{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۸۲۱
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد...
ملیکا_حتی اگه مبینا حامله هم باشه اجازه ای همچین کاریو بهت نمیدم شاهین..
_/خرجش یه دارو بیهوشیه عزیزم...
روشو با اخم سمت پنجره کرد...رسیدیم پیاده شدیم...دست دلبرمو گرفتم دستشو از دستم کشید بیرون...با اخم عینکشو گذاشت رو چشمش...بیا حالا ناز بکش اه...
پسرای شیخ اومده بودن پیشواز...خودش از جاش نمیتونست پاشه...افرادی که اونجا کار میکردن بد به دلبرمو دوستاش نگاه میکردن طبیعیه...زن بدون چادر و پوشیه ندیدن که... مهم نیست...
ملیکا...
وارد عمارت شدیم...تو فکر نقشه ای فرار بودم اینجا بهترین جا برا فراره...داخل اتاق بزرگی شدیم که یه پیرمرد چاق نشسته بود رو تخت چندتا دختر هم داشتن واسش خوراکی میچیدن...یه چندتاییم میرقصیدن....ایش چندش‌...عربی و فارسیو هم ترکیبی حرف میزد...
_سلام شیخ...
_/راه گم کردی شاهین...
_وقت نمیکردم بیام...!
_/وقت نمیکردی یا خودت نمیخواستی بیای...
_شیخ‌...
_/عیب نداره ...توام مثل پسرای ناخلف خودم‌...
بهم اشاره کرد...
_زنته؟خوشگله...
_/اره...
_اون یکیا چی ؟ دخترای ایرانی واقعا زیبان...میتونی بفروشیشون بهم چشمم گرفتتشون...
_/اونام زنای سپهر و سینان...
با تعجب بهش نگاه کردم...
_پس اون دوتا کجان؟
_/میان یکم بعد‌...
دیدگاه ها (۴)

پارت ۸۲۲رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسن...

ادامه ۸۲۲رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویس...

به نظرم قبلا شاهین باید اینجوری ملیکارو نگه میداشت...تا امیر...

پارت ۸۲۰رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط