معصیت

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد
آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد

خواستم دست به مویش ببرم خواب شود
عطر گیسوش چنان بود که بی‌هوشم کرد

معصیت نیست #نمازی که قضا کرد از من
معصیت زمزمه‌هایی‌ست که در گوشم کرد

نیمه شب‌ها پس از این #سجده کنان یاد من است
آن سحر خیز که آن صبح فراموشم کرد

چه کلاهی به سرم رفت، کبوتر بودم
یک نفر آمد و با شعبده خرگوشم کرد

در عزاداری او رسم چهل روز کم است
یاد چشمش همه‌ی عمر سیه پوشم کرد

کاظم بهمنی
دیدگاه ها (۲)

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کردآتشم زد به دو تا بوسه و خام...

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کردآتشم زد به دو تا بوسه و خام...

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کردآتشم زد به دو تا بوسه و خام...

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کردآتشم زد به دو تا بوسه و خام...

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کردآتشم زد به دو تا بوسه و خام...

تقدیم به بهترین دخترخاله دنیا عشقم نفسم قلبملــــطــــیــــف...

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کردآتشم زد به دو تا بوسه و خام...

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کردآتشم زد به دو تا بوسه و خام...

آن مسافــرکه سحر گریه در آغوشم کردآتشم زدبه دو تـــا بوسه و ...

آن مسافــرکه سحر گریه در آغوشم کردآتشم زدبه دو تـــا بوسه و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط