بابایه سخت گیره من
بابایه سخت گیره من 🌘
پارت ۲
ویو جین
که دیدم داره با خودش حرف میزنه کنجکاو شدم ببینم چی میگه
یونا: هومم حق با اونه....من خیلی به درد نخورم خیلی بیمصرفم.....خب مشکل از خودمه میدونم نباید به دنیا میومدم ولی اخه چرا...چرا من همش باید سرزنش بشم چراااخه...مگر دسته من بوده که به دنیا بیام اما دیگه برام مهم نیس بزار انقدر بقیه کتکم بزنن که بمیرم....و اون موقع بابام خوشحال میشه ( گریه بیصدا)
ویو جین
هه ولش کن فکر کردم میخواد خودکشی کنه اون خیلی ترسوعه نمیتونه همچین کاری کنه الکیم امدم اینجا
«فردا»
ساعت ۶:۰۰ صبح
ویو ات
از خواب بلند شدم که بیرونو دیدم واییی امروز چه هوا خوب شوده، رفتم کارای لازم رو کردم و آماده شودم رفتم پایین که بابامو دیدم داشت صبحونه میخورد کاش میتونستم بغلش کنم و حرفه دلمو بهش بزنم
یونا: اممم صبح بخیر باباااا ( پرانرژی)
جین: صدبار گفتم بهم نگو بابااا ( داد)
یونا: چ..چشم دیگه نمیگم ( ناراحت)
یونا: خدا حافظ......
ویو یونا
از عمارت بیرون امدم که بغضم ترکید و همش گریه میکردم، بعد از چند دقیقه که آروم شودم رفتم مدرسه که هانا ( دوست صمیمیش) رو دیدم
هانا: سلاممم گاو
یونا: سلام بزغاله ( ناراحت)
هانا: چرا ناراحتی هومم؟؟؟
یونا: داستانش طولانیه....
هانا: هوممم باشه دخالت نمیکنم بخیالش
« بعد از کلاس»
ویو ات
هانا زود تر از من رفت منم داشتم وسایلم رو جمع میکردم که یهو........
خماری ✌️
شرمنده دیر گذاشتم 💞
شرط پارت بعد
۹ لایک
۱۰ کامنت
۳ بازنشر
۱۲۹ فالور
بای بای
پارت ۲
ویو جین
که دیدم داره با خودش حرف میزنه کنجکاو شدم ببینم چی میگه
یونا: هومم حق با اونه....من خیلی به درد نخورم خیلی بیمصرفم.....خب مشکل از خودمه میدونم نباید به دنیا میومدم ولی اخه چرا...چرا من همش باید سرزنش بشم چراااخه...مگر دسته من بوده که به دنیا بیام اما دیگه برام مهم نیس بزار انقدر بقیه کتکم بزنن که بمیرم....و اون موقع بابام خوشحال میشه ( گریه بیصدا)
ویو جین
هه ولش کن فکر کردم میخواد خودکشی کنه اون خیلی ترسوعه نمیتونه همچین کاری کنه الکیم امدم اینجا
«فردا»
ساعت ۶:۰۰ صبح
ویو ات
از خواب بلند شدم که بیرونو دیدم واییی امروز چه هوا خوب شوده، رفتم کارای لازم رو کردم و آماده شودم رفتم پایین که بابامو دیدم داشت صبحونه میخورد کاش میتونستم بغلش کنم و حرفه دلمو بهش بزنم
یونا: اممم صبح بخیر باباااا ( پرانرژی)
جین: صدبار گفتم بهم نگو بابااا ( داد)
یونا: چ..چشم دیگه نمیگم ( ناراحت)
یونا: خدا حافظ......
ویو یونا
از عمارت بیرون امدم که بغضم ترکید و همش گریه میکردم، بعد از چند دقیقه که آروم شودم رفتم مدرسه که هانا ( دوست صمیمیش) رو دیدم
هانا: سلاممم گاو
یونا: سلام بزغاله ( ناراحت)
هانا: چرا ناراحتی هومم؟؟؟
یونا: داستانش طولانیه....
هانا: هوممم باشه دخالت نمیکنم بخیالش
« بعد از کلاس»
ویو ات
هانا زود تر از من رفت منم داشتم وسایلم رو جمع میکردم که یهو........
خماری ✌️
شرمنده دیر گذاشتم 💞
شرط پارت بعد
۹ لایک
۱۰ کامنت
۳ بازنشر
۱۲۹ فالور
بای بای
- ۴۶۳
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط