Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p¹⁹
بعد از اینکه خوردیم دوباره راه افتادیم تا اینکه یکهو صدای شلیک تیری رو شنیدیم .
هممون خشکمون زده بود . همه به هم نگاه کردیم و بعد هم به پشت نگاه کردیم .
آروم برگشتیم و دوباره روبه رو رو دیدیم . چند لحظه سکوت و آرامش بود تا اینکه هممون با هم جیغ کشییییدییییم .
×+- : عَعععععععععععع ! "صدای جیغ"
آدرین سریع سه تا تفنگ از کیفش درآورد و یکیرو داد به آریا و یکی هم سمت من پرت کرد .
با هر بار صدای شلیک تیر من یک جیغ نسبتا بلند میکشیدم
× کاترین . آروم باش الان فقط باید زنده بمونیم .
با این جمله ای که گفت بیشتر استرس گرفتم تا آروم شم . خاک تو سرت کنن آدرین '-'
پشت سرمون رو نگاه کردم و دیدم سه تا ماشین مشکی بزرگ و با کلی آدم اسلحه به دست دارن به ما شلیک میکنن و دنبالمون میان .
گرخیدم به خودم .لباسشون یک هودی مشکی با یک علامت و آرم روش بود .
اون آرم خیلی واسم آشنا بود . فکنم ... قبلا یکجا دیدمش ولی ...
یک دفعه دیم آدرین داهر بهشون شلیک میکنه .
منم پنجره رو دادم پایین و سرمو کردم بیرون . تنفگو برداشتم و شروع به شلیک کردم .
- هعی نگاه کنین کشتیمون اونجاست فقط بادی سوار کشتی بشیم تا از دست این لعنتی ها خلاص شیم
آریا سرعت ماشین رو بیشتر کرد و به طرف کشتی حرکت کرد . اما کشتی تا مارو دید سریع حرکت کرد و نارو سوار نکرد . ای کشتی کو....
آدرین و من به لاستیک یک ماشین شلیک کردیم و اون چپ کرد ولی ۲ تا دیگه هنوز مونده بودن .
اومدن دوطرف ماشینمون و شروع کردن به تیر اندازی . ولی تیر ها ، گلوله ی تفنگ نبود . بیشتر شبیه ... وای نه شبیه تیر بیهوشی بود . انقدر تیراندازی کردن که شیشه ی طرف من شکست و یکی از اون تیرای بیهوشی رو بهم زدن .
من فقط سرمو آوردم پایین تا اینکه آریا تمرز دستی رو کشید و ماشین چرخید . بعد آدرین چندتاشون رو زد و هردو ماشین چپ کردن .
من کم کم داشت دیدم تار میشد و یکهو همه چیز تاریک شد ....
ویو آریا *
وقیت ترمز دستی رو کشیدم ماشین برعکس شد و داشت جلو میرفت ولی با ته ماشین 🕺🏻🤦🏻♀
بعد آدرین هم خیلی از اونارو زد و ماشینشون هم چپ شد . خدارو شکر بخیر گذشت .
یک لحظه نگاهم افتاد به لباس یکی از اونا ، آرمش ... آرمش ... واااای نه اونا ....
ادامه دارد ...
#اکشن #وکالت #استایل #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #bts
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p¹⁹
بعد از اینکه خوردیم دوباره راه افتادیم تا اینکه یکهو صدای شلیک تیری رو شنیدیم .
هممون خشکمون زده بود . همه به هم نگاه کردیم و بعد هم به پشت نگاه کردیم .
آروم برگشتیم و دوباره روبه رو رو دیدیم . چند لحظه سکوت و آرامش بود تا اینکه هممون با هم جیغ کشییییدییییم .
×+- : عَعععععععععععع ! "صدای جیغ"
آدرین سریع سه تا تفنگ از کیفش درآورد و یکیرو داد به آریا و یکی هم سمت من پرت کرد .
با هر بار صدای شلیک تیر من یک جیغ نسبتا بلند میکشیدم
× کاترین . آروم باش الان فقط باید زنده بمونیم .
با این جمله ای که گفت بیشتر استرس گرفتم تا آروم شم . خاک تو سرت کنن آدرین '-'
پشت سرمون رو نگاه کردم و دیدم سه تا ماشین مشکی بزرگ و با کلی آدم اسلحه به دست دارن به ما شلیک میکنن و دنبالمون میان .
گرخیدم به خودم .لباسشون یک هودی مشکی با یک علامت و آرم روش بود .
اون آرم خیلی واسم آشنا بود . فکنم ... قبلا یکجا دیدمش ولی ...
یک دفعه دیم آدرین داهر بهشون شلیک میکنه .
منم پنجره رو دادم پایین و سرمو کردم بیرون . تنفگو برداشتم و شروع به شلیک کردم .
- هعی نگاه کنین کشتیمون اونجاست فقط بادی سوار کشتی بشیم تا از دست این لعنتی ها خلاص شیم
آریا سرعت ماشین رو بیشتر کرد و به طرف کشتی حرکت کرد . اما کشتی تا مارو دید سریع حرکت کرد و نارو سوار نکرد . ای کشتی کو....
آدرین و من به لاستیک یک ماشین شلیک کردیم و اون چپ کرد ولی ۲ تا دیگه هنوز مونده بودن .
اومدن دوطرف ماشینمون و شروع کردن به تیر اندازی . ولی تیر ها ، گلوله ی تفنگ نبود . بیشتر شبیه ... وای نه شبیه تیر بیهوشی بود . انقدر تیراندازی کردن که شیشه ی طرف من شکست و یکی از اون تیرای بیهوشی رو بهم زدن .
من فقط سرمو آوردم پایین تا اینکه آریا تمرز دستی رو کشید و ماشین چرخید . بعد آدرین چندتاشون رو زد و هردو ماشین چپ کردن .
من کم کم داشت دیدم تار میشد و یکهو همه چیز تاریک شد ....
ویو آریا *
وقیت ترمز دستی رو کشیدم ماشین برعکس شد و داشت جلو میرفت ولی با ته ماشین 🕺🏻🤦🏻♀
بعد آدرین هم خیلی از اونارو زد و ماشینشون هم چپ شد . خدارو شکر بخیر گذشت .
یک لحظه نگاهم افتاد به لباس یکی از اونا ، آرمش ... آرمش ... واااای نه اونا ....
ادامه دارد ...
#اکشن #وکالت #استایل #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #bts
- ۱.۲k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط