{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

GHOST HUNTING CLUB

GHOST HUNTING CLUB

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۳۱ ✦

صبح روز بعد...

هوای مدرسه مثل همیشه بود.

دانش‌آموزها می‌خندیدند، معلم‌ها مشغول تدریس بودند و هیچ‌کس خبر نداشت که چهار نفر از دانش‌آموزهای همین مدرسه، شب گذشته قاتل واقعی هان سوآ را در یک فیلم دیده‌اند.

اما برای بورا، جونگکوک، جیمین و یونگی...

دیگر هیچ چیز عادی نبود.

---

جیمین آرام کنار کمدش ایستاده بود.

همین که معلم ادبیات از کنارش رد شد، ناخودآگاه عقب رفت.

معلم لبخند زد.

معلم : «صبح بخیر، جیمین.»

جیمین با لبخندی مصنوعی جواب داد.

جیمین : «صبح بخیر، آقا.»

تا معلم دور شد، نفسش را بیرون داد.

---

یونگی کنار او ایستاد.

یونگی : «همونه؟»

جیمین خیلی آرام سر تکان داد.

جیمین : «آره... مطمئنم.»

یونگی : «پس فعلاً نباید بفهمه که ما چیزی می‌دونیم.»

---

زنگ اول شروع شد.

چهار نفر در کلاس نشسته بودند.

اما نگاه جونگکوک فقط روی معلم بود.

هر حرکتش را زیر نظر داشت.

انگار دنبال کوچک‌ترین اشتباه می‌گشت.

---

بورا آرام زیر میز، تکه کاغذی به سمت جونگکوک هل داد.

«این‌جوری بهش زل نزن... شک می‌کنه.»

جونگکوک بدون اینکه سرش را برگرداند، لبخند خیلی کوچکی زد.

بعد روی همان کاغذ نوشت:

«حواسم هست.»

بورا وقتی جوابش را خواند، ناخودآگاه لبخند زد.

---

آخر کلاس...

معلم ادبیات همه را نگه داشت.

معلم : «برای پروژه‌ی پایان‌ترم، گروه‌های چهارنفره تشکیل می‌دیم.»

جیمین زیر لب گفت:

جیمین : «خدایا فقط با این نیفتم.»

---

معلم لیست را نگاه کرد.

معلم : «گروه اول... جئون جونگکوک، مین بورا، پارک جیمین و مین یونگی.»

چهار نفر به هم نگاه کردند.

معلم ادامه داد:

«پروژه‌ی شما درباره‌ی تاریخ مدرسه است.»

---

بورا آرام زیر لب گفت:

بورا : «شوخی می‌کنه...»

جونگکوک اخم کرد.

این دیگر اتفاقی نبود.

---

بعد از کلاس، هر چهار نفر روی نیمکت حیاط نشستند.

جیمین : «این مرد داره باهامون بازی می‌کنه.»

یونگی : «یا می‌خواد واکنشمون رو ببینه.»

جونگکوک : «هر دو حالت خطرناکه.»

---

بورا به جونگکوک نگاه کرد.

از دیشب تا حالا تقریباً چیزی نخورده بود.

بورا بطری آبش را به سمت او گرفت.

بورا : «بگیر.»

جونگکوک : «لازم نیست.»

بورا : «گفتم بگیر.»

جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد و بطری را گرفت.

جونگکوک : «...ممنون.»

بورا لبخند زد.

بورا : «خواهش.»

یونگی که صحنه را دیده بود، خیلی آرام به جیمین گفت:

یونگی : «دیدی؟»

جیمین لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

جیمین : «آره... یکی داره کم‌کم عاشق میشه.»

---

جونگکوک که حرف آخر جیمین را شنیده بود، اخمی کرد.

جونگکوک : «چی گفتی؟»

جیمین سریع بلند شد.

جیمین : «هیچی! من باید برم بوفه!»

همان لحظه شروع به دویدن کرد.

جونگکوک هم دنبالش دوید.

جیمین با خنده فریاد زد:

جیمین : «یونگی نجاتم بده!»

یونگی با خونسردی گفت:

یونگی : «حقته.»

بورا با دیدن دعوای بچگانه‌ی آن دو، برای اولین بار بعد از مدت‌ها با صدای بلند خندید.

جونگکوک لحظه‌ای ایستاد.

نگاهش روی لبخند بورا ماند.

با خودش فکر کرد...

«اگه قرار باشه از یه نفر محافظت کنم... اون فقط بوراست.»

و همان لحظه، بدون اینکه خودش متوجه شود...

اولین جرقه‌ی عشق در قلبش روشن شد.

---

اما چند متر آن‌طرف‌تر...

معلم ادبیات از پشت پنجره‌ی دفترش، چهار نفر را زیر نظر داشت.

لبخند سردی روی لبش نشست.

بعد آرام زیر لب گفت:

«خیلی به حقیقت نزدیک شدین...»

و گوشی‌اش را برداشت.

«مرحله‌ی دوم رو شروع کنید.»

ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۳)

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۰ ✦ سکوت سنگینی...

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۲۹ ✦ برای چند ثا...

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۸ ✦ لبخند می‌زد....

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۱۸ ✦ همه به عکس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط