Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۵۸ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
سوهی: حال دخترم خوبه
جونکوک: آره ولی تو روز های قبل خوردن غذا و ویار به من رو داشت
هر دو خنده ای سر دادن
جونکوک وارد اتاق شد و چمدان را روی زمین گذاشت سوهی بعد از تشکر کوتاه وارد اتاق شد و جونکوک راهی به اتاق خودش
پفی کشید به شدت خسته بود تا کاری که میخواست انجام بده دوش آب گرم یا شاید هم نه آن را هم نمیخواست خواب .. فقد خواب درمان هر دردی بود فقد هم برای جونکوک ..
روی پهلو ای که روبه رو دخترک میشد دراز کشید دستش را زیر سرش قرار گذاشت و به آرامی موهای مزاحم اش را روی صورتش کنار زد
شدت خستگی از بدنش میبارید و کم کم چشم هایش گرم گرفت ... به خواب هفت پادشاه فروع رفت بود ولی این خواب دووم زیادی نداشت ...
دخترک باز هم با درد بدی بیدار شد کله صورتش غرق عرق بود درد وحشتناکی به شکم اش میخورد به سختی موهایش را کنار زد تند تند نفس میکشید و آن درد وحشناک با هر بار نفس کشیدن دردش بیشتر و بیشتر میشد مخصوصاً در آن هوا تاریک و گرم یا شاید گرم نبود فقد برای آن دختری که زیر درد قلط میخورد گرمش میشد به سختی و سختی یک کوه و تند تند نفس کشید با کمکم دست هایش روی تخت نشست کم کم آن درد بهش اجازه حرکتی هم نمیداد به سختی دستش را سمته پارچ آب برد تا کمی آب ازش بخوره شاید این دردش آرام بگیرد ولی در سن کم و نوجوانی بچه دار شدن همین اوضاع را داشت
این دختر اصلا از درد خودش خبر داشت که جچور دردی بهش وارد شده بود به شدت دست هایش میلرزید سرفه نظر نمود و دوباره دستش را کشید تخم هایش تو هم رفت و از شدت درد شکم چنگی به ملاف رو تخت انداخت .. جونکوک همچنان با تکون خوردن تخت پلک از رو هم برداشت و چندین بار پلک زد تا دیدش را بهتر کند وقتی آن حال دوست دخترش را دید با نگرانی روی تخت نشست و گفت
جونکوک: چی شده ح..الت خوبه ؟ .. دخترک همچنان پلک رو هم گذاشته بود و از شدت درد تنها سری تکون داد جونکوک بلافاصله با هجوم از روی تخت پایین رفت و با ترس و دستپاچگی سمته کناری تخت هجوم برد ..
همچنان دستش را گرفت
جونکوک : بگو .. چی شده ز..ایمان وقتش اومده ..
دخترک همچنان بدون هیچگونه حرفی سری تکون داد جونکوک برعکس آن امتحان های که دوست دخترش ازش گرفته بود خیلی آروم و ریلکس رفتار میکرد کمرش را صاف نمود سپس دستی به پشت شلوارش کشید اولین چیزی که به یادش آمد سوهی بود سپس به آرامی سمته دخترک خم شد و پیشانی عرق زده اش را بوسید
جونکوک : فراری صبر کن من الان میام
نویسنده : انگار خودش تجربه داشت جچوری نوشته 😅
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۵۸ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
سوهی: حال دخترم خوبه
جونکوک: آره ولی تو روز های قبل خوردن غذا و ویار به من رو داشت
هر دو خنده ای سر دادن
جونکوک وارد اتاق شد و چمدان را روی زمین گذاشت سوهی بعد از تشکر کوتاه وارد اتاق شد و جونکوک راهی به اتاق خودش
پفی کشید به شدت خسته بود تا کاری که میخواست انجام بده دوش آب گرم یا شاید هم نه آن را هم نمیخواست خواب .. فقد خواب درمان هر دردی بود فقد هم برای جونکوک ..
روی پهلو ای که روبه رو دخترک میشد دراز کشید دستش را زیر سرش قرار گذاشت و به آرامی موهای مزاحم اش را روی صورتش کنار زد
شدت خستگی از بدنش میبارید و کم کم چشم هایش گرم گرفت ... به خواب هفت پادشاه فروع رفت بود ولی این خواب دووم زیادی نداشت ...
دخترک باز هم با درد بدی بیدار شد کله صورتش غرق عرق بود درد وحشتناکی به شکم اش میخورد به سختی موهایش را کنار زد تند تند نفس میکشید و آن درد وحشناک با هر بار نفس کشیدن دردش بیشتر و بیشتر میشد مخصوصاً در آن هوا تاریک و گرم یا شاید گرم نبود فقد برای آن دختری که زیر درد قلط میخورد گرمش میشد به سختی و سختی یک کوه و تند تند نفس کشید با کمکم دست هایش روی تخت نشست کم کم آن درد بهش اجازه حرکتی هم نمیداد به سختی دستش را سمته پارچ آب برد تا کمی آب ازش بخوره شاید این دردش آرام بگیرد ولی در سن کم و نوجوانی بچه دار شدن همین اوضاع را داشت
این دختر اصلا از درد خودش خبر داشت که جچور دردی بهش وارد شده بود به شدت دست هایش میلرزید سرفه نظر نمود و دوباره دستش را کشید تخم هایش تو هم رفت و از شدت درد شکم چنگی به ملاف رو تخت انداخت .. جونکوک همچنان با تکون خوردن تخت پلک از رو هم برداشت و چندین بار پلک زد تا دیدش را بهتر کند وقتی آن حال دوست دخترش را دید با نگرانی روی تخت نشست و گفت
جونکوک: چی شده ح..الت خوبه ؟ .. دخترک همچنان پلک رو هم گذاشته بود و از شدت درد تنها سری تکون داد جونکوک بلافاصله با هجوم از روی تخت پایین رفت و با ترس و دستپاچگی سمته کناری تخت هجوم برد ..
همچنان دستش را گرفت
جونکوک : بگو .. چی شده ز..ایمان وقتش اومده ..
دخترک همچنان بدون هیچگونه حرفی سری تکون داد جونکوک برعکس آن امتحان های که دوست دخترش ازش گرفته بود خیلی آروم و ریلکس رفتار میکرد کمرش را صاف نمود سپس دستی به پشت شلوارش کشید اولین چیزی که به یادش آمد سوهی بود سپس به آرامی سمته دخترک خم شد و پیشانی عرق زده اش را بوسید
جونکوک : فراری صبر کن من الان میام
نویسنده : انگار خودش تجربه داشت جچوری نوشته 😅
- ۱۹.۵k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط