Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۵۷ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
به شدت حوصلش سر رفته بود حس تنهایی بهش دست میداد
نگاهی عصبی با جوهیوک و دا کیونگ انداخت
( ترو خدا نگاش کن مثل دو قاشق بهم چسبیدن و دارن پچ پچ میکنند جین وو هم سرش رو گوشی هستش انگار نه انگار که این جونکوک یه دوست دختر حامله داره ) پفی به افکارش کشید
دخترک به سختی از روی مبل بلند شد و قدمی سمته پله ها برداشت به شدت جونکوک از دور نگاهی بهش انداخت همان جور که مشغول حرف زدن با مهمان ها بود نگاه عصبی اش دوخته به دخترک
تنها یک نگاهی از پشت به جونکوک دوخت لحظه ای چشم در چشم شدن دخترک انتظار داشت تا صداش کنه یا شاید فقد بهش بگه که" صبر کن میام پیشت " ولی جونکوک تنها کاری که کرد رفتن سمته مهمان های دیگر بود دخترک قدم های را سمته پله ها برداشت
وارد اتاق اش شد و روی لبه تخت نشست به سختی دراز کشید ( آخ حتی دراز کشیدن هم سخت شده خدا یا جی جی مامانی آخه مادرت خیلی اذیت میشه ) دستش را روی شکم اش گذاشت بدونه کشیدن کفش هایش به خواب رفت خودش هم نمیدانست که چرا درد شکم اش توقف یافته بود ...
چندیدن دکمه های اول پیراهنش را باز کرد و نیم نگاهی به معشوق اش انداخت که به راحتی خواب بود کمی دلخور بود یعنی چی از جین وو میخواست که از جونکوک درخواست نکرده بود صدا های که به گوشش اش خورد اون را سمته در کشاند و از اتاقش خارج شد
جین وو : خوشاومدین
سوهی: سلام ببخشید اتفاقی افتاده که این وقت شب منو آوردین اینجا ؟
جوهیوک: نه خاله بیا بشین اتفاقی نیافتاده فقد ات میخواست که تا وقت زایمان پیشش باشی
سوهی با ابرو بردن به بالا سری تکون داد و نگاهی به عمارت انداخت لبخندی را چه خوب بود که خواهر زاده عزیزش در همچین امکاناتی زندگی میکرد بلافاصله جونکوک در چهار چوب در ظاهر شد سوهی نگاهش کرد و با لبخند از روی مبل بلند شد
سوهی: جونکوک ! سلام
جونکوک با اخم ها تو صورت سمته سوهی رفت درست روبه رو اش ایستاد دست تو جیب نجوا کرد
جونکوک: سوهی اینجا چیکار میکنی
سوهی لبخند زد و متقابل گفت... سوهی: جین وو گفت بیام ات گفته بود دلش میخواد من پیشش باشم
جونکوک اخم هایش باز شد و آن طبقه های که افکارش رو هم گذاشته شدن ( پس اینو به جین وو گفته ) زود سمته سوهی چشم دوخت ...
جونکوک: لطفاً بشین
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۵۷ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
به شدت حوصلش سر رفته بود حس تنهایی بهش دست میداد
نگاهی عصبی با جوهیوک و دا کیونگ انداخت
( ترو خدا نگاش کن مثل دو قاشق بهم چسبیدن و دارن پچ پچ میکنند جین وو هم سرش رو گوشی هستش انگار نه انگار که این جونکوک یه دوست دختر حامله داره ) پفی به افکارش کشید
دخترک به سختی از روی مبل بلند شد و قدمی سمته پله ها برداشت به شدت جونکوک از دور نگاهی بهش انداخت همان جور که مشغول حرف زدن با مهمان ها بود نگاه عصبی اش دوخته به دخترک
تنها یک نگاهی از پشت به جونکوک دوخت لحظه ای چشم در چشم شدن دخترک انتظار داشت تا صداش کنه یا شاید فقد بهش بگه که" صبر کن میام پیشت " ولی جونکوک تنها کاری که کرد رفتن سمته مهمان های دیگر بود دخترک قدم های را سمته پله ها برداشت
وارد اتاق اش شد و روی لبه تخت نشست به سختی دراز کشید ( آخ حتی دراز کشیدن هم سخت شده خدا یا جی جی مامانی آخه مادرت خیلی اذیت میشه ) دستش را روی شکم اش گذاشت بدونه کشیدن کفش هایش به خواب رفت خودش هم نمیدانست که چرا درد شکم اش توقف یافته بود ...
چندیدن دکمه های اول پیراهنش را باز کرد و نیم نگاهی به معشوق اش انداخت که به راحتی خواب بود کمی دلخور بود یعنی چی از جین وو میخواست که از جونکوک درخواست نکرده بود صدا های که به گوشش اش خورد اون را سمته در کشاند و از اتاقش خارج شد
جین وو : خوشاومدین
سوهی: سلام ببخشید اتفاقی افتاده که این وقت شب منو آوردین اینجا ؟
جوهیوک: نه خاله بیا بشین اتفاقی نیافتاده فقد ات میخواست که تا وقت زایمان پیشش باشی
سوهی با ابرو بردن به بالا سری تکون داد و نگاهی به عمارت انداخت لبخندی را چه خوب بود که خواهر زاده عزیزش در همچین امکاناتی زندگی میکرد بلافاصله جونکوک در چهار چوب در ظاهر شد سوهی نگاهش کرد و با لبخند از روی مبل بلند شد
سوهی: جونکوک ! سلام
جونکوک با اخم ها تو صورت سمته سوهی رفت درست روبه رو اش ایستاد دست تو جیب نجوا کرد
جونکوک: سوهی اینجا چیکار میکنی
سوهی لبخند زد و متقابل گفت... سوهی: جین وو گفت بیام ات گفته بود دلش میخواد من پیشش باشم
جونکوک اخم هایش باز شد و آن طبقه های که افکارش رو هم گذاشته شدن ( پس اینو به جین وو گفته ) زود سمته سوهی چشم دوخت ...
جونکوک: لطفاً بشین
- ۱۷.۲k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط