{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p52
جونگکوک حالا متوجه شد تهیونگ چطور به ماجرا نگاه می‌کنه:« گفتم که، تمشک. این ضعیف بودنه تو نیست، محافظه کار بودنه منه. »
تهیونگ دستش رو مشت کرد و صداش رو بالا برد:« تو با این محافظه کار بودنت داری منو ضعیف نشون میدی، جئون! حدس بزن سون ته وقتی امروز منو دیدی چه گفت؟ گفت دوست داره ببینه حالا که «تو کنارم نیستی» چطور میتونم قهوه ایش کنم! همه قوی بودنه منو به بودنه تو میبینن! »
جونگکوک حالا متوجه کاری که کرده بود شده بود. تمام مدت فکر میکرد داره برای تهیونگ مبارزه میکنه، اما حالا مشخص شد که تمام مدت داشته در برابر تهیونگ مبارزه میکرده.
جونگکوک سرش رو پایین انداخت:« من... من واقعا نمی‌دونستم اینطوری فکر می‌کنی... متاسفم که باعث شدم همچین احساسی داشته باشی.. فقط سعی میکردم با روش خودم مراقبت باشم.. اما شاید روشم اشتباه بوده.. دیگه این کار رو نمیکنم.. »
قطره اشکی از گوشه ی چشم تهیونگ که حالا با لایه ای از اشک پوشونده شده بود سر خورد.
تهیونگ با خشمی که از توی چشم های گشاد شده‌ش با رگ های برجسته ی دست و گردنش مشخص بود به جونگکوک‌ خیره شده بود. می‌لرزید.
جونگکوک تهیونگ رو در قفس آغوشش برای لحظه ای حبس کرد.
شاید این خوشایند ترین حالت زندانی شدن بود.
هاله ی بنفش پررنگ (خشم) تهیونگ در آغوش جونگکوک به آرومی فرو می‌پاشید.
تهیونگ برای لحظه ای خواست واقعا زندانیه اون لحظه بشه.
چشم هاش رو بست و بدون هیچ احساس مسئولیتی در قبال اشک هاش که چشم‌هاش رو خیس میکردن در آغوش جونگکوک غرق شد.
پس از نزدیک به یک دقیقه بین بازوهای جونگکوک بودن، تهیونگ چشم هاش رو باز کرد.
جونگکوک بازوهاش رو شل کرد تا تهیونگ متوجه شه بودن در این آغوش «اجباری» نیست و تهیونگ هر زمانی که بخواد می‌تونه بره.
مثل زندانی ای که کلید سلولش رو داره.
اما چهره ای که باهاش رو به رو شد کمی دور از انتظارش بود.
تهیونگ با چشم های گشاد شده و دهنی نیمه باز از اغوش جونگکوک بیرون اومد:«جونگکوک... هالت... »
جونگکوک به تهیونگ اجازه داد حرفش رو کامل کنه:« هالت... تو... یعنی من... منظورم اینه که... یعنی خب.. »
زبان تهیونگ گرفته بود. انگار کلمات برای توصیف احساسات تهیونگ در این لحظه ناکافی و ناتوان بودن.
نگاهی به هاله ی جونگکوک که ترکیبی از جگری، آبی و یاسی (پشیمانی، غم، ترس) بود انداخت.
جونگکوک دست های لرزونش رو عقب کشید. اون صدایی که همیشه ارامش‌دهنده بود حالا میلرزید و از ته چاه می‌اومد صحبت کرد:« فکر میکردم خاکستری بودن یعنی امن بودن، تهیونگ... فکر میکردم تا وقتی که خاکستری ام نمیتونم باعث درد کسی شم و نمیتونم درد رو تجربه کنم، چون هیچی حس نمیکنم... اما الان... »

شرط:
۱۲۰ لایک ۱۰۰ کامنت ۳۰ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

ناشناس عمو هیون باشه؟https://abzarek.ir/service-p/msg/481255...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p23 جونگکوک طوری که انگار قصد داشت ...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p51تهیونگ با تردید به جونگکوک خیره شد : «دیگه خ...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p4جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم... این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط