پارت اول
پارت اول
سالیان سال قبل، جایی که کشور ها با صلح و ارامش کنار هم زندگی میکردند، دو کشور بودند. هر دو ثروتمند و پر از منابع، تجارت های خوب و اب و هوای عالی. این دو کشور با هم تجارت میکردند، حتی از زمان های قدیم تر.
داستان از انجایی رقم میخورد که پادشاه میناتو و پادشاه فوگاکو، هر دو به سلطنت رسیدند. هر کدام از انها، یک ملکه ی توانا برای خودشان برگزیدند. ملکه ای که توانایی به دنیا اوردن یک افسانه را داشته باشد. رابطه ی انها واقعا خوب بود، دو پادشاه، دوست های خوبی بودند. ملکه کوشینا، یک پسر به دنیا اورد. یک شاهزاده ی بور مثل پدرش. اسمش را ناروتو گذاشتند و به عنوان خورشید کشور معرفی اش کردند. شاهزاده ناروتو، خیلی زود بین همه محبوب شد.
از ان طرف، ملکه میکوتو دو تا پسر بدنیا اورد. اولی، قبل از ناروتو بدنیا امد. یک پسر سر به زیر و خونسرد به اسم ایتاچی. او بخاطر هوش بالا و توانایی رهبری اش حسابی بین مردم غوغا کرد. پدر و مادرش خیلی به او افتخار میکردند. و بعد از ایتاچی، میکوتو به پسری به اسم ساسکه زندگی بخشید.
ساسکه، مثل برادرش بود. زیاد لبخند نمیزد و گوشه گیر بود، ولی شخصیتش تندخو تر از برادرش بود. شاهزاده ساسکه، بلافاصله با ناروتو دوست شد.
اولش با هم خوب کنار نمیامدند، ولی بعد اوضاع کم کم بهتر شد.
N:"بابام برام یه بادیگارد گرفته، خیلی غوله."
Sa:"بادیگارد من لاغره، ولی خیلی درازه مثل لوله میمونه."
ناروتو و ساسکه، تازه ۸ سالشان شده بود. اولین بار که در ۵ سالگی همدیگر را دیده بودند، کم کم رابطه ایجاد کردند. با هم دوست شدند و بیشتر اوقات را با هم میگذراندند.
البته فقط وقتی که والدینشان پیش هم بودند. گهگداری، پادشاه میناتو شریکش فوگاکو را دعوت میکرد و انها حدود یک ماه در قصر اوزوماکی اقامت میکردند، یا برعکس. از همینجا ناروتو و ساسکه دوست شدند.
Sa:"ناروتووو همه اب انگوراتو ریختی روممم."
ناروتو نیشخند زد:"اوخی ببخشید. از دستم ول شد."
Sa:"دور دهنتم بنفشه که. بیا."
ساسکه با یک دستمال گلدوزی شده، صورت ناروتو را پاک کرد. عادتشان بود توی باغ کنار هم بشینند و از در و دیوار حرف بزنند یا بازی کنند. در این میان، والدینشان هم به کنترل قصر میپرداختند.
M:"پس من طومار رو براتون میفرستم. ولی اول شما باید برگردید توی قلمروی خودتون که جای طومار امن باشه."
F:"حتما. این طومار خیلی مهمه. اینده کشور، به این طوماره."
و همین طومار، به گفته ی فوگاکو، اینده ی همه را رقم زد. به خصوص ناروتو و ساسکه. دو پسری که از هیچی خبر نداشتند و برای بحث های سیاسی، هنوز خیلی جوان بودند.
زیادی جوان، برای اینکه متوجه باشند ان طومار، قرار است با زندگی شان چیکار کند.
________
خب. دلم نیومد و سلطنتیه رم نوشتم. ولی دوتا نکته:
اول اینکه این داستانه غمگینه تهشم نمیتونم عوض کنم چون خراب میشه
دوم اینکه اگه دنیا به دنیا شدید و بین صدتا ناروتو و ساسکه و اوبیتو و کاکاشی گیر کردید به من چه ها😂
سالیان سال قبل، جایی که کشور ها با صلح و ارامش کنار هم زندگی میکردند، دو کشور بودند. هر دو ثروتمند و پر از منابع، تجارت های خوب و اب و هوای عالی. این دو کشور با هم تجارت میکردند، حتی از زمان های قدیم تر.
داستان از انجایی رقم میخورد که پادشاه میناتو و پادشاه فوگاکو، هر دو به سلطنت رسیدند. هر کدام از انها، یک ملکه ی توانا برای خودشان برگزیدند. ملکه ای که توانایی به دنیا اوردن یک افسانه را داشته باشد. رابطه ی انها واقعا خوب بود، دو پادشاه، دوست های خوبی بودند. ملکه کوشینا، یک پسر به دنیا اورد. یک شاهزاده ی بور مثل پدرش. اسمش را ناروتو گذاشتند و به عنوان خورشید کشور معرفی اش کردند. شاهزاده ناروتو، خیلی زود بین همه محبوب شد.
از ان طرف، ملکه میکوتو دو تا پسر بدنیا اورد. اولی، قبل از ناروتو بدنیا امد. یک پسر سر به زیر و خونسرد به اسم ایتاچی. او بخاطر هوش بالا و توانایی رهبری اش حسابی بین مردم غوغا کرد. پدر و مادرش خیلی به او افتخار میکردند. و بعد از ایتاچی، میکوتو به پسری به اسم ساسکه زندگی بخشید.
ساسکه، مثل برادرش بود. زیاد لبخند نمیزد و گوشه گیر بود، ولی شخصیتش تندخو تر از برادرش بود. شاهزاده ساسکه، بلافاصله با ناروتو دوست شد.
اولش با هم خوب کنار نمیامدند، ولی بعد اوضاع کم کم بهتر شد.
N:"بابام برام یه بادیگارد گرفته، خیلی غوله."
Sa:"بادیگارد من لاغره، ولی خیلی درازه مثل لوله میمونه."
ناروتو و ساسکه، تازه ۸ سالشان شده بود. اولین بار که در ۵ سالگی همدیگر را دیده بودند، کم کم رابطه ایجاد کردند. با هم دوست شدند و بیشتر اوقات را با هم میگذراندند.
البته فقط وقتی که والدینشان پیش هم بودند. گهگداری، پادشاه میناتو شریکش فوگاکو را دعوت میکرد و انها حدود یک ماه در قصر اوزوماکی اقامت میکردند، یا برعکس. از همینجا ناروتو و ساسکه دوست شدند.
Sa:"ناروتووو همه اب انگوراتو ریختی روممم."
ناروتو نیشخند زد:"اوخی ببخشید. از دستم ول شد."
Sa:"دور دهنتم بنفشه که. بیا."
ساسکه با یک دستمال گلدوزی شده، صورت ناروتو را پاک کرد. عادتشان بود توی باغ کنار هم بشینند و از در و دیوار حرف بزنند یا بازی کنند. در این میان، والدینشان هم به کنترل قصر میپرداختند.
M:"پس من طومار رو براتون میفرستم. ولی اول شما باید برگردید توی قلمروی خودتون که جای طومار امن باشه."
F:"حتما. این طومار خیلی مهمه. اینده کشور، به این طوماره."
و همین طومار، به گفته ی فوگاکو، اینده ی همه را رقم زد. به خصوص ناروتو و ساسکه. دو پسری که از هیچی خبر نداشتند و برای بحث های سیاسی، هنوز خیلی جوان بودند.
زیادی جوان، برای اینکه متوجه باشند ان طومار، قرار است با زندگی شان چیکار کند.
________
خب. دلم نیومد و سلطنتیه رم نوشتم. ولی دوتا نکته:
اول اینکه این داستانه غمگینه تهشم نمیتونم عوض کنم چون خراب میشه
دوم اینکه اگه دنیا به دنیا شدید و بین صدتا ناروتو و ساسکه و اوبیتو و کاکاشی گیر کردید به من چه ها😂
- ۱.۰k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط