Spark........

Spark........


در یک روز آفتابی و دل‌انگیز، ات و جیهوپ در یک کافه کوچک در قلب شهر نشسته بودند. ات با چشمان درخشانش به پنجره نگاه می‌کرد و در حالی که قهوه‌اش را می‌نوشید، احساس می‌کرد که زندگی‌اش به یک نقطه عطف رسیده است. جیهوپ، که در کنار او نشسته بود، به آرامی از او پرسید: «چرا اینقدر غرق در فکر شدی؟»

ات با لبخند پاسخ داد: «فکر می‌کنم زندگی همیشه پر از شگفتی‌هاست، و من فقط دارم به این فکر می‌کنم که چه چیزهایی در انتظارم هست.»

جیهوپ به او نگاه کرد و ناگهان جرقه‌ای در دلش روشن شد. او همواره ات را به عنوان یک دوست می‌شناخت، اما حالا احساس می‌کرد که چیزی فراتر از دوستی در بین آنها وجود دارد. او به آرامی گفت: «شاید یکی از آن شگفتی‌ها، همین لحظه‌ای باشد که در کنار هم هستیم.»

ات با تعجب به او نگاه کرد و قلبش تندتر زد. در آن لحظه، احساس کرد که جرقه‌ای در دلش روشن شده است. او به جیهوپ گفت: «شاید حق با تو باشد. شاید این لحظه، آغاز یک داستان جدید باشد.»

از آن روز به بعد، ات و جیهوپ بیشتر و بیشتر با هم وقت می‌گذرانیدند. هر بار که با هم بودند، احساس می‌کردند که عشق در دلشان در حال شکوفا شدن است. جرقه‌ای که در آن کافه کوچک آغاز شده بود، به شعله‌ای از عشق تبدیل شد که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شد.


پایان خیالات خدوشی.....:)
ممنون از چرت و پرتام حمایت کردین

--
دیدگاه ها (۰)

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

🖤 مافیای منقسمت یازدهم | حقیقتی که نباید می‌فهمیدات تمام روز...

پارت 1

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

the lost leaves/رمان جیمین

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

چنان که زندگی روی خوش نشون نداد تصمیم گرفتم که دیگر با روی خ...

𓆩 پارت ۳۸ 𓆪 🖤🥀ات با عجله وارد سالن شد و در پشت سرش بسته شد.ج...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

نگاهش مثِ نوری بود که بی‌اجازه می‌تابید؛ نوری که انگار بلد ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط