Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p³⁰
داشتم میوفتادم که یک دفعه یکی از بازومو گرفت. توی بغلش افتادم . بوی عطرش خیلی آشنا و خوب بود و حس خوبی بهم میداد و آروم چشمامو بستم .
ویو آریا *
به لطف کار کاترین دادگاه رو بردم و دوستم رو نجات دادم . واقعا باید ازش تشکر کنم .
بعد ناهار رفتم توی شرکت . داشتم یک پرونده رو چک میکردم و از دفترم میومدن بیرون که کاترین رو دیدم . جای پرینتر بود .
با خوشحالی میخواستم برم ازش تشکر کنم ولی دیدم که .... رنگش پریده بود . داشت تلو تلو میخورد .
یکهو تعادلش رو از دست داد و داشت میافتاد که سریع دوییدم سمتش و بازوشو گرفتم و افتاد توی بغلم .
خشکم زده بود .
بعد از اینکه افتاد توی بغلم چشماشو آورم بست .بدنش یخ بود و رنگش پریده بود .
سریع بردمش دفتر خودم و روی مبل گذاشتمش .
زنگ زدم به آمبولانس .
بعد از چند دقیقه آمبولانس رسید و علائمش رو چک کرد و گفت : چیزی نیس فقط فشار و قندش افتاده و از خستگی و کار زیاده . این دارو هارو تا یکماه مصرف کنه و یکم استراحت کنه حالش خوب خوب میشه .
- مرسی
مثل چی نگرانش شده بودم . یک سِرُم بهش زده بودن و خوابیده بود .
ساعت ۸ شب *
ساعت ۸ شب شد و همه رفتن ولی هنوز کلترین خواب بود .
رفتم نزدیکش و خم شدم پایین مبل .
نگاهش کردم . چقدر مظلوم و کیوتههه ♡
آروم موهاشو کنار زدم .
صورتش ... مثل ... مثل فرشته ها بود ...
رفتن سمت پنجره تا بیرون رو ببینم .
ویو کاترین *
آروم چشمامو باز کردم . همه جام درد میکنههههه .... آییییی .. وایسا وایسا من کجام ؟!
از روی مبل پاشدم و نشستم . سِرُم توی دستم بود . این ... این دیگه چیه ؟؟!
رو به روم رو نگاه کردم ...
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p³⁰
داشتم میوفتادم که یک دفعه یکی از بازومو گرفت. توی بغلش افتادم . بوی عطرش خیلی آشنا و خوب بود و حس خوبی بهم میداد و آروم چشمامو بستم .
ویو آریا *
به لطف کار کاترین دادگاه رو بردم و دوستم رو نجات دادم . واقعا باید ازش تشکر کنم .
بعد ناهار رفتم توی شرکت . داشتم یک پرونده رو چک میکردم و از دفترم میومدن بیرون که کاترین رو دیدم . جای پرینتر بود .
با خوشحالی میخواستم برم ازش تشکر کنم ولی دیدم که .... رنگش پریده بود . داشت تلو تلو میخورد .
یکهو تعادلش رو از دست داد و داشت میافتاد که سریع دوییدم سمتش و بازوشو گرفتم و افتاد توی بغلم .
خشکم زده بود .
بعد از اینکه افتاد توی بغلم چشماشو آورم بست .بدنش یخ بود و رنگش پریده بود .
سریع بردمش دفتر خودم و روی مبل گذاشتمش .
زنگ زدم به آمبولانس .
بعد از چند دقیقه آمبولانس رسید و علائمش رو چک کرد و گفت : چیزی نیس فقط فشار و قندش افتاده و از خستگی و کار زیاده . این دارو هارو تا یکماه مصرف کنه و یکم استراحت کنه حالش خوب خوب میشه .
- مرسی
مثل چی نگرانش شده بودم . یک سِرُم بهش زده بودن و خوابیده بود .
ساعت ۸ شب *
ساعت ۸ شب شد و همه رفتن ولی هنوز کلترین خواب بود .
رفتم نزدیکش و خم شدم پایین مبل .
نگاهش کردم . چقدر مظلوم و کیوتههه ♡
آروم موهاشو کنار زدم .
صورتش ... مثل ... مثل فرشته ها بود ...
رفتن سمت پنجره تا بیرون رو ببینم .
ویو کاترین *
آروم چشمامو باز کردم . همه جام درد میکنههههه .... آییییی .. وایسا وایسا من کجام ؟!
از روی مبل پاشدم و نشستم . سِرُم توی دستم بود . این ... این دیگه چیه ؟؟!
رو به روم رو نگاه کردم ...
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
- ۱.۴k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط