Chapter
Chapter:1
Part:57
-----------
``3:15 شب``
تو تختش وول میخورد و نمیتونست بخوابه.
پتو رو بیشتر رو خودش کشید.
امشب کمی سرد بود.
دوباره چشماشو بست.
کم کم خواب داشت سراغ چشماش میومد.
یهو با صدای ماشینی که چراغش اتاقشو روشن کرد،چشماشو باز کرد.
صدای غرش ماشین توجهشو جلب کرد.
قلبش تند میتپید.
هیجان داشت تمام وجودشو میبلعید.
به سرعت از روی تخت بلند شدو به سمت پنجره دوید.
باورش نمیشد که جونگکوک برگشته بود.
قطره های اشکش رو صورتش سر میخوردن.
با دیدن جونگکوک از پنجره احساس خوبی بهش دست داد.
لبخند عمیقی و از تهدل زد.
از همون لبخندها که صورتش به مدت یکماه ازش محروم شده بود.
جونگکوکاز ماشینش پیاده شد و به سمت خونه حرکت کرد.
یه نفر دیگه هم از قسمت صندلی شاگرد پیاده شد.
و به دنبال جونگکوک رفت.
دیار با دقت بهش نگاه کرد.
اما اون آدم کلاه گذاشته بود و نمیشد تشخیصش داد.
حتی نمیشد فهمید زنه یا مرد.
شاید تهیونگ بود.
آره حتما تهیونگ بود.
چند دقیقه بعد جونگکوک از دیدش خارج شد و وارد خونه شد.
به سمت تختش رفت و روش نشست.
دلش میخواست بره پیش جونگکوک.
ولی نمیشد.
اگه می رفت چی میگفت؟
اگه تهیونگ میگفت این کیه چی؟
نه نه اصلا نباید میرفت پیشش.
به زیر پتو فرو رفت و تا صبح به جونگکوک فکر کرد.
و اصلا نخوابید.
نمیتونست بخوابه.
همش به جونگکوک فکر میکرد.
میترسید بخوابه بعد بیدارشه ببینه جونگکوک نیست.
Part:57
-----------
``3:15 شب``
تو تختش وول میخورد و نمیتونست بخوابه.
پتو رو بیشتر رو خودش کشید.
امشب کمی سرد بود.
دوباره چشماشو بست.
کم کم خواب داشت سراغ چشماش میومد.
یهو با صدای ماشینی که چراغش اتاقشو روشن کرد،چشماشو باز کرد.
صدای غرش ماشین توجهشو جلب کرد.
قلبش تند میتپید.
هیجان داشت تمام وجودشو میبلعید.
به سرعت از روی تخت بلند شدو به سمت پنجره دوید.
باورش نمیشد که جونگکوک برگشته بود.
قطره های اشکش رو صورتش سر میخوردن.
با دیدن جونگکوک از پنجره احساس خوبی بهش دست داد.
لبخند عمیقی و از تهدل زد.
از همون لبخندها که صورتش به مدت یکماه ازش محروم شده بود.
جونگکوکاز ماشینش پیاده شد و به سمت خونه حرکت کرد.
یه نفر دیگه هم از قسمت صندلی شاگرد پیاده شد.
و به دنبال جونگکوک رفت.
دیار با دقت بهش نگاه کرد.
اما اون آدم کلاه گذاشته بود و نمیشد تشخیصش داد.
حتی نمیشد فهمید زنه یا مرد.
شاید تهیونگ بود.
آره حتما تهیونگ بود.
چند دقیقه بعد جونگکوک از دیدش خارج شد و وارد خونه شد.
به سمت تختش رفت و روش نشست.
دلش میخواست بره پیش جونگکوک.
ولی نمیشد.
اگه می رفت چی میگفت؟
اگه تهیونگ میگفت این کیه چی؟
نه نه اصلا نباید میرفت پیشش.
به زیر پتو فرو رفت و تا صبح به جونگکوک فکر کرد.
و اصلا نخوابید.
نمیتونست بخوابه.
همش به جونگکوک فکر میکرد.
میترسید بخوابه بعد بیدارشه ببینه جونگکوک نیست.
- ۲۰.۱k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط