سینا تا اینو گفت مثل چی سمت غذا ها رفتم خیلی خوشمزه بود

سینا : تا اینو گفت مثل چی سمت غذا ها رفتم خیلی خوشمزه بود مهماندار اومد و وسایل و برد دلم درد گرفته بود دستم و روی شکمم گذاشتم و به صندلی تکیه دادم
مهیار : بلد نیستی تشکر کنی
سینا : آخ حواسم نبود ...ببخشید بابت غذا ممنونم
دیگه حرفی نزدم..
هواپیما ارتفاعش کمتر میشد فهمیدم رسیدیم مرده کمربندش و باز کرد بعد هم مال من رو دستم رو گرفت و با اون خانومه که برامون غذا آورد یک چیزی گفت و رفت پایین
با مردی که کنار ماشین سیاهی ایستاده بود شروع کرد حرف زدن
مهیار : گفته بودم خود احسان بیاد دنبالم بهترین و نزدیک ترین دوست و بادیگاردم بود حتی از رابطه منو سپهر خبر داشت باهاش سلام و احوالپرسی کردم و سوار ماشین شدیم
سینا : اون آقاهه که فهمیدم اسمش احسانه رفت جلو نشست و من و مرد اخموعه عقب نشستیم
احسان : کجا بریم آقا
مهیار (ملقب به مرد اخمو ) برو عمارت
احسان : چشم
دیدگاه ها (۰)

به جز رمان ویدئو هایی که جالب باشن و میزارم

سینا : توی راه فقط مهیار احسان با هم صحبت میکردن ولی اهمیتی ...

نظرتون و بگید

سینا : بی توجه به قسمت دوم حرفش گفتم ...ایران واقعا! بی حواس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط