𝒫𝒶𝓇𝓉 12
𝒫𝒶𝓇𝓉 12
عقد با رئیس مافیا
________________________________________
صدای انفجار دوم، عمارت را لرزاند.
دود غلیظ از سمت گاراژ بالا میرفت و آژیر خطر در تمام ساختمان پیچیده بود.
تهیونگ دست ات را محکم گرفت و گفت:
«هر اتفاقی افتاد، دستم رو ول نکن.»
ات فقط سرش را تکان داد.
برای اولین بار، بدون هیچ اعتراضی به او اعتماد کرد.
وقتی به حیاط رسیدند، شعلههای آتش چند خودرو را دربر گرفته بود. افراد تهیونگ در تلاش بودند آتش را مهار کنند و همزمان با چند مهاجم درگیر بودند.
کانگ جون با عجله خودش را رساند.
«رئیس! حمله اصلی فقط برای پرت کردن حواس ما بوده!»
تهیونگ اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
«یکی از مهاجمها وارد بخش شمالی عمارت شده... انگار دنبال چیز خاصیه.»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
بعد ناگهان چهرهاش تغییر کرد.
«اتاق اسناد...»
او بدون معطلی به سمت عمارت دوید.
ات هم دنبالش رفت.
در راهروهای تاریک، فقط صدای قدمهایشان شنیده میشد.
وقتی به اتاق اسناد رسیدند، در نیمهباز بود.
تهیونگ بهآرامی اسلحهاش را بالا آورد.
در را باز کرد...
اتاق بههمریخته بود.
کشوها بیرون کشیده شده بودند و پروندهها روی زمین پخش بودند.
اما ناگهان صدای تقتق کفش از پشت سر آمد.
مردی نقابدار کنار پنجره ایستاده بود.
در دستش یک فلش کوچک نقرهای بود.
او با خنده گفت:
«دیر رسیدی، رئیس.»
تهیونگ با صدایی یخزده گفت:
«فلش رو بذار زمین.»
مرد بیاعتنا شانه بالا انداخت.
«چیزی که داخل این فلشه، میتونه امپراتوری تو رو نابود کنه.»
قبل از اینکه تهیونگ شلیک کند، مرد بمب دودزایی روی زمین انداخت.
اتاق در دود فرو رفت.
ات سرفه میکرد و چیزی نمیدید.
ناگهان احساس کرد کسی بازویش را کشید.
از ترس فریاد زد:
«تهیونگ!»
چند ثانیه بعد، دود کنار رفت.
تهیونگ او را در آغوش گرفته بود تا از میان دود بیرون ببرد.
اما مرد نقابدار فرار کرده بود...
و فلش هم با او رفته بود.
...
همان شب، در اتاق کار، سکوت سنگینی حاکم بود.
کانگ جون گفت:
«رئیس... روی دیوار اتاق اسناد چیزی نوشته شده.»
همه به آنجا رفتند.
روی دیوار، با رنگ قرمز، تنها یک جمله دیده میشد:
"اگر حقیقت را میخواهی، به کسی که کنارت ایستاده اعتماد نکن."
ات با نگرانی به نوشته خیره شد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت، اما چیزی نگفت.
در دلش یک سؤال مدام تکرار میشد:
«دشمن منظورش چه کسی بود؟ هانا... یا فردی که سالها کنارش جنگیده بود؟»
و درست در همان لحظه، تلفن تهیونگ زنگ خورد.
صدایی آرام و ناشناس گفت:
«بازی تازه شروع شده، کیم تهیونگ...»
تماس قطع شد.
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
این بار، احساس میکرد دشمن نهتنها نقشههایش، بلکه تمام گذشتهاش را میشناسد.
ادامه دارد... 🖤🔥
حمایت یادتون نره خوشکلا
#رمان
#تهیونگ
#مافیا
#حمایت
عقد با رئیس مافیا
________________________________________
صدای انفجار دوم، عمارت را لرزاند.
دود غلیظ از سمت گاراژ بالا میرفت و آژیر خطر در تمام ساختمان پیچیده بود.
تهیونگ دست ات را محکم گرفت و گفت:
«هر اتفاقی افتاد، دستم رو ول نکن.»
ات فقط سرش را تکان داد.
برای اولین بار، بدون هیچ اعتراضی به او اعتماد کرد.
وقتی به حیاط رسیدند، شعلههای آتش چند خودرو را دربر گرفته بود. افراد تهیونگ در تلاش بودند آتش را مهار کنند و همزمان با چند مهاجم درگیر بودند.
کانگ جون با عجله خودش را رساند.
«رئیس! حمله اصلی فقط برای پرت کردن حواس ما بوده!»
تهیونگ اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
«یکی از مهاجمها وارد بخش شمالی عمارت شده... انگار دنبال چیز خاصیه.»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
بعد ناگهان چهرهاش تغییر کرد.
«اتاق اسناد...»
او بدون معطلی به سمت عمارت دوید.
ات هم دنبالش رفت.
در راهروهای تاریک، فقط صدای قدمهایشان شنیده میشد.
وقتی به اتاق اسناد رسیدند، در نیمهباز بود.
تهیونگ بهآرامی اسلحهاش را بالا آورد.
در را باز کرد...
اتاق بههمریخته بود.
کشوها بیرون کشیده شده بودند و پروندهها روی زمین پخش بودند.
اما ناگهان صدای تقتق کفش از پشت سر آمد.
مردی نقابدار کنار پنجره ایستاده بود.
در دستش یک فلش کوچک نقرهای بود.
او با خنده گفت:
«دیر رسیدی، رئیس.»
تهیونگ با صدایی یخزده گفت:
«فلش رو بذار زمین.»
مرد بیاعتنا شانه بالا انداخت.
«چیزی که داخل این فلشه، میتونه امپراتوری تو رو نابود کنه.»
قبل از اینکه تهیونگ شلیک کند، مرد بمب دودزایی روی زمین انداخت.
اتاق در دود فرو رفت.
ات سرفه میکرد و چیزی نمیدید.
ناگهان احساس کرد کسی بازویش را کشید.
از ترس فریاد زد:
«تهیونگ!»
چند ثانیه بعد، دود کنار رفت.
تهیونگ او را در آغوش گرفته بود تا از میان دود بیرون ببرد.
اما مرد نقابدار فرار کرده بود...
و فلش هم با او رفته بود.
...
همان شب، در اتاق کار، سکوت سنگینی حاکم بود.
کانگ جون گفت:
«رئیس... روی دیوار اتاق اسناد چیزی نوشته شده.»
همه به آنجا رفتند.
روی دیوار، با رنگ قرمز، تنها یک جمله دیده میشد:
"اگر حقیقت را میخواهی، به کسی که کنارت ایستاده اعتماد نکن."
ات با نگرانی به نوشته خیره شد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت، اما چیزی نگفت.
در دلش یک سؤال مدام تکرار میشد:
«دشمن منظورش چه کسی بود؟ هانا... یا فردی که سالها کنارش جنگیده بود؟»
و درست در همان لحظه، تلفن تهیونگ زنگ خورد.
صدایی آرام و ناشناس گفت:
«بازی تازه شروع شده، کیم تهیونگ...»
تماس قطع شد.
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
این بار، احساس میکرد دشمن نهتنها نقشههایش، بلکه تمام گذشتهاش را میشناسد.
ادامه دارد... 🖤🔥
حمایت یادتون نره خوشکلا
#رمان
#تهیونگ
#مافیا
#حمایت
- ۲۵۱
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط