{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رخت تمکین مرا عشق به یک بار بسوخت

رخت تمکین مرا، عشق به یک بار بسوخت..
آتشم در جگر خسته شد،و زار بسوخت!!
بنشستم که نویسم سخن عشق و، ز دل..
شعله‌ای در قلم افتاد، که طومار بسوخت!!
دل یاران تو نگفتی که بسوزد بر یار..
ما خود آن یار ندیدیم، که بر یار بسوخت!!
چاره جز سوختن و ساختنم نیست کنون..
کاندکی کرد مرا چاره و، بسیار بسوخت!!
گر ببینی تو طبیب دل مجروح مرا..
گو گذر کن تو بدین گوشه، که بیمار بسوخت!!
گفتم از باغ رخش تازه گلی باز کنم..
نور رویش، جگرم را بدتر از خار بسوخت!!
سخن سوختن عشقت، اگر باور نیست..
ز ''اوحدی'' پرس که بیچاره درین کار بسوخت!!...
دیدگاه ها (۱)

عاقبت یک شب تو را تا لنج و دریا می برمتا هجوم قاصدک در شهر ر...

او که چون سایه زشخص تو جدا نیست منمدر صف عشق و جنون فکر بلا...

از مست نپرسید به میخانه چرا هستترسم که بگوید که به آن خانه خ...

لایق تو کسی نیست جز آنکسی که:تورا انتخاب می کند نه امتحان......

غزل شماره ۲✿ سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا آن نشد عاقبت و...

چند گویی که چه چاره‌ست و مرا درمان چیستچاره جوینده که کرده‌س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط