"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۶
ناگهان کتابی رو مقابل چشماش دید.
پرستار کتابی براش آورده بود تا باهاش وقت بگذرونه؟
پرستار:از کتاب خوندن خوشت میاد؟..اگه آره میتونی باهاش سرگرم شی..
دیار سری به معنای تایید تکون داد و کتاب رو ازش گرفت.
به اسم روی جلدش دقت کرد(صدای سکوت).
اسمش به نظر جالب میومد،بازش کرد و شروع کرد به خوندن...
هر چقدر بیشتر میخوند بیشتر جذبش میشد..
ورق زد تا صفحههای جدید رو بخونه.
نسیم خنک موهاش رو روی هوا به بازی گرفته بود و باعث میشد حس خوبی بهش دست بده.
پرستار نزدیکش شد و گفت:مشکلی نداره چند لحظه تنهات بزارم؟..داخل کاری برام پیش اومده..خیلی زود برمیگردم..
دیار لبخند بی جونی زد و سری به معنای تایید تکون داد.
دوباره مشغول کتاب شد..
به نظر میومد کتابش واقعا تأثیر گذار بود.
دلش میخواست دوباره نسیم خنک بیاد تا کمی خنک شه..
فکر نمیکرد شب های سئول انقدر گرم باشن...
ورق زد و صفحه های جدید رو خوند.
ناگهان صدای پا شنید و متوجه شد پرستار برگشته...
از پشت سرش اومد و کنار گوشش لب زد:فکر نمیکردم موقع کتاب خوندن انقدر خوردنی به نظر میای...
به سرعت سرشو و برگردوند و صورتش مقابل صورت جونگکوک قرار گرفت.
با دیدنش کاملا شوکه شدو بعد لبخندی دندون نما زد.
فکر نمیکرد جونگکوک رو ببینه و الان از دیدنش خیلی خوشحال بود...
کتاب رو بست و روی پاهاش گذاشت...
جونگکوک اومد روبه روش و بهتر تو دید دیار قرار گرفت..
چشماش برق میزدن و مقابل پای دیار زانو زد تا بهتر ببینتش..
دیار نگاه دقیقتری بهش انداخت و متوجه شد چقدر جذاب شده بود.
کت و شلوار مشکی تنش بود موهاش برخلاف همیشه به بالا حالت داده شده بود...
عطر خوشبویی که همیشه میزد به مشامش رسید و حس بهتری بهش داد.
اما با دیدن صورت رنگ پریده و متعجبش لبخندش از بین رفت و با نگرانی بهش نگاه کرد...
جونگکوک کمی از شوک در اومد،انگار تازه متوجه ویلچر شده بود...
با صدای لرزانی دستش رو روی پاهای دیار گذاشت و پرسید:چیشده؟..نمیتونی راه بری؟
دیار نفس عمیقی کشید و خداروشکر کرد که دلیل نگرانیش چیز بدی نبوده..
چون واقعا دیگه حوصله خبر بد رو نداشت.
سر به معنی نه تکون داد و لبخند زد...
جونگکوک کمی خیالش راحت شد اما هنوزم نگران بود.
_اگه اونی که فکر میکردم بود..این بیمارستانو رو سرشون خراب میکردم...
دیار لبخندی زد و بهش خیره شد..
_نگفتم که بخندی..حرفام جدی بود..
دیار دوباره لبخندی زد..
جونگکوک خواست چیزی بگه که پرستار اومد..
پرستار با دیدن جونگکوک هل کرد و گفت: آقای جئون...
_اشکالی نداره..برو پی کارت
پرستار چشمی گفت و به سرعت رفت.
_بریم تو بیمارستان..اینجا گرمت میشه..
دیار سری به معنی تایید تکون داد و دستش رو روی چرخ ویلچر گذاشت..
اما ناگهان جونگکوک متوقفش کرد و گفت:لازم نیست با اون بیای..
و به سرعت دیار رو از روی صندلی بلند کرد.
دستش رو پایین تر از کمرش گذاشت و رو یه دست بلندش کرد...
حرکتش یهویی بود و باعث شد دیار هراسان دستاش رو دور گردنش حلقه کنه.
_حالم بهم میخوره از اینکه رو ویلچر ببینمت..حق نداری دیگه ازش استفاده کنی..
دیار با مظلومیت سری تکون داد.
عطر خوشبو جونگکوک زیر دماغش پیچید...
به همراه عطر نو بودن لباساش..
جونگکوک چند لحظه به دیار خیره شد و بعد حرکت کرد.
تو تمام طول راه همه بهشون خیره بودن و خیلیا کنجکاو بودم ببینم اون دختر کیه.
جونگکوک وارد آسانسور شد و توجهش به کتاب و عروسکی که تو دست دیار بود جلب شد.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۶
ناگهان کتابی رو مقابل چشماش دید.
پرستار کتابی براش آورده بود تا باهاش وقت بگذرونه؟
پرستار:از کتاب خوندن خوشت میاد؟..اگه آره میتونی باهاش سرگرم شی..
دیار سری به معنای تایید تکون داد و کتاب رو ازش گرفت.
به اسم روی جلدش دقت کرد(صدای سکوت).
اسمش به نظر جالب میومد،بازش کرد و شروع کرد به خوندن...
هر چقدر بیشتر میخوند بیشتر جذبش میشد..
ورق زد تا صفحههای جدید رو بخونه.
نسیم خنک موهاش رو روی هوا به بازی گرفته بود و باعث میشد حس خوبی بهش دست بده.
پرستار نزدیکش شد و گفت:مشکلی نداره چند لحظه تنهات بزارم؟..داخل کاری برام پیش اومده..خیلی زود برمیگردم..
دیار لبخند بی جونی زد و سری به معنای تایید تکون داد.
دوباره مشغول کتاب شد..
به نظر میومد کتابش واقعا تأثیر گذار بود.
دلش میخواست دوباره نسیم خنک بیاد تا کمی خنک شه..
فکر نمیکرد شب های سئول انقدر گرم باشن...
ورق زد و صفحه های جدید رو خوند.
ناگهان صدای پا شنید و متوجه شد پرستار برگشته...
از پشت سرش اومد و کنار گوشش لب زد:فکر نمیکردم موقع کتاب خوندن انقدر خوردنی به نظر میای...
به سرعت سرشو و برگردوند و صورتش مقابل صورت جونگکوک قرار گرفت.
با دیدنش کاملا شوکه شدو بعد لبخندی دندون نما زد.
فکر نمیکرد جونگکوک رو ببینه و الان از دیدنش خیلی خوشحال بود...
کتاب رو بست و روی پاهاش گذاشت...
جونگکوک اومد روبه روش و بهتر تو دید دیار قرار گرفت..
چشماش برق میزدن و مقابل پای دیار زانو زد تا بهتر ببینتش..
دیار نگاه دقیقتری بهش انداخت و متوجه شد چقدر جذاب شده بود.
کت و شلوار مشکی تنش بود موهاش برخلاف همیشه به بالا حالت داده شده بود...
عطر خوشبویی که همیشه میزد به مشامش رسید و حس بهتری بهش داد.
اما با دیدن صورت رنگ پریده و متعجبش لبخندش از بین رفت و با نگرانی بهش نگاه کرد...
جونگکوک کمی از شوک در اومد،انگار تازه متوجه ویلچر شده بود...
با صدای لرزانی دستش رو روی پاهای دیار گذاشت و پرسید:چیشده؟..نمیتونی راه بری؟
دیار نفس عمیقی کشید و خداروشکر کرد که دلیل نگرانیش چیز بدی نبوده..
چون واقعا دیگه حوصله خبر بد رو نداشت.
سر به معنی نه تکون داد و لبخند زد...
جونگکوک کمی خیالش راحت شد اما هنوزم نگران بود.
_اگه اونی که فکر میکردم بود..این بیمارستانو رو سرشون خراب میکردم...
دیار لبخندی زد و بهش خیره شد..
_نگفتم که بخندی..حرفام جدی بود..
دیار دوباره لبخندی زد..
جونگکوک خواست چیزی بگه که پرستار اومد..
پرستار با دیدن جونگکوک هل کرد و گفت: آقای جئون...
_اشکالی نداره..برو پی کارت
پرستار چشمی گفت و به سرعت رفت.
_بریم تو بیمارستان..اینجا گرمت میشه..
دیار سری به معنی تایید تکون داد و دستش رو روی چرخ ویلچر گذاشت..
اما ناگهان جونگکوک متوقفش کرد و گفت:لازم نیست با اون بیای..
و به سرعت دیار رو از روی صندلی بلند کرد.
دستش رو پایین تر از کمرش گذاشت و رو یه دست بلندش کرد...
حرکتش یهویی بود و باعث شد دیار هراسان دستاش رو دور گردنش حلقه کنه.
_حالم بهم میخوره از اینکه رو ویلچر ببینمت..حق نداری دیگه ازش استفاده کنی..
دیار با مظلومیت سری تکون داد.
عطر خوشبو جونگکوک زیر دماغش پیچید...
به همراه عطر نو بودن لباساش..
جونگکوک چند لحظه به دیار خیره شد و بعد حرکت کرد.
تو تمام طول راه همه بهشون خیره بودن و خیلیا کنجکاو بودم ببینم اون دختر کیه.
جونگکوک وارد آسانسور شد و توجهش به کتاب و عروسکی که تو دست دیار بود جلب شد.
- ۱.۶k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط