سناریوی شماره
سناریوی شماره ۱}
||پارت چهاردهم||
نام سناریوی:
《دوست دارم 》
داشت اصبانی میشد گفتم " حالا ایبی نداره میتونی تو مبارزه خودم و خودت قدرتت رو نشون بده
باکوگو که اینو شنید اول یزره اصبانی شد بعد گفت " هااااا برو بینیم نفله..{من" هااااا}😒
[نگاهی بهم کرد دید تعجب زد و در حال صبی شدن بهش دارم نگاه میکنم]
.............حالا ببینیم چی میشه 😏 {بایه لحن خوبی }
کمی از حرسم کم شد ولی هنوز به خونش تشنه بودم نمیدونم چرا ولی بودم😌 😅....
تو همین حرفا بودیم که گفتن برین لباسا تون رو عوض کنی بیاین غذا بخورین
همه با هم " بببببببببببببللللللللللللللللللهههههههههههه (بله)
بخش دخترا و پسرا جدا بود و باکوگو ازم جدا شد البته قبلش بهم گفت" هوی نفله اگه حالت بد شد به خودم بگو باشه 😏
بعد از هم جدا شدیم ...
منظورش چی بود یعنی ؟ خدااااااااا یکی به من بگه 😫
همه بر گشتم به من نگاه کردن ...
یومی " چیه ؟؟😳
یکی " چت بود ی دفه داد زدی خدااا یکی به من بگه چی رو بگه ؟؟؟😑
{من که لبو شده بودم🔴}
گفتم" ببخشید واقعا عذرخواهی میکنم اشتباهی بود قرار نبود اینو بلند بگم 😶
# نه بابا ای بی نداره $ پیش میاد @ مگه چه کردی حالا .....
خب لباسام رو پوشیدم
لباسام = عکسش رو گذاشتم ❤ اول اونو ببین بعد بیا ادامش رو بخون 😊
اومدم بیرون تو خودم بودم
(داشتم به سوتیم فکر میکردم )
که ی دفه یکی ار پشت زد بهم یدفه بدنم لزید و از فکر زدم بیرون بر گشتم که با کوسه جاذبم مثل سیب زمینی بچسبونمش به زمین دیدم باکوگو.....
وقتی دیدم اونه اصبانیت × بی نهایت شد🤬
با خودم گفتم" 😤مگه مریضی روانی جانی نمیبینی تو فکرمممممممم هااااا🤬
وقتی دید روانی شدم خواست ماست مالیش کنه گفت 😒
باکوگو "هوی نفله چه خوشکل شودی
بکم اصبانیت خوابید (بی شعور خرم کرد 😑)
یومی " ..مم..نون
[قیافه . کمی اصبی ولی قرمز هم شده بود]
کمی بعد🗿
باکوگو گفت " میگم......قدم بزنیم؟
یومی " ...آ.ر.. خب.....ب.باش { انتظار اینو نداشتم }
باکوگو " پس راه بیوفت نفله دیگهههههه [با یه لحنه کسلی]
خواستم بگم
از ۱ تا ۱۰۰ نمرههههههه بده انرژی نیاز دارم یه چلش بگید انجام بدممممممممم چالش آدمی !
{~☆♤♡◇♧پایان قسمت چهاردهم ♧◇♡♤☆~}
||پارت چهاردهم||
نام سناریوی:
《دوست دارم 》
داشت اصبانی میشد گفتم " حالا ایبی نداره میتونی تو مبارزه خودم و خودت قدرتت رو نشون بده
باکوگو که اینو شنید اول یزره اصبانی شد بعد گفت " هااااا برو بینیم نفله..{من" هااااا}😒
[نگاهی بهم کرد دید تعجب زد و در حال صبی شدن بهش دارم نگاه میکنم]
.............حالا ببینیم چی میشه 😏 {بایه لحن خوبی }
کمی از حرسم کم شد ولی هنوز به خونش تشنه بودم نمیدونم چرا ولی بودم😌 😅....
تو همین حرفا بودیم که گفتن برین لباسا تون رو عوض کنی بیاین غذا بخورین
همه با هم " بببببببببببببللللللللللللللللللهههههههههههه (بله)
بخش دخترا و پسرا جدا بود و باکوگو ازم جدا شد البته قبلش بهم گفت" هوی نفله اگه حالت بد شد به خودم بگو باشه 😏
بعد از هم جدا شدیم ...
منظورش چی بود یعنی ؟ خدااااااااا یکی به من بگه 😫
همه بر گشتم به من نگاه کردن ...
یومی " چیه ؟؟😳
یکی " چت بود ی دفه داد زدی خدااا یکی به من بگه چی رو بگه ؟؟؟😑
{من که لبو شده بودم🔴}
گفتم" ببخشید واقعا عذرخواهی میکنم اشتباهی بود قرار نبود اینو بلند بگم 😶
# نه بابا ای بی نداره $ پیش میاد @ مگه چه کردی حالا .....
خب لباسام رو پوشیدم
لباسام = عکسش رو گذاشتم ❤ اول اونو ببین بعد بیا ادامش رو بخون 😊
اومدم بیرون تو خودم بودم
(داشتم به سوتیم فکر میکردم )
که ی دفه یکی ار پشت زد بهم یدفه بدنم لزید و از فکر زدم بیرون بر گشتم که با کوسه جاذبم مثل سیب زمینی بچسبونمش به زمین دیدم باکوگو.....
وقتی دیدم اونه اصبانیت × بی نهایت شد🤬
با خودم گفتم" 😤مگه مریضی روانی جانی نمیبینی تو فکرمممممممم هااااا🤬
وقتی دید روانی شدم خواست ماست مالیش کنه گفت 😒
باکوگو "هوی نفله چه خوشکل شودی
بکم اصبانیت خوابید (بی شعور خرم کرد 😑)
یومی " ..مم..نون
[قیافه . کمی اصبی ولی قرمز هم شده بود]
کمی بعد🗿
باکوگو گفت " میگم......قدم بزنیم؟
یومی " ...آ.ر.. خب.....ب.باش { انتظار اینو نداشتم }
باکوگو " پس راه بیوفت نفله دیگهههههه [با یه لحنه کسلی]
خواستم بگم
از ۱ تا ۱۰۰ نمرههههههه بده انرژی نیاز دارم یه چلش بگید انجام بدممممممممم چالش آدمی !
{~☆♤♡◇♧پایان قسمت چهاردهم ♧◇♡♤☆~}
- ۳.۶k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط