{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 73
✦.................................

صدای خنده چند نفر از اطراف بلند شد.

آیلین همان لحظه از خجالت صورتش را با دو دست پوشاند

+ خدایا... من دیگه نمی‌تونم پامو تو این مدرسه بذارم

_ می‌تونی

+ همه دیدن!

_ دو روز دیگه یادشون میره

+ دو روز دیگه عکسام تو کل اینترنت پخشه

این بار تهیونگ فقط در ماشین را باز کرد.

آیلین هنوز غر می‌زد که ناگهان روی صندلی عقب قرار گرفت؛ همین که پاهایش به زمین رسید خواست دوباره بیرون بپرد. اما قبل از اینکه حتی دستش به دستگیره برسد...

تق.

در بسته شد.

آیلین خشک‌اش زد، چند ثانیه به شیشه دودی روبه‌رو خیره ماند بعد آرام گفت:

+ من گروگان گرفته شدم

تهیونگ بدون عجله دور ماشین حرکت کرد

_ گروگان‌ها معمولاً کمتر حرف میزنن

آیلین با ناباوری به شیشه زل زد و سرش را ارام تکان داد

+ واقعا که

تهیونگ بدون واکنش پشت فرمان نشست. موتورِ ماشین روشن شد و خودروی مشکی آرام از مقابل مدرسه فاصله گرفت چند ثانیه سکوت داخل ماشین حاکم شد

.


ماشین در سکوت از خیابان‌های سئول عبور می‌کرد و نور عصر روی شیشه جلو می‌افتاد.

آیلین هنوز عقب نشسته بود، پاهایش را جمع کرده و سرش را به شیشه تکیه داده بود، اما از آن حالت بی‌حوصله‌ی اول خبری نبود. نگاهش مدام از بیرون می‌رفت‌
سمت تهیونگ و دوباره برمی‌گشت بیرون، انگار نمی‌خواست قبول کند حوصله‌اش فقط با بودن او کمتر کلافه می‌شود

+ خسته‌ کننده‌ست...

_ چی؟

+ این سکوت

_ لازم نیست حرف بزنیم

+ ولی من دارم خفه میشم

تهیونگ چیزی نگفت. فقط فرمان را کمی چرخاند.

چند ثانیه بعد، صدای باز شدن کمربند عقب آمد. تهیونگ از آینه نگاه کرد. آیلین بدون هیچ توضیحی خودش را از عقب کشید جلو و روی صندلی شاگرد نشست، خیلی راحت، انگار از اول هم جای او آنجا بوده.

+ خب... اینجا بهتره

_ برگرد عقب

+ نمیخوام.

_ آیلین!

+ بله؟

سکوت کوتاهی افتاد. تهیونگ نگاهش را دوباره به جاده داد

_ هرکاری دلت می‌خواد می‌کنی

+ دقیقاً

ماشین از روی دست‌انداز رد شد. بد៸ن آیلین ناخودآگاه کمی تکان خورد و لحظه‌ای نزدیک‌تر به صندلی تهیونگ شد. نگاه کوتاهی از آینه به او افتاد، خیلی کوتاه، اما کافی بود تا نگاه تهیونگ برای یک لحظه روی پاهای بر៸هنه دختر مکث کند.

بعد دوباره به جاده برگشت، اما چیزی در حالتش تغییر کرده بود، نه در صورتش، در تمرکزش.

آیلین اصلاً متوجه نشد، فقط با موبایلش ور میرفت و بی‌وقفه حرف میزد

+ وای ببین اینو... اینا دارن مسابقه دو با گربه میدن... این یکی افتاد...

خنده‌اش کل ماشین را پر کرد و سرش ناخواسته به سمت تهیونگ چرخید. چشم‌هایش از خنده برق می‌زد.

تهیونگ دوباره نگاهش کرد، این بار مستقیم‌تر، و برای یک لحظه کوتاه فقط نگاه ماند، بدون حرف، بدون حرکت. بعد خیلی کوتاه گفت:

_ آروم باش.

+ چرا؟ دارم زندگی می‌کنم.

_ داری حواس منو پرت می‌کنی

+ اوه جدی؟ فرمانده کیم تمرکزشو از دست داد؟

_ آیلین!

آیلین با خنده دست هایش را نه نشانه تسلیم بالا برد و گفت:
دیدگاه ها (۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 74 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 75✦....

بانو فالوشه پیچ قبلیش مسدود شده : @ta3ara

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 72✦....

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط