{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁹⁵

داشت حین رانندگی نگاهش می‌کرد که سرش رو روی شیشه تکیه داده بود

قبلا فکرش رو کرده بود.
باید جایی می‌بردش تا دوباره سرزنده بشه
خودش بشه
و برق چشماش حداقل برای چند ساعت دوباره برگرده.

ماشین ایستاد.
داهی بیرون رو نگاه کرد
بعد به جونگکوک
ودوباره به بیرون.

هنوز باور نداشت.

وقتی ماشین جلوی ورودی شهربازی متوقف شد، چند ثانیه فقط به تابلو خیره ماند.
"شوخی میکنی؟"

جونگکوک کمربندش رو باز کرد. "نه"

"ما قراره بریم شهربازی؟"

"بله"

"ما؟"

"نه"
در رو باز کرد.
"من و راننده"

چرخی توی شهر بازی زد و وسیله ای هیجانی رو انتخاب کرد تا با داهی سوار شه.

پانزده دقیقه بعد...

داهی وسط جمعیت خیره به یک عروسک خرسی بزرگ که آن طرف غرفه آویزان بود، ایستاده بود.

"اونو میخوام"

جونگکوک به خرس نگاه کرد
بعد به داهی.
"گفتی بیست و چند سالته؟"

"میخوامش"

جونگکوک آه کشید.

پنج دقیقه بعد
ده دقیقه بعد
پانزده دقیقه بعد

جونگکوک هنوز نتونسته بود عروسک لعنتی رو ببره

داهی از شدت خنده خم شده بود. "مدیرعامل بزرگ"

"فکر کردم تو همه کاری بلدی"

جونگکوک نگاه ترسناکی بهش انداخت، ولی کارساز نبود.

" همش داری میبازی"

"داهی.."

"اگه الان ساکت نشی کل این غرفه رو میخرم"

داهی دوباره زد زیر خنده.

و جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد
بی‌صدا.

انگار ناگهان همه صداهای اطراف محو شده باشن.

داهی هنوز داشت می‌خندید
بی‌خبر.

و لعنتی

جونگکوک فهمید برای اولین بار در زندگی‌ش دلش نمی‌خواد این لحظه تمام شه.

دوستان منو ببخشین
این چند روز درگیر مریضی بودم و حالم خوب نبود و الان که بهترم دارم براتون پارت میزارم💋
ولی پارت های قشنگی نوشتم...
حمایت یادتون نره



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱۴)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁹⁰ادامهوقتی داهی وارد خونه شد هنوز لبخند ...

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

مهمونی پارت ۳۸

پدرخواندهp³ا.ت پاکت رو محکم توی دستش گرفته بود.+ا.ت، پاکت رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط