══❖پارت: شانزدهم ❖══
══❖پارت: شانزدهم ❖══
بالاخره آن روز فرا رسید.
روز بیستمین سال تولد آدرین هریسون.
روز رسیدن به سن قانونی.
و روزی که هفت سال برایش انتظار کشیده بود.
از صبح...
تمام قصر سلطنتی هریسون غرق در شکوه و زرقوبرق بود.
پرچمهای سلطنتی در باد میرقصیدند.
باغها با گلهای کمیاب تزئین شده بودند.
و صدها مهمان از سراسر کشور وارد قصر میشدند.
اشراف.
فرماندهان.
وزرا.
نمایندگان کشورهای همسایه.
و افراد خاندان سلطنتی.
همه برای جشن شاهزاده سوم آمده بودند.
اما تنها یک نفر میدانست که این جشن...
در حقیقت مراسم خداحافظی است.
☜آدرین☞
او جلوی آینه ایستاده بود.
لباس رسمی سلطنتی مشکی و قرمز بر تن داشت.
موهای سفیدش مرتب شده بودند.
و چشمان سرخش آرامتر از همیشه به نظر میرسیدند.
در زدند.
آدرین«بیا داخل.»
در باز شد.
سارا وارد اتاق شد.
دایهای که از کودکی مانند مادر از او مراقبت کرده بود.
وقتی به آدرین نگاه کرد...
برای لحظهای ساکت ماند.
سارا«بزرگ شدی.»
آدرین لبخند زد.
آدرین«خیلی وقته اینو میگی.»
سارا خندید.
اما چشمانش کمی نمناک شده بود.
سارا«برای من هنوز همون بچهای.»
سپس سارا جلو آمد.
و آرام موهای آدرین را مرتب کرد.
سارا«مواظب خودت باش.»
آدرین مکث کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما در نهایت فقط گفت:«باشه.»
شب فرا رسید.
سالن اصلی قصر مملو از مهمانان بود.
موسیقی در فضا جریان داشت.
لوسترهای عظیم میدرخشیدند.
و صدای خنده و گفتوگو همه جا شنیده میشد.
پادشاه آرنوس روی تخت سلطنت نشسته بود.
ملکه الیسا و ملکه الینا در دو سوی او قرار داشتند.
آیهان و آرین نیز حضور داشتند.
و در مرکز همه نگاهها...
آدرین ایستاده بود.
شاهزادهای که حالا رسماً به سن قانونی رسیده بود.
پس از سخنرانیهای طولانی و خستهکننده اشراف...
مراسم بالاخره به پایان رسید.
و مهمانان یکییکی شروع به ترک سالن کردند.
نیمهشب فرا رسید.
و قصر کمکم آرام شد.
در اتاق آدرین.
هفت سایه منتظرش بودند.
.کاین.دیانا.کلارا.کال.کارن.کارمن و آلن.
هفت سال گذشته بود.
ده سال از روزی که آنها را در جنگل نجات داده بود.
اکنون همگی بزرگ شده بودند.
و آماده بودند.
کاین لبخند زد.
«وقتشه.»
آدرین سر تکان داد گفت:
«آره.»
دیانا آرام نگاهش کرد.
«حتماً باید این کار رو هم کنی.»
چشمان سرخ آدرین به پنجره دوخته شد.
به قصر.
به جایی که بیست سال در آن زندگی کرده بود.
سپس آرام گفت:
«مدتهاست مطمئنم.»
چند دقیقه بعد.
هشت سایه در سکوت روی بلندترین برج قصر ایستاده بودند.
باد شبانه لباسهایشان را تکان میداد.
تمام هریسون زیر پایشان گسترده شده بود.
برای لحظهای...
آدرین فقط نگاه کرد.
به اتاقش.
به باغها.
به پنجرههایی که کودکیاش را به یاد میآوردند.
به جایی که سارا بارها از او مراقبت کرده بود.
به جایی که آیهان همیشه از او محافظت میکرد.
و به جایی که هرگز نتوانسته بود آن را خانه بنامد.
سپس چشمانش را بست.
و دستش را بالا آورد.
در همان لحظه...
شعلههای عظیم سرخرنگ در آسمان ظاهر شدند.
جادوی آتش.
اما بسیار فراتر از جادوی معمولی.
شعلهها مانند اژدهایی عظیم به سمت بخش خالی و متروک قصر هجوم بردند.
انفجاری از نور آسمان را روشن کرد.
همه جا پر از سروصدا شد.
فریاد نگهبانان بلند شد.
و در عرض چند ثانیه...
همه قصر در آشوب فرو رفت.
«آتشسوزی!»
«قصر یاقوت سرخ آتش گرفته!»
«شاهزاده سوم کجاست؟!»
در همان زمان...
هشت نفر در دل تاریکی از قصر دور شدند.
و کسی آنها را ندید.
هیچکس.
تنها چیزی که مردم دیدند...
آتش بود.
و قصر شاهزاده سوم که در میان شعلهها ناپدید شده بود.
تا صبح...
تمام کشور در شوک فرو رفته بود.
خبر به سرعت پخش شد.
شاهزاده سوم آدرین هریسون در آتشسوزی قصر جان باخت.
آیهان باور نمیکرد.
سربازان تمام قصر را جستوجو کردند.
اما اثری پیدا نشد.
حتی جسدی هم وجود نداشت.
اما شدت آتش آنقدر زیاد بود که همه بدترین احتمال را پذیرفتند.
و برای...
چهره آرام ولیعهد فرو ریخت.
در سوی دیگر قاره.
هشت نفر روی تپهای ایستاده بودند.
و شهری عظیم در برابرشان میدرخشید.
﴿ تسالیوس ﴾
کشوری که هفت سال برای ساختنش تلاش کرده بودند.
دیانا لبخند زد.
کاین نفس عمیقی کشید.
و بقیه با غرور به شهر نگاه کردند.
اما نگاه همه در نهایت به یک نفر رسید.
آدرین.
او چند لحظه به پایتخت خیره شد.
سپس برای اولین بار...
بدون نام هریسون.
بدون عنوان شاهزاده.
قدم به سوی سرنوشتش برداشت.
و در همان لحظه...
ناقوسهای تسالیوس در سراسر کشور به صدا درآمدند.
چون پادشاه واقعیشان...
بالاخره بازگشته بود.
پایان فصل اول 👑🔥
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
بالاخره آن روز فرا رسید.
روز بیستمین سال تولد آدرین هریسون.
روز رسیدن به سن قانونی.
و روزی که هفت سال برایش انتظار کشیده بود.
از صبح...
تمام قصر سلطنتی هریسون غرق در شکوه و زرقوبرق بود.
پرچمهای سلطنتی در باد میرقصیدند.
باغها با گلهای کمیاب تزئین شده بودند.
و صدها مهمان از سراسر کشور وارد قصر میشدند.
اشراف.
فرماندهان.
وزرا.
نمایندگان کشورهای همسایه.
و افراد خاندان سلطنتی.
همه برای جشن شاهزاده سوم آمده بودند.
اما تنها یک نفر میدانست که این جشن...
در حقیقت مراسم خداحافظی است.
☜آدرین☞
او جلوی آینه ایستاده بود.
لباس رسمی سلطنتی مشکی و قرمز بر تن داشت.
موهای سفیدش مرتب شده بودند.
و چشمان سرخش آرامتر از همیشه به نظر میرسیدند.
در زدند.
آدرین«بیا داخل.»
در باز شد.
سارا وارد اتاق شد.
دایهای که از کودکی مانند مادر از او مراقبت کرده بود.
وقتی به آدرین نگاه کرد...
برای لحظهای ساکت ماند.
سارا«بزرگ شدی.»
آدرین لبخند زد.
آدرین«خیلی وقته اینو میگی.»
سارا خندید.
اما چشمانش کمی نمناک شده بود.
سارا«برای من هنوز همون بچهای.»
سپس سارا جلو آمد.
و آرام موهای آدرین را مرتب کرد.
سارا«مواظب خودت باش.»
آدرین مکث کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما در نهایت فقط گفت:«باشه.»
شب فرا رسید.
سالن اصلی قصر مملو از مهمانان بود.
موسیقی در فضا جریان داشت.
لوسترهای عظیم میدرخشیدند.
و صدای خنده و گفتوگو همه جا شنیده میشد.
پادشاه آرنوس روی تخت سلطنت نشسته بود.
ملکه الیسا و ملکه الینا در دو سوی او قرار داشتند.
آیهان و آرین نیز حضور داشتند.
و در مرکز همه نگاهها...
آدرین ایستاده بود.
شاهزادهای که حالا رسماً به سن قانونی رسیده بود.
پس از سخنرانیهای طولانی و خستهکننده اشراف...
مراسم بالاخره به پایان رسید.
و مهمانان یکییکی شروع به ترک سالن کردند.
نیمهشب فرا رسید.
و قصر کمکم آرام شد.
در اتاق آدرین.
هفت سایه منتظرش بودند.
.کاین.دیانا.کلارا.کال.کارن.کارمن و آلن.
هفت سال گذشته بود.
ده سال از روزی که آنها را در جنگل نجات داده بود.
اکنون همگی بزرگ شده بودند.
و آماده بودند.
کاین لبخند زد.
«وقتشه.»
آدرین سر تکان داد گفت:
«آره.»
دیانا آرام نگاهش کرد.
«حتماً باید این کار رو هم کنی.»
چشمان سرخ آدرین به پنجره دوخته شد.
به قصر.
به جایی که بیست سال در آن زندگی کرده بود.
سپس آرام گفت:
«مدتهاست مطمئنم.»
چند دقیقه بعد.
هشت سایه در سکوت روی بلندترین برج قصر ایستاده بودند.
باد شبانه لباسهایشان را تکان میداد.
تمام هریسون زیر پایشان گسترده شده بود.
برای لحظهای...
آدرین فقط نگاه کرد.
به اتاقش.
به باغها.
به پنجرههایی که کودکیاش را به یاد میآوردند.
به جایی که سارا بارها از او مراقبت کرده بود.
به جایی که آیهان همیشه از او محافظت میکرد.
و به جایی که هرگز نتوانسته بود آن را خانه بنامد.
سپس چشمانش را بست.
و دستش را بالا آورد.
در همان لحظه...
شعلههای عظیم سرخرنگ در آسمان ظاهر شدند.
جادوی آتش.
اما بسیار فراتر از جادوی معمولی.
شعلهها مانند اژدهایی عظیم به سمت بخش خالی و متروک قصر هجوم بردند.
انفجاری از نور آسمان را روشن کرد.
همه جا پر از سروصدا شد.
فریاد نگهبانان بلند شد.
و در عرض چند ثانیه...
همه قصر در آشوب فرو رفت.
«آتشسوزی!»
«قصر یاقوت سرخ آتش گرفته!»
«شاهزاده سوم کجاست؟!»
در همان زمان...
هشت نفر در دل تاریکی از قصر دور شدند.
و کسی آنها را ندید.
هیچکس.
تنها چیزی که مردم دیدند...
آتش بود.
و قصر شاهزاده سوم که در میان شعلهها ناپدید شده بود.
تا صبح...
تمام کشور در شوک فرو رفته بود.
خبر به سرعت پخش شد.
شاهزاده سوم آدرین هریسون در آتشسوزی قصر جان باخت.
آیهان باور نمیکرد.
سربازان تمام قصر را جستوجو کردند.
اما اثری پیدا نشد.
حتی جسدی هم وجود نداشت.
اما شدت آتش آنقدر زیاد بود که همه بدترین احتمال را پذیرفتند.
و برای...
چهره آرام ولیعهد فرو ریخت.
در سوی دیگر قاره.
هشت نفر روی تپهای ایستاده بودند.
و شهری عظیم در برابرشان میدرخشید.
﴿ تسالیوس ﴾
کشوری که هفت سال برای ساختنش تلاش کرده بودند.
دیانا لبخند زد.
کاین نفس عمیقی کشید.
و بقیه با غرور به شهر نگاه کردند.
اما نگاه همه در نهایت به یک نفر رسید.
آدرین.
او چند لحظه به پایتخت خیره شد.
سپس برای اولین بار...
بدون نام هریسون.
بدون عنوان شاهزاده.
قدم به سوی سرنوشتش برداشت.
و در همان لحظه...
ناقوسهای تسالیوس در سراسر کشور به صدا درآمدند.
چون پادشاه واقعیشان...
بالاخره بازگشته بود.
پایان فصل اول 👑🔥
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۴۸
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط