{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۷



عروسک رو از دست دیار گرفت و با دقت بهش نگاه کرد.

_آشغاله؟..بندازش دور..

دیار به سرعت اخم کردو عروسک رو از دستش قاپید.
لباش و غنچه کرد...
و سپس کتاب و عروسک رو تو بغلش فشرد.

جونگکوک نیشخندی زد و از چونش گرفت...
به صورتش نگاه کرد و گفت:چیزی خوردی؟..لبات خشک به نظر میرسه..

دیار سری به معنی نه تکون داد.
_نخوردی؟..پدرومادرت پیشت بودن؟

دیار سری به معنی تایید تکون داد.
جونگکوک اخمی کرد و محکم‌تر تو بغلش فشردش.

وقتی به طبقه رسیدن...

جونگکوک به سرعت از آسانسور خارج شدو مستقیم به سمت اتاقی که دیار توش بستری بود رفت...


وقتی وارد شد،فهمید پدرو مادرش حسابی نگران بودن.
علاوه بر اونا به زن جدیدی به چشمش خورد که تا حالا ندیده بودش.

زیاد توجه نکرد و به سمت تخت رفت و دیار رو روش گذاشت...

دوهی به سمتشون اومد و گفت:خدای من...دیار اگه یکم دیگه دیر میکردی میومدم پایین...

دیار بدون توجه بهش پتو رو روی خودش کشید و به جونگکوک نگاه کرد.
احساس میکرد خیلی خوابش میاد اما دلش نمی‌خواست به همین زودیا بخوابه...

جونگکوک رو کرد به سمت پدر دیار و گفت:میتونم حدس بزنم خیلی از کاراتون عقب مونده..میخواستم بهتون بگم که من اینجا حواسم به دیار هست و نیاز نیست نگران باشید...

پدر دیار با تردید گفت:دخترم از کارم مهمتره..ولی خب بازم سخته که تنهاش بزارم..
دیدگاه ها (۳)

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۸جونگکوک سری به معنای تایید تکون دا...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۶ناگهان کتابی رو مقابل چشماش دید. پ...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۵پسر که انگار منتظر این واکنش بود ب...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۷۲چندمین بعد که گرم تلویزیون بودن ا...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۸۴_فردا صبح آماده باش می‌خوام ببرمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط