Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p¹⁸
- برین سوار ماشین شین .
ماهم سوار شدیم و فاز این شخصیت های فیلمای اکشن هست که توی این وضعیت گیر افتادن ، فاز اونارو گرفته بودیم .
تا ۳ ساعت توی شب داشت رانندگی میکرد . خیلی خسته و ناراحت بودم . ماشینش بزرگ بود . فکنم "شورلت سابربن بود .
صندلی عقب عقب رفتم نشستم . راحت بود . کولم رو برداشتم و از توش هدفون ، گوشیم و هودیم رو برداشتم .
هودی رو تنم کردم ، هدفون به گوشیم وصل کردم و آهنگ گذاشتم و سرم به پنجره ماشین تیکه دادم .
یکهو خندم گرفت و واینمیستاد .
× قرص خنده خوردین ؟
+ نه . هههه هههه هاااا
× ....
-....
- چته تو ؟!
+ هیچی فقط به این وضعیت عقلیمون دارم فک میکنم که عین پت و مت و مشنگا داریم با ماشین میریم ایتالیا و تازه تحت تعقیب هم هستیم . 🤣🤣🦦
× "خنده"
- " خنده "
نمیدونم بعدش چیشد که خوابم برد .
ساعت ۶ صبح *
چشمامو باز کردم و دیدم یکجا وایستادیم وایه استراحت . تقریبا نزدیک دریا بود .
رفتم توی اتاق استراحت همون نزدیکی ها و لباسم رو عوض کردم و میکاپ کردم . ( استایل اسلاید دوم )
یک قهوه گرفتم و خوردم .
چند دقیقه بعد آریا با کلی ساندویچ و سوخاری و سیبزمینی سرخ کرده اومد . همراه نوشابااا
بعد از اینکه خوردیم دوباره راه افتادیم تا اینکه یکهو صدتی شلیک تیر رو شنیدیم و ...
ادامه دارد ...
#رمان #فیک_نویسی #داستان #سناریو #عاشقانه #دیالوگ #استایل #وکالت
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p¹⁸
- برین سوار ماشین شین .
ماهم سوار شدیم و فاز این شخصیت های فیلمای اکشن هست که توی این وضعیت گیر افتادن ، فاز اونارو گرفته بودیم .
تا ۳ ساعت توی شب داشت رانندگی میکرد . خیلی خسته و ناراحت بودم . ماشینش بزرگ بود . فکنم "شورلت سابربن بود .
صندلی عقب عقب رفتم نشستم . راحت بود . کولم رو برداشتم و از توش هدفون ، گوشیم و هودیم رو برداشتم .
هودی رو تنم کردم ، هدفون به گوشیم وصل کردم و آهنگ گذاشتم و سرم به پنجره ماشین تیکه دادم .
یکهو خندم گرفت و واینمیستاد .
× قرص خنده خوردین ؟
+ نه . هههه هههه هاااا
× ....
-....
- چته تو ؟!
+ هیچی فقط به این وضعیت عقلیمون دارم فک میکنم که عین پت و مت و مشنگا داریم با ماشین میریم ایتالیا و تازه تحت تعقیب هم هستیم . 🤣🤣🦦
× "خنده"
- " خنده "
نمیدونم بعدش چیشد که خوابم برد .
ساعت ۶ صبح *
چشمامو باز کردم و دیدم یکجا وایستادیم وایه استراحت . تقریبا نزدیک دریا بود .
رفتم توی اتاق استراحت همون نزدیکی ها و لباسم رو عوض کردم و میکاپ کردم . ( استایل اسلاید دوم )
یک قهوه گرفتم و خوردم .
چند دقیقه بعد آریا با کلی ساندویچ و سوخاری و سیبزمینی سرخ کرده اومد . همراه نوشابااا
بعد از اینکه خوردیم دوباره راه افتادیم تا اینکه یکهو صدتی شلیک تیر رو شنیدیم و ...
ادامه دارد ...
#رمان #فیک_نویسی #داستان #سناریو #عاشقانه #دیالوگ #استایل #وکالت
- ۴.۲k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط