اتوئن
#part5.
اون روز..
بهترین روزم بود..
امروز اولین روز کاری منه..
صبح زود بیدار شدم .. همه چیز رو جمع و جور کردم ..
لباس هامو پوشیدم..
و..
سوئیچ ماشینم رو برداشتم ..
به سمت کمپانی رفتم..
وارد کمپانی شدم..
آقای کیم به سمتم اومد.. و با لبخند لب زد:سلام هیونجین..
هیونجین گفت :
سلام هیونگ..
آقای کیم با لبخند ..روی لبش گفت:منیجر شدنت رو.. تبریک میگم ..
هیونجین گفت: ممنون .. سونگمین هیونگ..
Brigitte..
اون روز..
بهترین روزم بود..
امروز اولین روز کاری منه..
صبح زود بیدار شدم .. همه چیز رو جمع و جور کردم ..
لباس هامو پوشیدم..
و..
سوئیچ ماشینم رو برداشتم ..
به سمت کمپانی رفتم..
وارد کمپانی شدم..
آقای کیم به سمتم اومد.. و با لبخند لب زد:سلام هیونجین..
هیونجین گفت :
سلام هیونگ..
آقای کیم با لبخند ..روی لبش گفت:منیجر شدنت رو.. تبریک میگم ..
هیونجین گفت: ممنون .. سونگمین هیونگ..
Brigitte..
- ۴۴۲
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط