{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۰

پارت ۱۰
غذا رو خوردیم اولین بار بود که اسی انقدر مهربون شده بود ( چاکرتیم) بعد از غذا رفتیم خونه رو بگردیم مثل سگ ترسیده بودیم ولی به روی خودمون نیاوردیم داشتیم می گشتیم که یه لحظه یه چیزی از پشت جولیا رد شد اما و اسی دیدن ولی هیچ کدوم بچه ها متوجه نشدند ( وای خدا یکی شلوار نداره) بهشون چیزی نگفتیم فقط با سر بهم پیام دادیم .حیاطش خیلی بزرگ بود جوری بود که توش گم میشدیم ( یا خدا ) رفتیم و رفتیم یه زیرزمین دیدم خیلی درش پوسیده بود که اما خواست بده داخل که جسی بل گفت :نرو بزار به اکسو بگیم .
جولیا- بچه ها من خیلی میترسم نریم.
اسی-اخه نریم پس کی باید این معما رو حل کنه؟( خودشم ترسیده بود )
چه زیرزمینی بود همه چیزش خراب بود یه اینه دیدیم خیلی بلند بود که پارچه سفیدی روش انداخته بودند( الان یاد احضار ۲میوفتید)
اما-نکنه......
اسی-ننننننننننه
جولیا-ارهههههههه اینجا.....
اما-همون خونه ایی نیس شبیه خونه توی احضار
اسی-من گفتم اینجا چرا انقدر آشنا میزنه.
کامیلا-چیه پچ پچ میکنید؟
جسیکا-پارچه رو بردارید.
اما و جولیا و اسی با هم نهههههههه.
دست به اون نزن بدبخت میشی سریع بریم بیرون همین الان
دیدگاه ها (۱)

پارت بیست و دوم"ویو نیلسو"*از ویلا رفتیم بیرون و یکم قدم زدی...

۵٬۶ روز نبودم ، دیگه خودتون ببینید❤بچه ها دیشب ما طبس موندیم...

چهره جولیا ب انقدر عصبی شد که همون لحظه یه مشت خیلی محکم به ...

تعریف یکی از آرمی‌هایی که ویکوکهوپ رو دیده:امروز به مناسبت ت...

Part.3

من عاشق دشمنم شدم پارت دوم

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط