عشق
❤ ❤ ❤ ❤
عشـــــــق...
پارت82
نیلوفر : خونه مثله همیشه ساکت وآروم بود وخبری از تازه عروسم نبود کم پیش میومد خونه بمونه از سر بی حوصله گی رفتم کتابخونه وبا خوندن کتاب خودمو مشغول کردم
- سلام
با ترس سرمو بلند کردم ومتعجب نگاهش کردم سرشو پایین انداخت وگفت : می خوام باهات حرف بزنم
اولش شوکه بودم ولی به خودم که اومدم خیلی سرد گفتم : با شما حرفی ندارم
مهرداد : خواهش می کنم
بلند شدم جلوم وایساد با خشم نگاهش کردم درمونده گفت : چرا گوش نمیدی نیلوفر اون چیزی که فکر می کنی نیست
تو چشاش نگاه کردم وگفتم : هر چیزی هم باشه دیگه برام مهم نیست فهمیدم که خیلی پست ونامردی
نگاهم کرد وبعد سرشو پایین انداخت وگفت : نمی خوای حرفامو بشنوی
- نع..
کنارش زدم وخواستم برم دستمو گرفت برگشتم طرفش تقریبا جیغ زدم
- به من دست نزن عوضی
متعجب وحیرون نگاهم کرد وبعدآروم دستمو رها کرد
- چی می خوای بگی .می خوای بگی دیدی چطوری بازی ات دادم چطور آبروت رو جلو همه بردم فکر کردی دیگران چی در مورد من فکر می کنن غرورمو شخصیتمو زیر سوال بردی تو که انقدر حوس باز بودی چرا اومدی طرف من بدبخت می رفتی با همون دخترعموی عزیزت که بخاطرش خیلی چیزا رو ندیدی
- نیلوفر...
- اسم منو دیگه به زبونت نیار
به چشام نگاه کرد وگفت : نزاشتی حرف بزنم
- حرفی ندارم باهاتون چون دیگه ازت متنفرم
اینو که گفتم اخم کرد وگفت : به جهنم ...اصلا می دونی چیه خوب کاری کردم حقت بوداز سادگی ات سواستفاده کردم واسه ام بازیچه بودی تو هم مثله همه ای اون دخترایی که عشقشون چند ماهه بود .اینم تو سرت فرو کن هیچ وقت مزاحم منو زنم نشو دلمم واسه ای این چشای پر اشکت نمی سوزه چون حقت بود غرورت باید خوردمی کردم که نزنی اش تو سرم
کنارم زد ورفت بیرون حرفاش برام سنگین بود ولی حداقل خوبی اش این بودحرفاش رو زده عصبی دست بردم تو گردنم وگردنبندش رو ازگردنم پاره کردم ورفتم بیرون داشت از پله ها می رفت پایین
- آقا مهرداد
برگشت زنجیر رو پرت کردم طرفش وگفتم : لیاقت عشقم رونداشتی از خدا می خوام یه روزخوش تو زندگیت نبینی دل شکسته تاوان داره
دیگه منتظر نموندم ورفتم اتاقم حتا نمی تونستم گریه کنم
عشـــــــق...
پارت82
نیلوفر : خونه مثله همیشه ساکت وآروم بود وخبری از تازه عروسم نبود کم پیش میومد خونه بمونه از سر بی حوصله گی رفتم کتابخونه وبا خوندن کتاب خودمو مشغول کردم
- سلام
با ترس سرمو بلند کردم ومتعجب نگاهش کردم سرشو پایین انداخت وگفت : می خوام باهات حرف بزنم
اولش شوکه بودم ولی به خودم که اومدم خیلی سرد گفتم : با شما حرفی ندارم
مهرداد : خواهش می کنم
بلند شدم جلوم وایساد با خشم نگاهش کردم درمونده گفت : چرا گوش نمیدی نیلوفر اون چیزی که فکر می کنی نیست
تو چشاش نگاه کردم وگفتم : هر چیزی هم باشه دیگه برام مهم نیست فهمیدم که خیلی پست ونامردی
نگاهم کرد وبعد سرشو پایین انداخت وگفت : نمی خوای حرفامو بشنوی
- نع..
کنارش زدم وخواستم برم دستمو گرفت برگشتم طرفش تقریبا جیغ زدم
- به من دست نزن عوضی
متعجب وحیرون نگاهم کرد وبعدآروم دستمو رها کرد
- چی می خوای بگی .می خوای بگی دیدی چطوری بازی ات دادم چطور آبروت رو جلو همه بردم فکر کردی دیگران چی در مورد من فکر می کنن غرورمو شخصیتمو زیر سوال بردی تو که انقدر حوس باز بودی چرا اومدی طرف من بدبخت می رفتی با همون دخترعموی عزیزت که بخاطرش خیلی چیزا رو ندیدی
- نیلوفر...
- اسم منو دیگه به زبونت نیار
به چشام نگاه کرد وگفت : نزاشتی حرف بزنم
- حرفی ندارم باهاتون چون دیگه ازت متنفرم
اینو که گفتم اخم کرد وگفت : به جهنم ...اصلا می دونی چیه خوب کاری کردم حقت بوداز سادگی ات سواستفاده کردم واسه ام بازیچه بودی تو هم مثله همه ای اون دخترایی که عشقشون چند ماهه بود .اینم تو سرت فرو کن هیچ وقت مزاحم منو زنم نشو دلمم واسه ای این چشای پر اشکت نمی سوزه چون حقت بود غرورت باید خوردمی کردم که نزنی اش تو سرم
کنارم زد ورفت بیرون حرفاش برام سنگین بود ولی حداقل خوبی اش این بودحرفاش رو زده عصبی دست بردم تو گردنم وگردنبندش رو ازگردنم پاره کردم ورفتم بیرون داشت از پله ها می رفت پایین
- آقا مهرداد
برگشت زنجیر رو پرت کردم طرفش وگفتم : لیاقت عشقم رونداشتی از خدا می خوام یه روزخوش تو زندگیت نبینی دل شکسته تاوان داره
دیگه منتظر نموندم ورفتم اتاقم حتا نمی تونستم گریه کنم
- ۱۰۲.۴k
- ۱۲ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط