{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو مال منی

تو مال منی(1)

_تو کی هستی؟
...:یه شاهزاده که برای نجات تو اومده
داره میاد سمتم چشمام رو بستم که...
انگار یه سطل آب یخ روم ریختن
_وایییی(داد)
=(خنده های بلند)
_م...ما...مان...بز...ر...گ(نفس نفس)
=وای خدایا تو خواب لبتو غنچه کرده بودی(خنده)تورو چه به این کارا هنوز دهنت بوی شیر میده واست زوده
_حداقل آرومتر بیدارم میکردی(کشش)
=خلاصه بیا پایین صبحونه بخور
_باشه شما برو من میام
پاشدم و سمت wc رفتم و صورتم رو آب زدم
برگشتم اتاقم و موهام رو شونه کردم و با کش بستم
به سمت پایین رفتم و به همه سلام کردم
_سلام
همه:سلام
سر میز نشستم و شروع کردم به صبحونه خوردن
€امروز جونگکوک همراه خانوادش میان اینجا(سرد)
اوف انقدر من از جونگکوک بدم میاد.یه پسر سرد و خشن که انرژی منفی سمت همه میاره نمیدونم چرا
=باشه پس من شام آماده میکنم
€برای ناهار میان(سرد)
=چ...چی؟باشه آماده میکنم
پدر بزرگم و پدرم هم جز مافیا هستن و کلا خانواده پول داری هستیم هممون
صبحونم تموم شد که رفتم تو اتاقم و یه لباس خیلی خوب انتخاب کردم و پوشیدمش
ویو ساعت ۱
ساعت ۱ شد و تغریبا همه مهمونا کم کم دارن میان
سریع رفتم پایین و کنار بقیه وایسادم
اول با پدر جونگکوک سلام دادم و با لبخند جوابم رو داد همینطور دستم داد
دوم با مادر جونگکوک دست دادم و دست داد و لبخند زد
سوم...اوف بوی انرژی منفی میاد...باهاش دست دادم ولی لبخند نزد
سر میز ناهار نشستن وهمه شروع کردیم به غذا خوردن
یونا کنار مادرش یعنی سوجین نشسته بود و همش به جونگکوک نگاه میکرد(یادم رفت بگم جونگکوک ۲۸ سالشه)
یونا یه آدم خودشیفته هست خیلی هول هم هست
ولی من برخلاف اونا خیلی فرق دارم
من تاحالا با هیچکس نه رابطه داشتم و نه باهاش بودم
ناهار تموم شد و پدر بزرگ گفت
€بچه ها برین بالا من با بزرگتر ها حرف خصوصی دارم
من و جونگکوک و یونا رفتیم بالا
من روی تختم نشسته بودم و تویه گوشی بودم
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد
یونا زیرزیرکی به جونگکوک نگاه میکرد
نگاه های سنگینی روی خودم حس میکردم
یونا داشت نگام میکرد
نه
وایسا
بیشتر دقت کردم دیدم نه جونگکوک داره نگام میکنه
میخواستم از ذوق پاره بشمممم(ذوق)
نه وایسا من چرا باید از ذوق پاره بشم؟
اه دوباره کراش...نه ا.ت یه نفس عمیق
تو که به پسرا رو نمیدادی الان چرا کراش زدی
تو همین فکرا بودم که صدامون کردن که بریم پایین
رفتیم پایین و روی مبل نشستیم
€خب از اول شروع کنم که...شما باید باهم ازدواج کنید؟(سرد)
_+چ...چی؟(تعجب)
€همین که گفتم(سرد)
€ما برای بردن بالا تری از مافیا من و پدرت ا.ت و من و پدر جونگکوک باید باهم همکاری کنیم،تنها راهشم اینه شما باهم ازدواج کنید(سرد)
+چرا؟خانواده هاتون براتون مهم ترن یا مافیا
€این تنها راهه(سرد)تازشم هرکی رو حرف من حرف بزنه عواقب خوبی نداره،پس بهتره تمومش کنی
+پس فقط روی کاغذه درسته
€نه
_دیگه چرا
€من نوه میخوام
با حرفی که زد میخوام زمین دهن وا کنه برم توش
ویو جونگکوک
آخه چرا من باید با ا.ت ازدواج کنم
با حرف نوه
لپای ا.ت سرخ شد
انگار بهش رژ زده بودی
انقدر قرمز شده بود
ویو ا.ت
با حرفش لپم قرمز شد
ولی جونگکوک متوجه صورتم شد برای همین داشت از خنده منفجر میشد
ولی به روی خودش نیاورد
€خب حرفی(سرد)
_+نه
€خب خوبه(سرد)
دیدگاه ها (۵)

فالو بشه🎀🌸@minyoongi199minyoongi

ویو شامموقع شام شدشاممون رو خوردیمو از جونگکوک و خانوادش خدا...

معرفی_سلام ا.ت هستم و از ۱۹ سال پیش مادرم فوت کرده یعنی بعد ...

نام فیک:تو مال منیتعداد فصل:۲_ا.ت+جونگکوک&یونا=مادربزرگ€پدرب...

عشق مافیا

عشق دو طرفه پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط