{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او که چون سایه زشخص تو جدا نیست منم

او که چون سایه زشخص تو جدا نیست منم

در صف عشق و جنون فکر بلا نیست منم



او که مجنون تو لیلی شد و بیزار زخویش

سر به کوه و کمرش یار روا نیست منم



او که زندان سر زلف تو در بندش کرد

بند بوسیده ودر بند رها نیست منم



او که صد چاک زمژگان سیه داشت ولی

یارش هم در غم او فکر شفا نیست منم



او که جان را به هوای لب نوشین بخشید

نقد جانش به لبت هیچ بهانیست منم
دیدگاه ها (۲)

روزگــــــــارم ترســـــــناک اســـت همــــــــچون پــــیک آ...

می شود باز به چشم تو سرایت بکنم ؟می گذاری که من اینگونه عباد...

عاقبت یک شب تو را تا لنج و دریا می برمتا هجوم قاصدک در شهر ر...

رخت تمکین مرا، عشق به یک بار بسوخت..آتشم در جگر خسته شد،و ز...

جنون مافیا☆part23S1☆رسما داشت پرواز میکرد.. اونقدر تند میرفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط