{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رخت تمکین مرا، عشق به یک بار بسوخت..

رخت تمکین مرا، عشق به یک بار بسوخت..
آتشم در جگر خسته شد،و زار بسوخت!!
بنشستم که نویسم سخن عشق و، ز دل..
شعله‌ای در قلم افتاد، که طومار بسوخت!!
دل یاران تو نگفتی که بسوزد بر یار..
ما خود آن یار ندیدیم، که بر یار بسوخت!!
چاره جز سوختن و ساختنم نیست کنون..
کاندکی کرد مرا چاره و، بسیار بسوخت!!
گر ببینی تو طبیب دل مجروح مرا..
گو گذر کن تو بدین گوشه، که بیمار بسوخت!!
گفتم از باغ رخش تازه گلی باز کنم..
نور رویش، جگرم را بدتر از خار بسوخت!!
سخن سوختن عشقت، اگر باور نیست..
ز ''اوحدی'' پرس که بیچاره درین کار بسوخت!!...
دیدگاه ها (۱)

محمد زکریا طبیب رازی راکه فیلسوف عجم بود و اوستاد عرببه فن ف...

ای یار مرا غم تو یارستعشق تو ز عالم اختیارستبا عشق تو غم همی...

ای یار مرا غم تو یارستعشق تو ز عالم اختیارستبا عشق تو غم همی...

ای یار مرا غم تو یارستعشق تو ز عالم اختیارستبا عشق تو غم همی...

ای یار مرا غم تو یارستعشق تو ز عالم اختیارستبا عشق تو غم همی...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

...از قوت مستیم ز هستیم خبر نیستمستم ز می عشق و چو من، مست د...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط