تو با من میرفتی

تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو از میان نارون ها ،
گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارون ها ،
گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی...

#فروغ_فرخزاد


دیدگاه ها (۲)

‌‌╲\   ╭``┓ ‌                      ╭``🌺``╯ ┗``╯  \╲‌يك دشمن ...

هرچه که تو دوست داری؛اصلا هرچیزی که به تومربوط میشهرا باید ا...

‌دلتنگی یعنییک نفر همیشه نباشد...#رضا_کاظمی‌‌

از این شادم که در زندان یادت،گرچه محبوسمتو از من چون صدف در ...

بقول نادر ابراهیمی:تورامی خواهمبرای پنجاه سالگیشصت سالگیهفتا...

یک شب هم باید با هم بیدار بمانیم تا خود صبح . هی چشمهای تو پ...

شب آرام از پنجره می‌ریزد روی دیوار اتاقم،و من، در سکوتی که ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط