{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطره ای از امیر سرتیپ خلبان همافر

خاطره ای از امیر سرتیپ خلبان همافر ؛

یادمه هشت سالم بود
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن
واسه همین تو صف موندم
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود

الان پنجاه سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن

از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!!!!!!!,
دیدگاه ها (۷)

خخ.روزتون خوششششش

خداوند نمیخواهد ما به هم برسیممی دانی دلیلش چیست ؟می داند که...

بر مشام جان رسد بویی غریب از کوچه هابوی سیلی،یاس نیلی،حمله ی...

این روزها درِ خانه علی را که میزنی خودت را معرفی کن وبگو:الل...

Part2+آقای لاکلین ما منتظریم∆اهم اهم (صداش رو صاف کرد)∆خب می...

Black life(Part 10) _ بگو پیشنهادت رو بگو ☆ تو که الان کوچیک...

پارت 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط