ویو جیهوپ
ویو جیهوپ:
همینطور که داشتم مست و پاتیل توی خیابون واسه همین خودم راه میرفتم که یهو یه ون جلوم رو گرفت و ازش سه تا غول بیابونی ریختن بیرون و به سمتم اومدن که یکیشون یه دستمالی روی دهنم گرفت که بعدش نتونستم چیشد
ویو ا.ت:
توی اتاقم بود و از پنجره به بیرون خیره بودم که در زده شد
ا.ت:بیا داخل
لوکا:خانم آوردمش
ا.ت:اوکی لباسش رو عوض کن و بزارش روی تخت
لوکا:چشم
ا.ت:حالا میتونی بری
بعداز اینکه این حرف رو به لوکا گفتم رفت بیرون این اولین بار بود از یه پسری خوشم میآمد اولین بار بود به جز بادیگارد ها و لوکا پسر دیگه ای به خونم میومد
همینطور که توی فکر بودم در رو زدن
لوکا:خانم میتونم بیام تو
ا.ت:بیا
لوکا رو به بادیگاردا:بیارینش
ا.ت:خوبه حالا میتونین تنهام بزارین
لوکا:بله
ویو جیهوپ:
چشمام رو باز کردم توی یه اتاق بودم ولی اتاق خودم نبود سرم و کمرم خیلی درد میکرد به دور و اطراف داشتم نگاه میکردم که یه زن رو دیدیم بخاطر اینکه تازه از خواب بیدار شده بودم تار میدیدم بعد از چند مین واضح دیدم این همون دختره توی بار بود
ویو ا.ت:
پشت میز. نشسته بودم و به جیهوپ خیره شده بودم که یکم تکون خورد دونستم میخواد بیدار شه اول که بیدار شده بود منو نمیدید که بعد از چند دقیقه به خودش اومد
جیهوپ:من اینجا چیکار میکنم
ا.ت:نظر خودت چیه
جیهوپ:وایسا ببینم نکنه تو منو دزدیدی
ا.ت:آره
جیهوپ:تو بیمار روانی چیزی هستی چرا منو دزدیدی
ا.ت:چون دوست ندارم اموالم دور از من باشن
جیهوپ:چی داری میگی
ویو ا.ت:
همینطور که داشت برای خودش حرف میزد به سمتش رفتم و روش خیمه زدم
ا.ت:اموال من باید برای خودم باشن
the end
همینطور که داشتم مست و پاتیل توی خیابون واسه همین خودم راه میرفتم که یهو یه ون جلوم رو گرفت و ازش سه تا غول بیابونی ریختن بیرون و به سمتم اومدن که یکیشون یه دستمالی روی دهنم گرفت که بعدش نتونستم چیشد
ویو ا.ت:
توی اتاقم بود و از پنجره به بیرون خیره بودم که در زده شد
ا.ت:بیا داخل
لوکا:خانم آوردمش
ا.ت:اوکی لباسش رو عوض کن و بزارش روی تخت
لوکا:چشم
ا.ت:حالا میتونی بری
بعداز اینکه این حرف رو به لوکا گفتم رفت بیرون این اولین بار بود از یه پسری خوشم میآمد اولین بار بود به جز بادیگارد ها و لوکا پسر دیگه ای به خونم میومد
همینطور که توی فکر بودم در رو زدن
لوکا:خانم میتونم بیام تو
ا.ت:بیا
لوکا رو به بادیگاردا:بیارینش
ا.ت:خوبه حالا میتونین تنهام بزارین
لوکا:بله
ویو جیهوپ:
چشمام رو باز کردم توی یه اتاق بودم ولی اتاق خودم نبود سرم و کمرم خیلی درد میکرد به دور و اطراف داشتم نگاه میکردم که یه زن رو دیدیم بخاطر اینکه تازه از خواب بیدار شده بودم تار میدیدم بعد از چند مین واضح دیدم این همون دختره توی بار بود
ویو ا.ت:
پشت میز. نشسته بودم و به جیهوپ خیره شده بودم که یکم تکون خورد دونستم میخواد بیدار شه اول که بیدار شده بود منو نمیدید که بعد از چند دقیقه به خودش اومد
جیهوپ:من اینجا چیکار میکنم
ا.ت:نظر خودت چیه
جیهوپ:وایسا ببینم نکنه تو منو دزدیدی
ا.ت:آره
جیهوپ:تو بیمار روانی چیزی هستی چرا منو دزدیدی
ا.ت:چون دوست ندارم اموالم دور از من باشن
جیهوپ:چی داری میگی
ویو ا.ت:
همینطور که داشت برای خودش حرف میزد به سمتش رفتم و روش خیمه زدم
ا.ت:اموال من باید برای خودم باشن
the end
- ۲.۲k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط