« مافیای عاشق »
« مافیای عاشق »
« پارت چهارم »
همینطور که جئون داخل بغل تهیونگ بود ، کوک شروع به حرف زدن کرد .
جئون : تهیونگ تو..تو واقعا من رو دوست داری ؟
تهیونگ همینطور که سرش داخل گردن کوک بود جواب داد .
تهیونگ : بانی میدونی من از وقتی مافیا شدم ، تو با یه نگاه من رو عاشق خودت کردی ( بم )
کوک : وا..واقعا ؟ راست میگی ؟
تهیونگ: بانی مگه من با تو شوخی دارم ؟
کوک : ن...نه
تهیونگ: خیلی پس بگیر بخواب که فردا صبح کار داریم
کوک : اوکی شب بخیر
تهیونگ: شب بخیر
« صبح »
ته یونگ بیدار شد و جُسه ریز یه نفر رو داخل بغلش دید .
سرش رو بیشتر هم کرد که کوک رو دید که درحالی که موهاش داخل صورتش پخش شده ، همینطور روی تخت تکون میخورد اما خواب بود .
کوک بعد چندبار تکون خوردن بیدار شد و به ته یونگ نگاه کرد .
ته یونگ وقتی فهمید که کوک بیدار شده چشماش رو بست تا ری اکشنش روی ببینه .
کوک آروم نزدیک صورت تهیونگ شد .
« ذهن کوک » : اون واقعا از نزدیک جذاب تره ، ای کاش میشد ببوسمش ، داخل خواب مثل یه بَبر کوچولو هست .
« راوی »
کوک آروم نزدیک صورت تهیونگ شد ، میخواست بوسه ای روی لبش بزاره ولی با باز شدن چشمای ته یونگ ، کوک از تهیونگ فاصله گرفت .
تهیونگ: صبح بخیر بانی ( لبخند )
کوک : ص..ص.. صبح بخیر ( خجالت )
تهیونگ : بانی چرا گونه هات قرمز شده ؟ ( نیشخند)
کوک : به تو ربطی نداره ، اصلا من میخوام برم ( خجالت )
کوک ، بلند شد و نشست روی تخت وقتی میخواست بلند بشه یهو تهیونگ دستش رو گرفت و دوباره خوابوندش روی تخت و روش خیمه زد .
کوک : ولم کن کیم ، من بیکار نیستم که وقتم رو با تو بگذرونم ( درحال تکون خوردن ) ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم حمایت کنید » 🍀🌸💫
« شرمنده که دیر شد » 🙂↕️💜💫
« پارت چهارم »
همینطور که جئون داخل بغل تهیونگ بود ، کوک شروع به حرف زدن کرد .
جئون : تهیونگ تو..تو واقعا من رو دوست داری ؟
تهیونگ همینطور که سرش داخل گردن کوک بود جواب داد .
تهیونگ : بانی میدونی من از وقتی مافیا شدم ، تو با یه نگاه من رو عاشق خودت کردی ( بم )
کوک : وا..واقعا ؟ راست میگی ؟
تهیونگ: بانی مگه من با تو شوخی دارم ؟
کوک : ن...نه
تهیونگ: خیلی پس بگیر بخواب که فردا صبح کار داریم
کوک : اوکی شب بخیر
تهیونگ: شب بخیر
« صبح »
ته یونگ بیدار شد و جُسه ریز یه نفر رو داخل بغلش دید .
سرش رو بیشتر هم کرد که کوک رو دید که درحالی که موهاش داخل صورتش پخش شده ، همینطور روی تخت تکون میخورد اما خواب بود .
کوک بعد چندبار تکون خوردن بیدار شد و به ته یونگ نگاه کرد .
ته یونگ وقتی فهمید که کوک بیدار شده چشماش رو بست تا ری اکشنش روی ببینه .
کوک آروم نزدیک صورت تهیونگ شد .
« ذهن کوک » : اون واقعا از نزدیک جذاب تره ، ای کاش میشد ببوسمش ، داخل خواب مثل یه بَبر کوچولو هست .
« راوی »
کوک آروم نزدیک صورت تهیونگ شد ، میخواست بوسه ای روی لبش بزاره ولی با باز شدن چشمای ته یونگ ، کوک از تهیونگ فاصله گرفت .
تهیونگ: صبح بخیر بانی ( لبخند )
کوک : ص..ص.. صبح بخیر ( خجالت )
تهیونگ : بانی چرا گونه هات قرمز شده ؟ ( نیشخند)
کوک : به تو ربطی نداره ، اصلا من میخوام برم ( خجالت )
کوک ، بلند شد و نشست روی تخت وقتی میخواست بلند بشه یهو تهیونگ دستش رو گرفت و دوباره خوابوندش روی تخت و روش خیمه زد .
کوک : ولم کن کیم ، من بیکار نیستم که وقتم رو با تو بگذرونم ( درحال تکون خوردن ) ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم حمایت کنید » 🍀🌸💫
« شرمنده که دیر شد » 🙂↕️💜💫
- ۴۳۰
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط