل کرد یک لحظه فکر کردم مامانشه آخه خیلی شبیه هم هستند رفتم توی اتاقم یک لباس خونه پوشیدم و رفتم دم در اتاق ا.ت و در زدم
{ویو ا.ت}
راستش وقتی مامان تهیونگ بغلم کرد احساس کردم مامانم بغلم کرده و نزدیک گریه کردم خرید ها رو گذاشتم لباسم رو عوض کردم توی فکر بودم که با برخورد چیزی با
در اتاق به خودم اومدم و در و باز کردم و با سانا رفتیم پایین پنج دقیقه بود که اومده بودیم پایین زنگ در خورد و...
(نکته:اتاق ها طبقه ی بالاست)
اسلاید یک و دو لباس ا.ت
اسلاید سه لباس سانا
حمایت😭
پارت۱۱
ا.ت و سانا بعد از خرید به خونه برگشتن که متوجه چند تا ماشین توی حیاط خونه و صدا هایی از داخل شدند صدا هایی که میدونستند متعلق به اعضا نیست که رفتند داخل و با سه زن و مرد رو به رو شدم
ا.ت:سلام
نامجون:برگشتید
ا.ت: بله... معرفی نمی کنید
نامجون:اها...اینها پدر مادر تهیونگ هستند و پدر مادر جیمین و اینها هم پدر مادر من هستند
ا.ت:اه...ببخشید بخاطر بی ادبی ام من ا.ت هستم مین ا.ت
سانا:(از پشت کمر ا.ت کنار اومد)سلام من هم از دیدنتون خوشبختم و ببخشید بخاطر بی ادبی ام من سانا هستم کانگ سانا
{ویو ا.ت}
وقتی خودمون رو معرفی کردیم توی چشمای مامان تهیونگ یه برقی دیدم بهش لبخند زدم که اون هم بهم لبخند زد و اومد نزدیکم که توی چشماش کمی بغض معلوم بود که لایه ای از اشک چشماش رو پوشوند و اومد نزدیکتر و من رو به آغوشش دعوت کرد که شبنم های اشک رو روی شونم حس کردم و به خودم اومدم و منم بغلش کردم و سعی کردم با نوازش کردن کمرش آرومش کنم و موفق شدم که از بغلم در اومد و نگاهم کرد سرم رو پایین انداختم
و گفتم
ا.ت:ممنون
م.ت:برای چی
ا.ت:برای اینکه دوباره تونستم حس کنم مامانم رو بغل کردم
م.ت:راستش با دیدنت یاد مامانت می افتم درست مثل اون خوشگلی
ا.ت:مرسی ولی به خوشگلی شما که نمیرسم حالا میفهمم چرا تهیونگ اینقدر خوشگله حتماً به شما رفته
م.ت:مرسی..اوه لباست ام کثیف شد
ا.ت:اشکالی نداره
جیهوپ:بسه دیگه انقدر گریه نکنید
ا.ت:اوه..خیلی خب باشه هیونگ من برم اینا رو بزارم بیام(اشاره به خرید ها)
سانا:منم میزارم تو اتاقم میام
{ویو سانا}
راستش وقتی اون خانم که فکر مامان تهیونگ بود ا.ت رو بغل کرد یک لحظه فکر کردم مامانشه آخه خیلی شبیه هم هستند رفتم توی اتاقم یک لباس خونه پوشیدم و رفتم دم در اتاق ا.ت و در زدم
{ویو ا.ت}
راستش وقتی مامان تهیونگ بغلم کرد احساس کردم مامانم بغلم کرده و نزدیک گریه کردم خرید ها رو گذاشتم لباسم رو عوض کردم توی فکر بودم که با برخورد چیزی با
در اتاق به خودم اومدم و در و باز کردم و با سانا رفتیم پایین پنج دقیقه بود که اومده بودیم پایین زنگ در خورد و...
(نکته:اتاق ها طبقه ی بالاست)
اسلاید یک و دو لباس ا.ت
اسلاید سه لباس سانا
حمایت😭
- ۳۹۴
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط