{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۲۸ ☆

پارت ۱۲۸ ☆
جاذبه ی چشمات ☆.........از زبون بیتا .......
پرهام اسب رو آورد
پرهام :اینم همون اسب خوشکل که خواستی
شروع کرد توضیح دادن و اینا. و من فقط حواسم بهش بود و هیچ کدوم از حرفاشو متوجه نشدم
پرهام :بیتا الووو خانم خانما حواست کجاست ؟!
من: پیش تو
پرهام با خنده :دیوونه
با خندیدنش قند تو دلم آب شد
پرهام :خوش خنده ی من نمیای سوار شی
این دفعه نوبت من بود بهش بگم دیوونه
سوار شدم و اونم پشت من
دستمو گرفت تو دستش و اسب شروع کرد به حرکت کردن و تند تر رفتن
اینقدر تند میرفت که احساس میکردم الاناس که بیوفته و منم باهاش کله پا شم
پرهام :نترس نمیوفتی مواظبتم
با گفتن این یه لبخند زدم و باشه ای گفتم
چند دلربا اسب رفتیم که اسب ایستاد
پرهام از اسب اومد پایین
منم اومدم پایین که پام سر خورد که داشتم میوفتادم که پرهام منو گرفت
و گذاشت رو زمین و دوباره محو دوتا تیله ی جذاب مشکی شدم
رها:اووووو خوردیش بسه
با صدای رها نگاهمو به اسب انداختم و گفتم :چی ؟
رها از اسب اومد پایین :عشقم خر خودتی خودم دیدم چطوری محو چشماش بودی
من :تو باشی محو چشای عشقت نمیشی
رها :خب چرا
من :پس حرف نزن
رادین :دعوای شاهین و شایان به همه سرایت کرده انگار
من :نه اصلا
پرهام :بیاید بریم پیش بچه ها
دست تو دست پرهام و رها هم دست تو دست رادین رفتیم طرف بچه ها
شروین :خوش گذشت بهتون
رها :واییی من که دستم باشه هر روز میام و با اون اسب تمرین میکنم از بس خوب بود
من :خدایی خوش گذشت و یه لبخند. به پرهام زدم
که اونم خندید
شیدا :خب دیگه بیاید بریم
شروین :کجا بسلامتی
شیدا :این دفعه نوبت منه دنبال من بیاید
رفتیم و سوار ماشین شدیم
و بازم همون کورس بستن
بعد از چند دیقه رسیدیم
شیدا :خب پیاده شید
رسیدیم باشگاه تیراندازی که
رها و رادین باهم رفتن و پرهام اومد سمتم
دستشو گرفتم
پرهام :حاضری باهم مسابقه بدیم
من:اره ولی شرط مسابقه چیه ؟
پرهام :خب هر کی برد یه چیزی میگه که بازنده باید قبول کنه دیگه
من:باشه بریم
پرهام :بیا اینجا
دنبالش رفتم رسیدیم به یه قسمت خلوت و شروع کردیم زدن اول دونی سومی چهارمی پنجمی شیشمی رو با هم خطا زدیم
و زدیم زیر خنده
من :آخ قربون خنده های قشنگت
پرهام:چی ؟
من :هیچی
پرهام :خودم شنیدم 😜
من :منم گفتم بشنوی
پرهام :خب حالا که این طور شد تو بردی
بیتا :مطمعنی
پرهام :اره اونورو ببین
رو مو برگردوندم دیدم ۷ رو یکی زده به هدف که متوجه شدم کار پرهام بود
من با خنده :شیطونیات شیرینه خاصشو داره
پرهام :حتی یه لحظه منو آروم نمیزاره
من :از وقتی که خنده ی رو لبهاتو دیدم من دل به دل دیوونه بازیات میدم من
پرهام :دیوونه بازی چه بهت میاد این دلم عاشقته زیاد
رفتیم بیرون و طرف کافه باشگاه دو تا قهوه گرفتیم و نشستیم
دیدگاه ها (۶)

پارت ۱۱داشتیم حرف می‌زدیم که ...داشتیم حرف می‌زدیم که دیدم ل...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

رمان تو خود منی

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p14بعد حرف ته خجا...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۰ — نقشه‌ی دوتاییجونگکوک با شک به رها و...

پارت چهاردهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط