{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.


برای چند لحظه فقط خیره موند.
پلک زد.
باز هم پلک زد.
نه... خواب نمی‌دید!

تهیونگ، با همان لباس‌های دیشب، تکیه‌اش رو به لبه‌ی تخت داده بود و خوابیده بود، یک دستش روی پاهاش افتاده بود و دست دیگه اش هنوز روی لبه‌ی تخت بود انگار تا آخرین لحظه حواسش به او بوده است.

میا ناخودآگاه اخمی کرد:

_ این... این دیگه چه وضعیه؟

زمزمه‌ی خودش هم برایش غریبه بود.
نگاهش روی حوله‌ی تاخورده‌ای که داخل لگن آب کنار تخت افتاده بود، ثابت ماند.

بعد بطری آب، جعبه‌ی قرص تب‌بُر و دماسنجی که روی پاتختی جا مونده بود.

کم‌کم تکه‌های گنگِ دیشب از جلوی چشمش رد شدند.

الکل...

سرگیجه...

آغوشی که قبل از برخورد با زمین نجاتش داده بود...

و بعد...

«...تنهام نذار، مامان...»

چشم‌هاش برای لحظه‌ای لرزید.
همه‌ی اون هارو گفته بود؟
بی‌اختیار دستش را روی صورتش گذاشت:

_ لعنتی...

نگاهش دوباره به تهیونگ برگشت.
چند تار موی مشکی روی پیشانی مرد ریخته بود و نفس‌های آرامش، سکوت اتاق رو پر کرده بود.
برای اولین بار، چهره‌ی همیشه سردش موقع خواب، آرام به نظر می‌رسید. نور ملایم از پشت پرده ها روش خزیده بود و صورتش رو روشن تر کرده بود، نگاهش به پلک هاش لیز خورد، چقدر خوشگل بودن!
موهای سیاهِ خاصش بینی گردِ بامزه و لب های قلمی..

نگاهش درشت شد، « میا این چه مزخرفاتیه داری بهش فکر میکنی؟!»

اما باز با دیدن اینکه روی زمین نامناسب خوابیده ناخواسته گفت:

_ احمق...

با حرص ادامه داد:

_ مگه مجبور بودی اینجا بخوابی...؟

اما درست همان لحظه، تهیونگ بی‌آنکه چشم‌هاش رو باز کنه، با صدایی گرفته و خواب‌آلود گفت:

_ اگه بیدار شدی... دیگه زل نزن.

میا از جا پرید:

_ ت... تو بیداری؟!

تهیونگ پلک‌هاش رو آرام باز کرد و بدون اینکه از جایش تکان بخورد، نگاه کوتاهی به او انداخت.

_ از وقتی گفتی "احمق."

صورت میا در یک لحظه رنگ گرفت:

_ م... من همچین چیزی نگفتم‌.

تهیونگ پوزخند محوی زد و به سختی از روی زمین بلند شد. گردنش رو کمی چرخوند و صدای خفیف مهره‌هایش بلند شد:

_ دروغ گفتن بعد از تب، عارضه‌ی جدیدیه؟

میا نگاهش را از او دزدید و زیر لب غر زد:

_ خودت رو زیادی تحویل نگیر...

تهیونگ بی‌تفاوت دستش رو روی پیشانی او گذاشت.
این بار میا فرصت نکرد حتی اعتراض کند. حس کرد قلبش تند تر از قبل میزنه.
چند ثانیه مکث کرد، بعد دستش را پایین آورد:

_ تبِت خوابیده.

نفس کوتاهی کشید و به سمت در اتاق راه افتاد:

_ ده دقیقه دیگه بیا پایین صبحونه بخور... معده‌ی خالی بعد از اون الکل، دوباره از پات درمیارت.

میا نگاهش را تا بسته شدن در دنبال کرد.

اتاق که دوباره در سکوت فرو رفت، آرام انگشت‌هایش را روی پیشانی‌اش گذاشت؛ همان جایی که چند ثانیه قبل، دست تهیونگ قرار داشت.

نمی‌دانست چرا...

اما گرمای آن لمس، از تبِ دیشب ماندگارتر بود.

ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره هاا
دیدگاه ها (۳)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³². 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا چند دقیقه بعد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ نگاهش رو ا...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. با تعجب به صورت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط